پای قصه ی آدمها ، بنا به تعریف و توصیف گوینده ها و جزییاتی که از روزگارانشان روایت می کنند، در قالب هر شخصیتی که کاملتر توضیح داده شود، فرو میروم و با ادامه ی صحبت ، به جای آن آدمها زندگی می کنم. 
زن اسپانیایی گندمگونم، دوش به دوش مرد، کوچه های شهر غریب را زیر پا می گذارم. مردی عبوسم ، در میانه ی کار، انگشت بر روی پوست سفید و لطیف دست زن می لغزانم. دخترکی نازکم، میان لحافهای سبک، از کابوس پدر به خود می پیچم. زنی با پیراهن تابستانی گلدار، بازوان برهنه ام را به دور گردن مرد حلقه می کنم. پسرکی جسور و گستاخم، به سادگی برای سر بی موی مادرم گریه می کنم. دلم درد می گیرد و برجستگی سفت و محکم را در پهلوی راستم ، لمس می کنم. مهاجری پریشان در کمپ تاریک و نمورم ، روی در اتاق، نور زرد آفتاب و موج آبی و کف آلود دریا را نقش می زنم.
نیمکت کوپه برای خواب، زیادی سخت است، تا صبح به تماشای شب از شیشه ی چرک و کدر پنجره ی قطار می نشینم. با دیدن ابری دامن پوش در میانه ی سنگفرشهای خیس و سرد، هیجانزده از خودم سلفی می گیرم. با دلی که در گلوگاه می تپد و نفسهایی داغ، در میدان شهر، انتظار معشوقه را می کشم. بغض کوچکترین فرزندم را دارم که این روزها مدام خیالپردازی می کند و حاضر نیست به دنیای واقعی نیم نگاهی داشته باشد. مادرِ برادرم هستم، تا جیغ و فریاد پدر و مادر، خانه را پر می کند، او را به سینه می چسبانم و تمام بستنی فروشی های شهر را برای دور شدن از جدالی بی پایان، با او ، دوره می کنم...
گاهی زنم، گاهی مرد، گاهی کودک، گاهی مادر، گاهی عاشق، گاهی معشوق...سالهای زیادی است که در میان قصه ی آدمها گم شده ام.