غربت زدگی
از راه رسیدم.
مثل ماشین هزار تا کار رو در آن واحد انجام دادم.
لباسهای کثیف شسته شدند.
لباسهای تمیز، مرتب و منظم، کنار هم پهلو گرفتند.
کتابها دسته بندی شدند، نمایشنامه ها یک سمت ، کتابهای نسرین جونم، یک سمت دیگه...موسیقی و فیلم ها هم توی جعبه هاشون جاخوش کردند.
کیسه های آویشن و اسطخودوس و بارهنگ و خاک شیر ...توی شیشه های در قرمز، جاسازی شد و بر چسب هم خوردند تا مبادا ، درهم برهم نوشیده شوند.
چمدونهای خالی، زیر تخت و در هر حفره ای که رخ نشون داد، چپونده شدند.
نیازهای خانه با خرید شکلات صبحانه در بزرگترین اندازه، اسفناج سالادی ، کاهو، قارچ، شامپوی تقویتی، سیب زرد، موز نرسیده، نون گرد تازه و پودر ماشین لباسشویی تاید با خاطرات فراموش نشدنی اش و البته تخم مرغ ، برطرف شد.
خورشید وسط آسمون بود که شروع کردم و الان که کمر دردناکم رو به پشتی مبل قهوه ایم تکیه داده ام، مهتاب خودش رو پخش زمین کرده...
یک استکان عرق شاتره و کاسنی رو خوردم، کرم های عجیب و غریب پوستم رو زدم، دستهام رو چرب کردم و دراز به دراز افتادم.
ای کاش همینجا از خستگی بیهوش شم. همینطور که به این عکس خیره شدم، خوابم بره و توی خواب و بیداری ببینم، خیلی کوچیکم، خیلی.... اونوقت تو مچم رو سر بزنگاه روی اون چهارپایه ی صورتی توی دستشویی بگیری. دقیقا در فاصله ی زمانی خالی کردن همه ی ادکلن محبوبت روی سر و کله ام، همون که بعد از تراشیدن ریش به صورتت می زدی و پیچ و تاب خوردن من از سوزشی که انگار میلیون میلیون مورچه پوست نازکم رو گاز گاز می کردند.
و من گریان به چشمان جدی و قهوه ایت خیره بشم و اصلا برام مهم نباشه که الان میخوای دعوام کنی یا اینکه میخوای صورتم رو بشوری تا از این زجر داغ و سوزنده نجاتم بدی. مهم این باشه که من خیلی کوچیکم و تو خیلی بزرگی و همیشه هستی. همیشه. همین!
مثل ماشین هزار تا کار رو در آن واحد انجام دادم.
لباسهای کثیف شسته شدند.
لباسهای تمیز، مرتب و منظم، کنار هم پهلو گرفتند.
کتابها دسته بندی شدند، نمایشنامه ها یک سمت ، کتابهای نسرین جونم، یک سمت دیگه...موسیقی و فیلم ها هم توی جعبه هاشون جاخوش کردند.
کیسه های آویشن و اسطخودوس و بارهنگ و خاک شیر ...توی شیشه های در قرمز، جاسازی شد و بر چسب هم خوردند تا مبادا ، درهم برهم نوشیده شوند.
چمدونهای خالی، زیر تخت و در هر حفره ای که رخ نشون داد، چپونده شدند.
نیازهای خانه با خرید شکلات صبحانه در بزرگترین اندازه، اسفناج سالادی ، کاهو، قارچ، شامپوی تقویتی، سیب زرد، موز نرسیده، نون گرد تازه و پودر ماشین لباسشویی تاید با خاطرات فراموش نشدنی اش و البته تخم مرغ ، برطرف شد.
خورشید وسط آسمون بود که شروع کردم و الان که کمر دردناکم رو به پشتی مبل قهوه ایم تکیه داده ام، مهتاب خودش رو پخش زمین کرده...
یک استکان عرق شاتره و کاسنی رو خوردم، کرم های عجیب و غریب پوستم رو زدم، دستهام رو چرب کردم و دراز به دراز افتادم.
ای کاش همینجا از خستگی بیهوش شم. همینطور که به این عکس خیره شدم، خوابم بره و توی خواب و بیداری ببینم، خیلی کوچیکم، خیلی.... اونوقت تو مچم رو سر بزنگاه روی اون چهارپایه ی صورتی توی دستشویی بگیری. دقیقا در فاصله ی زمانی خالی کردن همه ی ادکلن محبوبت روی سر و کله ام، همون که بعد از تراشیدن ریش به صورتت می زدی و پیچ و تاب خوردن من از سوزشی که انگار میلیون میلیون مورچه پوست نازکم رو گاز گاز می کردند.
و من گریان به چشمان جدی و قهوه ایت خیره بشم و اصلا برام مهم نباشه که الان میخوای دعوام کنی یا اینکه میخوای صورتم رو بشوری تا از این زجر داغ و سوزنده نجاتم بدی. مهم این باشه که من خیلی کوچیکم و تو خیلی بزرگی و همیشه هستی. همیشه. همین!
+ نوشته شده در 2015/12/13 ساعت 17:50 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی