جاشوی خیالباف
سرگرم قصه بافي براي پيرمرد بازنشسته اي شدم كه با پيپ خاموش در گوشه ي لبش از طلوع آفتاب روي نيمكت چوبي لب اسكله نشسته بود و چنان به دريا خيره شده بود كه محال بود در سر آمدن انتظارش شك كني.
توصيف خدايان تا غروب به درازا كشيد و پيرمرد حتي يكبار هم چانه اش را از روي عصاي آبنوسش حركت نداد.
نمي دانم عشق جاشوها به قصه سرايي بود يا كنجكاوي براي كشف راز اشتياق چشمان صبور پيرمرد كه من را از كار بيكار كرد.
حالا مهتاب تا سقف آسمان بالا آمده. پيرمرد در آرامش همچنان چشم به راه است و من در تقلاي يافتن ناخدايي ديگر...!
توصيف خدايان تا غروب به درازا كشيد و پيرمرد حتي يكبار هم چانه اش را از روي عصاي آبنوسش حركت نداد.
نمي دانم عشق جاشوها به قصه سرايي بود يا كنجكاوي براي كشف راز اشتياق چشمان صبور پيرمرد كه من را از كار بيكار كرد.
حالا مهتاب تا سقف آسمان بالا آمده. پيرمرد در آرامش همچنان چشم به راه است و من در تقلاي يافتن ناخدايي ديگر...!
+ نوشته شده در 2015/12/13 ساعت 17:54 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی