از در که وارد شد، نتونستم نگاه ازش بردارم. باریک و کشیده با پیرهن سیاه رنگ و چسب اندامی که تاکید بیشتری بر بلندی قامتش داشت، نمی شد بهش خیره نشد. آستینهای مدل شمشیری، تا مچ دستهاش رو پوشونده بود و پوست گندمگون آفتاب خورده اش ، از سوراخ قطره ای شکل بزرگی که روی پیش سینه ی پیرهن باز شده و کمی از نرمی سینه های کوچیکش رو نشون می داد، می درخشید.

موهای کوتاه مواجش که با آخرین مدل روز ، حلقه حلقه روی گونه های برجسته ی استخونیش خوابیده و چشمهای مشکی سربالای حالت دارش رو درشت تر نشون می داد، تکمیل کننده ی تصویر یک زن زیبا و برازنده بود.

زنی که کافی بود بی سر و صدا وارد جمعی بشه و بدون تکون دادن خم ابروهای پهن موربش، همه ی نگاه ها رو به سمت خودش برگردونه. فکر کنم اونقدر بی ملاحظه، بهش خیره شدم تا سنگینی نگاهم باعث شد که سر خوش فرمش رو به سمت من برگردونه و چشمهامون با هم تلاقی کرد .

زمان برای من متوقف شد. صدایی به گوش نمی رسید و از صد تا دختر و پسری که یک نفس بالا و پایین می پریدند، دیگه خبری نبود. فقط من بودم و تصویری از من که توی نگاه اون دیده می شد. دخترکی با پیرهنی آستین کوتاه، پر از گلهای داوودی زرد بر زمینه ی سیاه که توی تنش لق میزد، به همراه کفشهای پاشنه بلند بی قواره ای که همه ی تلاش صاحبش رو برای باوقار بودن بر باد می داد. دستهام رو روی سینه ام چلیپا کردم و گردن لاغر و استخونیم رو که از یقه ی گرد پیرهن بیرون زده بود ، لجوجانه به سمت آسمون کشیدم و لبخندی سرتاسری روی صورتم پهن شد.

چاره ای نبود،من زیبا نبودم. و حتما به همین واقعیت بی چاره پوزخند زدم.

از اینجا به بعد،چیزی نمی ذاره به عمقی که قراره برسم، دست پیدا کنم. خاطرات، اینجا متوقف میشه و کلمه ای برای نوشتن به سراغم نمیاد. من زیبا نبودم و همین.

مطمئنم که اتفاقی رخ داد، یادم هست که چیزی در درونم شکست. حسرتی، دردی، فشردگی قلبی، چیزی شبیه حقارت همه ی وجودم رو در برگرفت ، ولی می دونم که به خندیدن و رقصیدن ادامه دادم. این تنها واقعیت محضی بود که پذیرفتنش برای دخترک تازه از لابلای ورقهای کتاب در اومده، قابل هضم نبود.