ميگم: مامان جونم، هرجا كه مي ري ، عكس بگير بذار توي اينستاگرام. تئاتر، سينما، سر كوچه، مدرسه، خونه منصور جون، خونه دايي... هرجا.

مي گه: مادر، كم به اينستاگرام سر مي زنم.

ميگم: نه ديگه، سر بزن، زياد سر بزن و عكس بذار. 
يك كمي مكث مي كنم، بعد ادامه مي دهم: اينجوري مي تونم هر جا كه ميري، همراهيت كنم.

ميگه: باشه مامانم.

گوشي رو كه ميذارم، قلمبه قلمبه اشكهام سرازير ميشه، تازه يادم افتاده كه بيشتر از بيست ساله كه نيستم تا بازوي نرم و لطيفش رو محكم بگيرم و كوچه هاي شهر رو باهاش زير پا بذارم.