نوشته بکِشید، منم مثل همیشه اول هل می دم، بعد می کِشم و وارد می شم، دقیقا روبروی در ورودی، سر میز دوم، رو به دریاچه نشسته و با قاشق ، محتویات نامعلوم کاسه ی چوبیی بزرگی که به سمت خودش کج کرده رو با یک بی حسی عمیق، می بلعه. بیشتر از این بهش توجه نمی کنم و با سه قدم به پیشخون می رسم، عاشق این ساندویچی عربی زیر برجمون هستم، با این نورپردازی زرد و قرمزش ، من رو یاد اغذیه ای های یک وجبی ایران می اندازه. غذای همیشگی رو سفارش می دم و بعد با سه قدم سر جای اولم برمی گردم ، دوست دارم به سمت آشپز خوش اخلاق که تند تند داره، مرغ کبابی رو ورقه ورقه می بُره بشینم، ولی می بینم ، چشم تو چشم مرد هندی بی تفاوت می شم،برای همین پشت به تنها مشتری، تا آماده شدن ساندویچم، رو به دریاچه ، جاخوش می کنم. اما توی همین چند لحظه ی تصمیم گیری برای نشستن،با یک نیم نگاه، متوجه می شم توی اون کاسه ی گود، برنج سفید بوده که مرد خالی خالی در حال خوردنش هست.
سرم توی کتابم فرو رفته که از کنارم رد می شه، شلوار گشاد سبز لجنی با اون پیرهن مردونه ی زرشکی کدر، به همراه راه رفتن سست و کرختش باعث می شه که در طبقه بندی احساساتم، جای مناسبی در بخش دلسوزی و ترحم براش باز کنم و پیش خودم فکر می کنم، یک مرد تنها و بی حوصله از زندگی که داره این سر دنیا جون می کنه تا یک پولی جمع و جور کنه و برای خانواده اش بفرسته. یک مرد غمگین و بی کس که روزمرگی سخت و طاقت فرسا از پا درش آورده. یک مرد که فقط می تونه یک کاسه برنج سفید بخوره ...در حین دل مشغولیم با تراژدی انسانی مرد هندی، غذام حاضر می شه و من با یک پاکت کاغذی ، سرخورده از واقعیتهای زندگی، از ساندویچی می زنم بیرون و تا بیاد چشمهام به تاریکی دم غروب اطراف دریاچه عادت کنه، نور موبایلی نگاهم رو به سمت خودش جلب می کنه...مرد هندی، دست در گردن گارسون رستوران هندی به دیوار سیمانی پارکینگ تکیه داده اند ، ریز ریز می خندند و از خودشون سلفی می گیرند!