رنج را نمی توان حبس کرد.
رنج را نمی توان فریب داد. 
رنج را نمی توان به سمت و سویی هدایت کرد.
رنج را نمی توان در بستری مخملین، با ناز و نوازش به خواب برد.

رنج باید آزاد و رها، همه ی تن و جان را جولانگاه خود قرار دهد.
گاهی میان شیارهای مغز جاری باشد،
گاهی در حدقه خانه ی چشمها بجوشد.
گاهی در قفسِ سینه، هو هو کنان به دیواره ها بکوبد.
گاهی دل را در میان بازوان آهنینش تنگ در آغوش بگیرد.
گاهی در رگ و پی پاها سُر بخورد و به دویدنی مدام ، وادارشان کند. 
و آنگاه که از گردش هرجایی اش سرانجام به سر انگشتان رسید،رقصی آرام در بگیرد.

آری
رنج را نمی توان تدبیر کرد