عکسش رو کنار بساط میوه فروشیش نگاه می کنم و بلند فکر می کنم:
ای کاش خودش رو نسوزونده بود.
از روی مبل کناری، همونطور که سرش توی لب تابش فرو رفته و فقط موجی از موهای فرفریش دیده می شه، زمزمه می کنه:
آخه خسته بود، خسته...
و من به خستگی با صدای بلند فکر می کنم:
آره، راست میگی، خسته بود.