میگه این یک رازه
به راز خیره میشم، برام مهم نیست که چی هست اما یک جمله، بالای بالای راز نوشته شده که همه ی حواسم رو به خودش جلب می کنه و تمام سلولهای مغزم از اون لحظه تا همین الان به تک تک حروفش فکر می کنند و فرمان چلوندن قلبم رو بی وقفه تکرار :« این راز متعلق به سمیه باقری تیرتاش هست.»
بهترین راه برای دوام آوردن فراموش کردن راز هست. اصلا بهش فکر نکنم و به زندگی عادی برگردم. قدم زنان تا لب دریا میرم تا غروب خورشید رو تماشا کنم و خودم رو در معرض نگاه یک میلیون آدم خوشحال قرار بدم و منم اونها رو زیر نظر بگیرم تا لحظه ی پایان روز، دسته جمعی دور هم باشیم و نترسیم. یک میلیون آدم توی هزار مترمربع که یک قدم از خط بیرون نمی زنند و توی همون محدوده ی مشخصِ کنار ساحل، هی بالا میرن ، بعد دور میزنن و پایین میان و دوباره از اول.
بزرگ و کوچیک هم نداره، مادر و پدر و پیر و جوان و بچه تنگ هم ، یک جور دلتنگی همگانی رو با خیره شدن به همدیگه و چفت هم راه رفتن پشت سر میذارن. اونوقت شب میشه و زندگی به شیوه ی دیگه ای رخ نشون می ده و کل یک میلیون آدم، لحظه ی پایان رو فراموش می کنند و در سور و سات شبانگاهی غرق میشن.
اینجا فقط من می مونم و سلولهای پرکار و بیخواب حافظه ام که مثل وصله ی ناجور وسط جمعیت پرهیاهو ، پشت میز کافه نشسته ایم و با غصه ی خداحافظی، رفتن، نبودن، پایان... دست به گریبانیم.که محاله بعد از هر غروبی ، حسرت روزی که تمام شد رو نخوریم.
پس با کوله بار یادهام، بیلبیلک موبایلم رو توی گوشم فرو می کنم و با ترک اون ناحیه ی هزار متر مربعی و مردمانش، به سمت خونه راه می افتم.
لیست موسیقی های انتخابی بی ترتیب کنار هم چیده شده اند، طوریکه اصلا قابل پیش بینی نیست آهنگ بعدی می تونه چه حال و احوالی داشته باشه. اینجوری بعد از نوای رنجور ویلون، عایشه جلوی چشمهام خوش رقصی می کنه و هنوز ریتم تند تنبک تموم نشده، فلوت، سوزناک می نوازه و در ادامه مارش انقلابیه که ضربان قلبم رو به ۱۵۰ می رسونه، ولی یک چیز توی همه ی این تغیر و تنوع ثابت مونده، مرور اون راز و اشکهای من که مثل سیل از چشمهام سرازیره و البته مضحکترین تصویر یک زن که با صورت خیس، پیچ و تاب میخوره و پله های برقی مترو رو یکی درمیون پشت سر میذاره و نمی دونه الان دقیقا رو به سوی زندگی در حال حرکته یا مرگ...
روزمرگی