آن روز میان دو بودن، میان سردترین و گرمترین احساس، میان خوش احوالترین و بد احوالترین حالش ، دیگر منتظر نماند. منتظر نماند تا به اوجی دیگر صعود کند، یا فرود سهمگین دیگری را تجربه کند.
در اوج زردترین رنگ روز، به کنار گندمزار طلایی رفت. همان که درخشش خیره کننده اش، قلم را بر بومش سُرانده بود، لوله ی تفنگ را بر سینه ی داغش چسباند و …

تئو ، جنازه ی نیمه جان را میان بازوانش فشرد. همان بازوانی که همه ی این سالها به دور برادر بزرگتر حلقه زده بود تا شاید در سقوطهای گاه و بیگاهش در قعر غم،تنها نماند، اما امان از غم هایی که با هیچ دو بازوی حلقه شده ای خفیف تر نمی شود.
لبهای ونسان لرزید، برادر کوچکتر ، گونه به گونه اش چسباند. ونسان زیر لب با صدایی آهسته زمزمه کرد:

" غم برای همیشه باقی می ماند. “ و به آرامی مرد.

پ.ن : سخنران، چند بار آخرین جمله ی ونسان ونگوگ پیش از مرگ را تکرار می کند و ادامه می دهد: تن ،حرکت مداوم میان تاریکترین و درخشانترین وجوه زندگی ، مابین دو قطب متضاد را دوام نیاورد، و صد افسوس که زیبایی در میانه ی این صعود و سقوط ،در میانه ی رنج ، متولد می شود.