نه عادلانه ،نه زیبا بود
جهان
پیش از آنکه ما به صحنه بر آییم.
به عدل دست نایافته، اندیشیدیم
و زیبایی
در وجود آمد
این رو شاملو میگه ، آرزوست، رویاست، اما من دوستش دارم. بهش فکر می کنم، باهاش شب و روزم رو سپری می کنم و از ایمان داشتن بهش خسته نمیشم، ناامید هم...

یک جایی مادربزرگ سنگدل ارندیرا، به طرز ترسناک و اغراق آمیزی نوه ی ساده دلش را با گذاشتن مژه های مصنوعی بلند، گونه های زیاده از حد سرخ و سایه ی چشم غلیظ آبی ، آرایش و برای روسپی گری آماده می کنه و خیلی ساده در توضیح این نقوش ناهماهنگ می گه: اصلا لازم نیست زیبا به نظر بیای، فقط باید زن باشی و همین برای مردها کافیه...
این واقعیت هولناک رو مارکز میگه، روش پافشاری می کنه. اما من بهش هیچ اهمیتی نمیدم. من رو با این حرفها کاری نیست. 
من به آرمان هام دو دستی چسبیدم. گوشم هم به این حرفها بدهکار نیست. حتی اگر در اولین قدم برای فتح بلندترین قله ی دنیا باشم.