دو خط مورب
بی حوصله ، همانطور که با روزمره ام در جنگ و جدال ذهنی هستم، دستهایم را سرسری می شورم و طبق عادت سر بلند می کنم تا اگر آشفتگی عیان است، دست به کار نظم و ترتیب شوم، که چشمهایم به چشمهایم در آیینه می افتد. با تعجب به آنها خیره می شوم، این دو گردی سیاهرنگ، را نمی شناسم. صورتم را به تصویرم نزدیکتر می کنم و به دنبال ناشناخته ای که میخکوبم کرده است می گردم. همه چیز مثل سابق است. صورت باریک ، گونه های تیز و استخوانی، ابروهای تیره، چانه ی کوچک، گوشهای بزرگ.. اما چشمها، چشمهای سابق نیست. سر انگشتانم را بر هاله ی سایه انداخته زیر چشمانم می کشم. دو خط عمیق، خیلی عمیق، طرحی نو در زمینه ای سفید رسم کرده است. لبخند می زنم، خطوط عمیقتر می شوند. خنده ام را جمع می کنم، هنوز همان جا هستند، آرام و با وقار با عمقی مشهود. دورتر می شوم، نزدیکتر می آیم. همچنان هستند. از این سو، از آن سو، در هر زاویه ای که نگاه هست، آنها هم هستند. با جدیتی که انگار عامدانه خواسته اند ، از هر سمتی که بنگری ، آنها که موازی و بی نقص، بدون هیچ خط خوردگی در کنار هم جاخوش کرده اند را به رخ تماشاگر بکشند.
بدون اینکه از نگاهم ، نگاه بردارم، از آیینه فاصله می گیرم. و تمام قد خودم را برانداز می کنم. هیچ چیز تغییر نکرده است ولی همه چیز در زیر سایه ی سنگین خطها، رنگی دیگر گرفته است. رنگی پخته و بی نام... نقاش زبردست،زیرکانه، تنها با نازکترین قلم مو، با آرامترین حرکت دست توانسته،همه ی ۳۹ سال زندگی من را به اشارتی به همگان نشان دهد.
بدون اینکه از نگاهم ، نگاه بردارم، از آیینه فاصله می گیرم. و تمام قد خودم را برانداز می کنم. هیچ چیز تغییر نکرده است ولی همه چیز در زیر سایه ی سنگین خطها، رنگی دیگر گرفته است. رنگی پخته و بی نام... نقاش زبردست،زیرکانه، تنها با نازکترین قلم مو، با آرامترین حرکت دست توانسته،همه ی ۳۹ سال زندگی من را به اشارتی به همگان نشان دهد.
+ نوشته شده در 2015/7/11 ساعت 17:14 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی