دلم برای خودم می سوزه ، بسکه به خودم زور میگم. از اینکه کی به کی داره فشار میاره یا کدوم ورم به اون یکی ورم خودش رو تحمیل می کنه، بی خبرم. فقط می دونم یک وزنه ی چند تُنی روی شونه هام خیلی آروم و آهسته قرار داده شده، طوریکه، با نرمی و ملایمت خاصی دارم تا می شم، اونقدر نامحسوس که محال کسی از بیرون زاویه ی خمیدگی که داره ایجاد می شه رو ببینه. حتی خودم هم با اینکه از هیچ آیینه ای غفلت نمی کنم و یکسره خودم رو توی تمام اشیائی که قابلیت انعکاس دارند، برانداز می کنم، متوجه تحدب قامتم نمی شم، ولی از درون ، یک چیزی روی یک چیز دیگه سوار شده، مثلا قلبم که اومده روی معده نشسته، یا معده ام که سر روده هام هوار شده. 
اینکه چه جوری به این همه روی همرفتگی پی بردم، از بی اشتهاییم شروع شد. یعنی این میزان تقلای فیزیکی که من داشتم، باید روزانه سیستم گوارشم یک گاو رو طلب می کرد ، ولی یک گنجشک هم درخواست نمی داد. از هر چیزی یک ذره، یک قاشق، یک نوک می زنم ، اونوقت مثل سنگ می افتم یک گوشه و به خواب میرم...و فردا ، روز از نو، روزی از نو.
طاقباز می خوابم. یعنی برای اینکه باور کنم، همه چیز مثل قبل هست، با کشیده ترین حالت ممکنه، دراز می کشم و شونه هام رو به زمین مماس می کنم و با خودم می گم، می بینی، هیچی تغییر نکرده، نه باری، نه وزنه ای، نه جبری...هنوزم زاویه ی گردنت با ترقوه هات، همون ۴۵ درجه ای است که گاهی تا ۵۰ درجه هم میرسه. پاشو، پاشو، به جای بهانه گیری از عوامل بیرونی و درونی، با عزمی راسخ، راه بیفت.
نفس عمیق می کشم و از جام بلند میشم، صاف و مستقیم … قدم اول، قدم دوم و یکباره، چیزی روی یک چیز دیگه سنگینی می کنه، و اینبار معده دوام نمیاره و خورده ها و نخورده ها، راهی برای خروج پیدا می کنند ...
میون محتویات بلعیده ی شده روزهای گذشته ، قوز کرده نشسته ام و به اندازه گیری دقیق زاویه ی تحدبم فکر می کنم.