فکر شویی
ساعت ۷:۳۰ دقیقه ی بامداد...از این کلاس به آن کلاس ، از این ساختمان به آن ساختمان در حرکتم، پله ها را، طبقه ها را بالا و پایین می کنم و در همین حین فکرهایم را دسته دسته ، در طشت معده ام می ریزم، دست و دلبازانه اسید معده را بر رویشان سرازیر می کنم ، دستهایم را به درونم می کشم و چنگ می زنم، با شدت و حدت، بدون توجه به پوست نازک دستانم و فکرهای خیس و از هم پاشیده از اسید، درهمشان می کنم، به روی هم می کشانمشان، رودرروی نور صبحگاهی ، لکه های محو و ناپیدایی باز می یابم، دوباره و چندباره چنگ می زنم. فکرها باید سفید شوند، بدون تمایل به هیچ توناژی از رنگها.
به ساعت نگاه می کنم. ساعت ۲:۱۵ دقیقه ی بعد ازظهر... مدرسه خالی از هیاهوی بی وقفه ی کودکان ، آستینهای من خالی از دو دست استخوانی، و سرم خالی از کشمکشی بی پایان.
فکرشویی با موفقیت انجام شده است.
به ساعت نگاه می کنم. ساعت ۲:۱۵ دقیقه ی بعد ازظهر... مدرسه خالی از هیاهوی بی وقفه ی کودکان ، آستینهای من خالی از دو دست استخوانی، و سرم خالی از کشمکشی بی پایان.
فکرشویی با موفقیت انجام شده است.
+ نوشته شده در 2015/7/11 ساعت 17:29 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی