خشم بی صدا
ظرفها تلمبار شده توی ظرفشویی دارند توی آبِ چربِ زردرنگ خیس می خورند، اسپری پاک کننده ی سطوح،روی کابینت کج شده و حوله ی زبر مخصوص برطرف کننده ی لکهای سمج کنارش و غذای باقی مونده از ظهر که توی قابلمه ها داره سرد می شه و به دیواره های نچسب تفلون می ماسه، یک تصویر خراش دهنده ی روح از خودشون برای زن ساختند، اما زن امروز تصمیم داره که خودش رو به حال خودش بذاره، حتی برای آزاردادن و زخمه زدن به خودش …
اصلا نمی خواد هیچ حرکتی در راستای خوشنودی و خوشحالی اش انجام بده، حتی قید پیاده روی های نیم ساعته ی روزانه ای که براش جنبه ی نیایش داره رو هم زده . عوض همه ی کارهای حال خوب کن، تلویزیون رو روشن کرده و روی کانالی که فیلم گودزیلا نشون می ده، گذاشته .
کرخت و بی حوصله، توی مبل قهوه ایش فرو میره و چشمهای خسته از همیشه باز بودن رو، می بنده و حال و احوال چند ساعت گذشته اش رو مرور می کنه،دندونهای به هم قفل شده اش، خشمِ افسار گسیخته ای که در همین نزدیکی، میان پرزهای کوتاه و بلند زبانش کمین کرده و کافیه لب از لب باز کنه تا هزاران تیر زهرآگین به فرمان ضمیر ناخودآگاهش از چله رها شن، اون گلوله ی لزج چسبناکی که راه نفسش رو بسته...همه و همه رو بازخونی می کنه...
هیچ کس نمی دونه چه مرگشه و از همه بیشتر خودش...
روزمرگی