در میان رنجی مدام
خيلي اهل ديدن كليپ هاي رنگارنگ پخش و پلا در شبكه هاي مجازي نيستم، اما تيتر اين خبر، حال و احوال اين مردمان و داشتن دوستي ، اهل حلب كه دير زماني پيش، وقتي از شهرش حرف مي زد، چشمهايش را مي بست و شعر مي گفت، من را كنجكاو كرد تا هشت دقيقه نفس گير و تمام نشدني از لحظات نبود شدن باغهاي سبز زيتون را به تماشا بنشينم و اينبار در همهمه ي نابودي ، در شلوغي بازار جنگ، بارقه ي زندگي را با گوشت و پوستم لمس كنم.
در ميانه ي مرگهايي مدام، مردان ترسيده و رنجور شهر ، آوار را به اميد يافتن جانداري زير و رو مي كنند كه به يكباره، طنين جمله اي باشكوه ، قلبم را مي لرزاند و چند ثانيه ي بعد، آستيني نارنجي و صورت گرد و خاك آلود پسركي نوپا ، از زير سنگ و كلوخ هويدا مي شود.
كودك زنده است و حالا كه از زير خروارها خاك بيرون آمده، بي وقفه چشمانش را با سر آستينهايش پاك مي كند و بي تعجب از آنهمه تقلاي دور و برش، صبورانه در انتظار رهايي است. و اين مردمان دردمند با همه ي قدرت باقي مانده در جانشان، به خاك چنگ مي اندازند و خدايي را صدا مي زنند كه احتمالا همان نزديكي است.
در ميانه ي مرگهايي مدام، مردان ترسيده و رنجور شهر ، آوار را به اميد يافتن جانداري زير و رو مي كنند كه به يكباره، طنين جمله اي باشكوه ، قلبم را مي لرزاند و چند ثانيه ي بعد، آستيني نارنجي و صورت گرد و خاك آلود پسركي نوپا ، از زير سنگ و كلوخ هويدا مي شود.
كودك زنده است و حالا كه از زير خروارها خاك بيرون آمده، بي وقفه چشمانش را با سر آستينهايش پاك مي كند و بي تعجب از آنهمه تقلاي دور و برش، صبورانه در انتظار رهايي است. و اين مردمان دردمند با همه ي قدرت باقي مانده در جانشان، به خاك چنگ مي اندازند و خدايي را صدا مي زنند كه احتمالا همان نزديكي است.
+ نوشته شده در 2015/7/11 ساعت 17:20 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی