سماجت عجیبی دارم برای راضی بودن. انگار تکلیف روزانه و شبانه ای است که باید همواره از وضعیت فعلیم احساس رضایت کنم...

جایی در داستان « چرا اینجا روی زمین نشسته ام» ، مرد کارتن خواب، در لرزشهای گاه و بیگاه زمین که گریبان شهر را گرفته است، طعمه ی یکی از شکافهای عظیم می شود و تا کمرگاه در مخلوطی چسبنده از سیمان و بتون فرو می رود، به طوریکه در این شلوغی و بحران زلزله ی مدام، امیدی به رهایی اش نیست، اما با صدای ضعیفی از اعماق زمین به رفیق بیرون مانده اش می گوید: نگران من نباش رفیق، خوبم! دنیا که به آخر نرسیده .خدا را شکر که زنده ام!!!!