قرمه سبزی رو هم می زنم و یک کمی ازش می چشم، خیلی تند نیست، دخترک، تند و ترش دوست داره، چند جور ادویه ی آفریقایی که تضمین شده، غذا رو لب سوز و لب دوز می کنه، به خورشت جا نیفتاده اضافه می کنم و پیش خودم حساب می کنم که حداقل یک ساعت دیگه باید قل قل کنه تا جا بیفته و قرمه سبزیی بشه که باید بشه. اینجور که معلومه، امشب زودتر از نیمه شب از خواب خبری نیست. توی آشپزخونه یک وجبی دور میزنم. در یخچال رو به نیتی نامعلوم ده بار باز و بسته می کنم . هر چی غذا مونده است، روانه ی سطل آشغال می شه. یک نگاه به دور و برم میندازم ، چهار تا کاسه و بشقابی که از شام شب توی سینک مونده رو می شورم و تازه یادم می افته، دخترک برای فردا صبحانه نون نداره. عقربه ها دارن به عدد یازده نزدیک میشن، هنوز میشه امیدی به باز بودن سوپری های زیر ساختمون داشت. کیف پول و موبایلم رو از روی میز نهارخوری چنگ می زنم و به تاخت از خونه بیرون می زنم. پام که به محوطه ی پایین می رسه، باد ملس و نم داری، صورتم رو نوازش می کنه. مهتاب هم که سخاوتمندانه ، نورش رو از پوست داغ و تبدارم دریغ نمی کنه. قدم زنون میون شمشادهای سبز، راه می افتم. اونقدر همه جا ساکته که صدای نفسهای شهر رو می شه شنید. تک و توک رستورانها بازند و مردمانی آرام، این گوشه، اون گوشه با ظرف غذای روبرویشان سرگرمند. از یک جای دور، صدای موسیقی میاد، فکر می کنم مال بار هتل باشه.

دیگه رسیدم، می رم سراغ قفسه ی نون ها. بخش دوست داشتنی من در همه ی فروشگاههای مواد غذایی. بوی آرد و گندم و تازگی ، تنها عطری که توی این شهر واقعی واقعی هست. قبل از اینکه غرق تاملات نوستالوژیک بشم و زمان رو گم کنم، یک بسته از نون های محبوب دخترک رو بر میدارم و به صندوقدار که معلومه فقط منتظر من نشسته تا دخلش رو ببنده لبخندی می زنم و خیلی زود پروژه ی خرید به اتمام میرسه.

در کشویی که پشت سرم بسته میشه، دیگه عجله ای در کار نیست. خوش خوشان از کنار دریاچه ی تاریک و بی موج به سمت خونه راه می افتم.

« ای کاش برم، سومو، میسو سوپ بگیرم یا حالا که حقوق گرفتم، یک دل سیر سوشی هم بخورم، نه بابا نصفه شبی، غذای زیاد بخورم که چی بشه! شاید نودل ویتنامی بهتر باشه! اینها هم که کرکره هاشون رو پایین کشیدند. اون کافه ی سر نبشی هم بد نیست.... الان دیگه دیره! اکهی، ای کاش قرار بر خوابیدن نبود. چه کاریه آخه! نه اینکه خیلی وقت دارم! نصفش رو هم باید بخواب بگذرونم. والله من راضیم که کلا نخوابم. بشم از این مدل آدمها که همیشه بیدارند. یادش به خیر، سی سال پیش توی برنامه ی دیدنیها یک آقایی رو نشون می داد که نصف عمرش ، چشم روی هم نذاشته بود. همون موقعش هم وقتی همه سر تکون دادند و براش ابراز تاسف کردند، به نظر من خیلی جالب و فانتزی اومد. همش فکر میکردم، خوش بحالش تا صبح وقت داره بشینه درسهاش رو بخونه و نمره ی بهتری توی امتحان بگیره. الانم حاضرم این موهبت الهی رو با کمال میل بپذیرم. اینجوری همه ی ۲۴ ساعتم رو زندگی می کنم و بالاخره از پس کلی کار عقب مونده برمیام. »

یکهو به خودم میام و می بینم ، سرم رو بالا گرفته ام و هراسون میون شاخ و برگ درختهای مسیر، دنبال مرغ آمین می گردم.

«اگه شنیده باشه چی؟اگه بگه آمین چی؟ اونوقت من می مونم و یک عمر بیداری! من می مونم، بدون زمانی برای فراموشی ….!»