کابوس
سرد می شه، اونقدر سرد که انگار دما یکهو از ۲۵ درجه ی بهاری چند ثانیه ی پیش، به ۱۰ درجه زیر صفر زمستون مناطق سردسیر رسیده , نفس با بخار توی هوا پخش می شه ,تن در یک لحظه یخ می زنه , پوست به زردی چندش آوری تغییر رنگ می ده و ناخونها اونقدر بنفش می شه که احتمال سرمازدگی براشون خیلی دور از ذهن نیست. دندونهام ترق ترق بهم می خوره و عضلات گردنم از شدت تکونهای فک، توی هم قفل می شه. حالا در یک بی حرکتی لرزان، پا سست می کنم و همونجایی که ایستاده بودم،وسط آشپزخونه، روی زمین پهن می شم و سعی می کنم، بازوهام رو طوری دور خودم حلقه بزنم که بقیه ی اعضای تنم از این تشنج آنی، به گرفتگی و فلج موقت دچار نشن. چطوری می شه که توی تنم علاالدین روشن شده ، گونه هام از التهاب می سوزه ، اما سردمه. یک سرمای جان سوز. می لرزم ، نه مثل بید، نه مثل سگ تیپا خورده، نه مثل هیچ تصویر لرزانی که یک نویسنده تا به حال تونسته روی کاغذ توصیف کنه. می لرزم مثل یهودیهای اردوگاه آشویتس، می لرزم مثل همون مردم استخونی با چشمهایی گشاد و گونه های تیز ، همونهایی که توی صف انتظار, پشت درهای بسته ی ساختمانهای آجری بدون پنجره ایستاده اند. انتظاری که وعده ی نظافت و حشره کشی قبل از زندانه، وعده ای که مکرر توی دلها مرور می شه و برای همدیگه هم تکرار می شه، ولی نگاهها تاب نمیارند، توی حدقه خانه دو دو می زنند، به پشت سر لخت و دون دون شده ی زن و مرد جلویی خیره می شن و حتی گردنشون رو نمی چرخونند که دور و برشون رو ببینند. ترجیح می دن، تن به تن چسبیده ، پشت هم حرکت کنند و به هیچ چیزی جز حمام و صابونی که کف دستهاشون گذاشتند، فکر نکنند. اما اون بوی لعنتی، بویی که چرب و چسبناک توی هوا معلقه و با سماجت به پرزهای دماغ چسبیده، اون می گه که ترس همین نزدیکی است. وحشت در کمینه. مهم هم نیست که چیزی برای از دست دادن وجود نداره،چون عقل و منطق اینجا هیچ کاره اند، هر چی هست، حسه، یک حس که لجباز و یکدنده پا روی قلب می کوبه و ضجه ی دلخراش می کشه، اینجاست که دل از جا کنده می شه و در سطح تن شناور...خودش رو به در و دیوار می زنه، قصد فرار داره اما طفلکی نمی دونه که اسیره. توی مشت تن اسیره، توی حصار بدن محبوسه. باید بایسته و تا آخر نمایش رو نظاره گر باشه.
سر سنگین و تب آلودم رو به زور روی گردنم نگه می دارم ، آب دهنم رو به سختی قورت می دم ، یک قدم به زن خمیده ی جلویی نزدیک می شم و زیر گوشش می گم:« یک حموم داغ بعد از این سفر کوفتی و طولانی با قطار ، حسابی می چسبه» و...
دست و پام رو جمع می کنم ، از کف آشپزخونه بلند می شم و با صدایی رسا داد می زنم: برای شام با ساندویچ تست شده ی مرغ موافقی؟؟؟
+ نوشته شده در 2015/7/11 ساعت 17:25 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی