یک جایی نویسنده تصمیم می گیره جمله اش رو به پایان برسونه، نقطه بذاره و قصه اش رو تموم کنه، قلم رو بین انگشتانش می چرخونه که در همین حین، یک سری تصویر از گوشه و کنار ، از میان شیارهای مغزش با اشتیاق سرک می کشند. شوقی برای تبدیل شدن به کلمه، ثبت شدن بر روی کاغذ سفید، راه یافتن به دنیای واقعی و زندگی کردن.

اینجاست که نویسنده، از خیر گذاشتن نقطه (.) می گذره و با این علامت ( ; ) به همه ی اون رنگها و نقش ها اجازه می ده تا از دنیای خیال و رویا به دنیای واقعی سرازیر بشن و داستانش ادامه پیدا می کنه.

دخترک از توی اتاق آبی داد میزنه: مامان واتس آپت رو چک کن!

میگم باشه و وسط دفتر و کتابام گم میشم.

اینبار صداش از توی حموم، میون شرشر آب و دیبس دیبس یک موسیقی شاد میاد: بازش کردی؟!

تازه یادم می افته که واتس آپم رو چک کنم. هول هولکی میرم سراغ موبایلم و عکسی رو که برام فرستاده رو باز می کنم. درگیر خوندن متن و نگاه کردن به تصویر هستم که سرش رو از لای در حموم بیرون میاره و میگه، این علامت رو برای مبارزه با خودکشی روی تن، تاتو می کنند.

به علامت خیره میشم (;) جایی که آدمیزاد تصمیم می گیره که ادامه بده...