بی هوا می گه: گل می خوای؟ 
می گم : چی داری؟
می گه: هر چی که فکرش رو بکنی، میخک، بنفشه، حسین یوسف، گل کاغذی، شمعدونی …
می گم: آخ آخ...شمعدونی می خوام. یکدونه برام میاری؟ (به قیمتش فکر می کنم) اصلا چند هست هر گلدونی؟
موبایلش رو در میاره، چند تا ضربه روی صفحه ی پت و پهنش می زنه و یک عالمه عکس رنگارنگ نمایان می شه.
می گه: شمعدونی چه رنگی می خوای؟ اونوقت با انگشت یکدونه از عکسها رو بزرگ می کنه و می گه این سایزی اگه بخوای، ۷ درهم.
می گم: آره آره همین سایزی خوبه. قرمز باشه.( قیمتش با بودجه ام جوره، می تونم بیشتر هم داشته باشم) ادامه می دم، اما سه تا برام بیار. یکدونه برای اتاقم توی مدرسه، دو تای دیگرم می برم خونه.
دوباره عکسها رو زیر و رو می کنه و یک عکس از میخک، یکی از سوسن و چند تا گل دیگه، نشونم می ده و می گه: دیگه چی می خوای ، نگاه کن، خیلی هست. کاکتوس هم دارم...
می گم: نه فقط همون شمعدونی. کاکتوس هم! یک کم مکث می کنم و با صدای بلند فکر می کنم، کاکتوس زیاد دارم اما ، آره کاکتوس هم می خوام، یکدونه کوچیک.
می گه: پس دیگه مطمئن شدی، سه تا شمعدونی و هر سه تا شمعدونی هم قرمز باشه؟ رنگهای دیگه هم داره ها, ببین( و صفحه ی موبایلش رو به سمتم برمی گردونه)... و یکدونه کاکتوس کوچیک؟ کاکتوس بزرگهاش به نظر من قشنگترند. یکدونه بزرگ بگیر.
سرم رو به نشونه ی تایید تکون می دم و می گم: آره فقط شمعدونی می خوام، اونم فقط قرمز باشه، چون مامان جونم فقط شمعدونی قرمز توی حیاطش نگه می داشت. کاکتوس هم کوچیک می خوام، به هوای عمه که می گفت،« فقط کاکتوس توی خونه ام سبز می مونه، اونم از نوع کوچیکش». برای خودم هم گل نمی خوام. دیگه این جمله ی آخر رو زیر لبی می گم و تا داره لیست سفارشها رو تکمیل می کنه،بی خداحافظی از دفتر مدیر می زنم بیرون.
زنگ خورده و راهروهای مدرسه بدون حضور بچه ها ، پهن تر و طویل تر به نظر میاد، پله ها را دو تا یکی میام پایین و می چِپٌم توی اتاقم. بدون اینکه چراغ روشن کنم، می رم می شینم پشت میز. هیچ عجله ای برای رفتن ندارم. به دور و برم نگاه می کنم ، دنبال یک جای مناسب برای گلدونهایم می گردم و در همین حین با یک ته دلخوشی، به این فکر می کنم که شاید بشه با یک شمعدونیِ قرمز و یکدونه کاکتوس کوچیک ، مدتی به جای مامان جون و عمه زندگی کنم.