سرم را که بلند می کنم، جلوی رویم ایستاده، اتفاقی که این روزها به ندرت رخ می دهد. اینکه سر و کله اش بیرون از اتاق آبی پیدا شود، جایی که با تنهایی اش قراردادی بیست و چهار ساعته بسته و به ندرت پیش می آید، که خللی در قراردادش ایجاد کند. حالا روی مبل قهوه ای کناردستی لم می دهد و بی مقدمه می پرسد: مامان فیلم Bridge of Terabithia رو یادته؟
به سختی اسمی را که با لهجه ی غلیظش ازمن پرسیده، تکرار می کنم و چیزی به یاد نمی آورم.
بی حوصله، توضیح می دهد: همون که توی ایران برام خریدی، که آخرش از دستت عصبانی شدم، چون که دختره مرد. اصلا یک دقیقه اسمش رو چک کن، حتما یادت می افته.
اسم فیلم را دوباره می پرسم ، با سرعت کلیدهای کیبورد را فشار می دهم و با کنجکاوی به تصاویری که گوگل نشان می دهد خیره می شوم. 
ذوق زده می گویم: آره آره یادم افتاد، همون که دختر و پسر ۱۱، ۱۲ ساله ای با هم دوست بودند. پسره توی مدرسه از سمت بچه های قلدر اذیت بود و دختره خیالپرداز و عجیب و غریب. چه فیلم قشنگی بود. 
حالا مشتاقانه در انتظار شنیدن بقیه حرفهایش هستم تا به ازای این یادآوری ، استحقاق یک مشارکت حداقلی در دنیای غیر قابل نفوذش داشته باشم.

می گوید: یک جای فیلم پسرک به دخترک می گه:«می دونستی اگه خدا رو باور نداشته باشی، خدا میندازتت توی جهنم؟ » اونوقت دخترک می پره وسط حرف پسرک و می گه: «نخیرم، همچین چیزی هم نیست، خدا اینقدر بیکار نیست، دنبال آدمها بگرده که آیا باورش دارند یا ندارند، می دونی چرا؟! »
حالا اینجا خودش از جایش بلند می شود، دستهای بلند و کشیده اش را به دو سو از هم باز و دیالوگ دخترک را تکرار می کند: « برای اینکه باید این دنیا رو خلق می کرده» و برایم توضیح می دهد: اینجا دخترک به جنگل اطرافش اشاره می کنه و اونهمه گلهای رنگارنگ ، درختهای سبز و رودخونه ی در جریان رو ، به پسرک نشون می ده.

و بی هیچ ادامه ای به آبی اتاقش، بر می گردد.