قطار شبانه لیسبون
کتاب را که می بندم تازه متوجه می شوم که دیگر ادامه ای ندارد و من باید به خانه ام بازگردم. دیگر امکان هیچ دسترسی به آن آدمها نیست. دیگر قرار نیست، با بازکردنش، بتوانم پا به پای آن مرد تنها، روی سنگفرشهای خیس و سرد بِرن قدم بزنم، روی پل سنگی بایستم، به رودخانه ی خروشان خیره شوم، نگاه زن قرمز پوش را دنبال کنم، دستهای لرزان مرد شکنجه شده را زیر نظر بگیرم و چایی نصفه را سر بکشم. با داروخانه دار شطرنج بازی کنم، پشت پیانوی سیاه «استاین وی» بنشینم ، بر روی کلیدهای هرگز فشارداده نشده اش دست نوازش بکشم و به نوای قطعات باخ دل بسپارم. زن و مرد سودازده را در سفری به پایان دنیا همراهی کنم . و از همه مهمتر با مرد نیمه تمام، جرعه جرعه اندوه را سر بکشم.
کتاب را می بندم و حسرت همه ی آنچه که دیگر نمی توانم زندگی کنم، مثل خوره، دلم را می جود. دوباره و سه باره، صفحات را ورق می زنم، عبارتهای آشنا را زیر و رو می کنم …
با سماجت روی نیمکت پارچه ایی کوپه ی قدیمی که بوی تند و تیز کهنگی اش دماغم را غلغلک می دهد، می نشینم و صورتم را از شیشه ی کدر پنجره برنمی دارم. دلم می خواهد صدای کنترلچی، که با صدای خسته و خواب آلودش بی وقفه تکرار می کند:« ایستگاه آخر. مسافران عزیز، ایستگاه آخر...» را نشنوم . دوست دارم لوکوموتیوران یکباره به سرش بزند ، ترمز دستی را پایین بکشد ، قطار سُر بخورد و فرار کند.
آونوقت من بمانم و سفری بی بازگشت که هرگز من را از شهرهای ابری، سنگفرشهای سرد و خیس،کوچه های تنگ و تاریک، خانه های آجری ، اتاقهای زیرشیروانی ، مغازه های نمناک کتابفروشی، کلیساها با نوای ارگ و همخوانی بم مردمانی بی چهره ، جدا نکند.
کتاب را می بندم و حسرت همه ی آنچه که دیگر نمی توانم زندگی کنم، مثل خوره، دلم را می جود. دوباره و سه باره، صفحات را ورق می زنم، عبارتهای آشنا را زیر و رو می کنم …
با سماجت روی نیمکت پارچه ایی کوپه ی قدیمی که بوی تند و تیز کهنگی اش دماغم را غلغلک می دهد، می نشینم و صورتم را از شیشه ی کدر پنجره برنمی دارم. دلم می خواهد صدای کنترلچی، که با صدای خسته و خواب آلودش بی وقفه تکرار می کند:« ایستگاه آخر. مسافران عزیز، ایستگاه آخر...» را نشنوم . دوست دارم لوکوموتیوران یکباره به سرش بزند ، ترمز دستی را پایین بکشد ، قطار سُر بخورد و فرار کند.
آونوقت من بمانم و سفری بی بازگشت که هرگز من را از شهرهای ابری، سنگفرشهای سرد و خیس،کوچه های تنگ و تاریک، خانه های آجری ، اتاقهای زیرشیروانی ، مغازه های نمناک کتابفروشی، کلیساها با نوای ارگ و همخوانی بم مردمانی بی چهره ، جدا نکند.
+ نوشته شده در 2015/7/11 ساعت 17:13 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی