دختر گیتار زن
نوشته :«برات ،توی رویاهایم گیتار می زنم، هر چند که توی واقعیت هنوز نتونستم یاد بگیرم.»
تا همین الان صدبار بیشتر ایمیلش رو باز کردم و این جمله رو خوندم . تا آخر شب که سهله، هر وقت، که ایمیلم را باز کنم ، حتما سری به این کلمات خواهم زد و چهره ی دختری را خواهم دید با صورتی گرد و شیرین،چشمانی سیاه و براق، لباسهایی رنگارنگ ، که گیتار زدن را دوست دارد، كه نمی تواند گیتار بزند، ولی در رویاهایش برای من ساز می زند تا حال من را خوب کند.
حالا در حال نوشتنِ نامه برای دختری هستم که دنیای واقعی،بی رحمانه سد راهش شد و خواسته هایش را نادیده گرفت ،ولی او صبورانه، همه ی دوست داشتنهایش را در رویا دنبال کرد .
تا همین الان صدبار بیشتر ایمیلش رو باز کردم و این جمله رو خوندم . تا آخر شب که سهله، هر وقت، که ایمیلم را باز کنم ، حتما سری به این کلمات خواهم زد و چهره ی دختری را خواهم دید با صورتی گرد و شیرین،چشمانی سیاه و براق، لباسهایی رنگارنگ ، که گیتار زدن را دوست دارد، كه نمی تواند گیتار بزند، ولی در رویاهایش برای من ساز می زند تا حال من را خوب کند.
حالا در حال نوشتنِ نامه برای دختری هستم که دنیای واقعی،بی رحمانه سد راهش شد و خواسته هایش را نادیده گرفت ،ولی او صبورانه، همه ی دوست داشتنهایش را در رویا دنبال کرد .
+ نوشته شده در 2015/7/11 ساعت 17:18 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی