دیازپام ۱۰
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم »
کلمات و قرص دیازپام در او اثری یکسان دارند، به همین دلیل آنجایی که دسترسیش به قرصهای نازنین، میسر نمی شود، کتاب نشخوار می کند. کلمه پشت کلمه قورت می دهد ، بسان زنی خسته و کلافه که برای غلبه بر اضطراب های مداومش، دانه دانه قرصهای آرام بخش را حواله ی سیستم گوارشیش می کند، می خواند و می خواند و می خواند تا جایی که گیج و منگ به اطرافش خیره می شود. سرش به دوران می افتد و اشیای دور و برش کج و معوج در برابر نگاهش به رقصی آرام در می آیند. رنگ و لعاب زندگی با بالاترین کیفیت خودنمایی می کند و او بدون آنکه بداند دقیقا چه اتفاقی در اطرافش در حال رخ دادن است، به کشمکش ، کشدار میان سبکی جسم و سنگینی مغزش، لبخند می زند. لبخندی طولانی و بی صدا به تصویر زن افیونی درون آیینه، که سیاهی چشمانش در حدقه خانه ، دو دو می زند و گونه های استخوانیش در حال دریدن پوست نازک صورتش هستند و گیس های بریده اش خبر از جنونی در همین حوالی را می دهند.
کلمات و قرص دیازپام در او اثری یکسان دارند، به همین دلیل آنجایی که دسترسیش به قرصهای نازنین، میسر نمی شود، کتاب نشخوار می کند. کلمه پشت کلمه قورت می دهد ، بسان زنی خسته و کلافه که برای غلبه بر اضطراب های مداومش، دانه دانه قرصهای آرام بخش را حواله ی سیستم گوارشیش می کند، می خواند و می خواند و می خواند تا جایی که گیج و منگ به اطرافش خیره می شود. سرش به دوران می افتد و اشیای دور و برش کج و معوج در برابر نگاهش به رقصی آرام در می آیند. رنگ و لعاب زندگی با بالاترین کیفیت خودنمایی می کند و او بدون آنکه بداند دقیقا چه اتفاقی در اطرافش در حال رخ دادن است، به کشمکش ، کشدار میان سبکی جسم و سنگینی مغزش، لبخند می زند. لبخندی طولانی و بی صدا به تصویر زن افیونی درون آیینه، که سیاهی چشمانش در حدقه خانه ، دو دو می زند و گونه های استخوانیش در حال دریدن پوست نازک صورتش هستند و گیس های بریده اش خبر از جنونی در همین حوالی را می دهند.
+ نوشته شده در 2015/7/11 ساعت 17:30 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی