اونجایی که اون دخترک بدون پا از رویای اسکی کردن بر روی برف و یخ حرف می زنه و می گه، مرز واقعیت تا دروازه ی خیال کشیده شده و از اونجا به بعد دیگه هیچ دیوار و حصاری نمی تونه تو رو محدود کنه تا نتونی بپری، نتونی به آرزوهات برسی،احتمالا یادش رفته که از قورت دادن مقدار متنابهی واقعیت حرف بزنه...
نمی شه! نمی شه ، دست زیر چونه زد، چشمها رو بست و واقعیتها رو نادیده گرفت و به طرفه العینی خود را در برابر دروازه ی خیال دید ، اونوقت از همون دکه ی بغل دروازه، دو تا بال خرید و پرید و اوج گرفت و بر سر قله ی رویاها نشست. مرحله ی قبل از پریدن، بلعیدنه...
اول باید واقعیتها رو لقمه لقمه، قورت داد، گاهی بزرگ، گاهی کوچک، گاهی پر از خار ، گاهی لزج و چسبناک... باید بلعید و هضم کرد و قدم به قدم در حین فرو دادنِ حصارها، چهارچوبها، دیوارها، به دروازه ی دنیای دیگر نزدیک شد.
باید اونقدر فرو بدی و خروار خروار اسید معده را به سراغشون بفرستی تا نرم بشن، له بشن، از پا در بیان. اونوقته که دیگه نمی تونند، سر راهت سبز شن، پر پروازت رو ببندند،مثل بختک توی هر خواب و رویایی سرک بکشند ، مچ پات رو بگیرن تا نذارن برسی.
آره اون دخترک یادش رفت که بگه قبل از خیالپردازی، اول باید جهاز هاضمه ات رو قوی کنی، بعد به سراغ آرزوهای بزرگ بری.