آن لحظه
سارتر يك جايي، توي كتاب سه داستان از يك لحظه مي گه، يك لحظه كه مي فهمي زندگي ابدي نيست. همون لحظه كه كمتر از چند صدم ثانيه طول مي كشه و بعد از اون ديگه نمي توني مثل قبل زندگي رو ادامه بدي.
اينجوريه كه همه ي بعد از ظهرهاي اين روزها، از هر نقطه از شهر كه باشم، خودم را براي غروب به بالكن خونه مي رسونم تا هيچ فرود سرخ رنگي را از دست نداده باشم.
همين مي شه كه بعد از كار، كافه هاي شهر را زير پا مي گذارم و دونه دونه ي قهوه هاي معطر را در ليوانهاي بزرگ و كوچكِ دسته دار، در فنجانهاي رنگي تپلي، سر ميزهاي چوبي و سنگي، روي صندليهاي لهستاني و مبل هاي چرمي، مزه مزه مي كنم.
و آدمها، آدمها را مي بينم، مي شنوم، لمس مي كنم ...
سارتر درست گفته، بعد از اون لحظه، ديگه نمي توني مثل قبل ادامه بدي.
اينجوريه كه همه ي بعد از ظهرهاي اين روزها، از هر نقطه از شهر كه باشم، خودم را براي غروب به بالكن خونه مي رسونم تا هيچ فرود سرخ رنگي را از دست نداده باشم.
همين مي شه كه بعد از كار، كافه هاي شهر را زير پا مي گذارم و دونه دونه ي قهوه هاي معطر را در ليوانهاي بزرگ و كوچكِ دسته دار، در فنجانهاي رنگي تپلي، سر ميزهاي چوبي و سنگي، روي صندليهاي لهستاني و مبل هاي چرمي، مزه مزه مي كنم.
و آدمها، آدمها را مي بينم، مي شنوم، لمس مي كنم ...
سارتر درست گفته، بعد از اون لحظه، ديگه نمي توني مثل قبل ادامه بدي.
+ نوشته شده در 2015/7/11 ساعت 17:26 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی