پسرک چاق است، اما مشخصه ی اصلیش، هیکل فربه و شکل و فرم بزرگسالیش نیست، هر چند که آن گردن کوتاه، میان سرشانه های پهن و شکمی برآمده ، یادآور مردی عیالوار و خسته است که هفت سر عائله را نان می دهد ، ولی آنچه که باعث می شود، هربار که از کنارم رد می شود، چشمانم ، رد راه رفتنش را تا پنهان شدن از نظر، دنبال کند ، بند چرمی سیاه رنگ کلفتی است که از میان یقه ی لباس و چینهای گردن گوشتالویش به وضوح پیداست و کلید بزرگ متصل به آن که بدقواره و زنگ زده بر روی راه راه آبی یونیفرم مدرسه خودنمائی می کند. قبلترها گفته است که بعد از مدرسه، کسی در خانه منتظرش نیست و تا پاسی از شب باید تنها بماند، پس کلید را هرگز نباید گم کند و الا تا بازگشت مادر از سر کار، بیرون خواهد ماند. انگار که تجربه ی این نشستن های طولانی پشت در را زیاد چشیده که با این سماجت ، وجود این گردنبند زشت و دست و پاگیر را تحمل می کند
تا به یک قدمی میز برسد ، همه ی آنچه از او می دانم را با خودم مرور می کنم
-
بازم دفتر دیکته ات رو فراموش کردی؟!
دستپاچه لبخند می زند.
-
پسرم، اومدی نسازی، ایندفعه شد سومین بار که از من دفتر قرض می گیری! تو دفعه ی پیش بهم قول دادی، ندادی؟!
من من کنان از گم شدن دفتری می گوید که به گفته ی معلم فارسیش اصلا وجود خارجی ندارد و تا بوده، صادق در تکه های پراکنده ی کاغذ، دیکته ی هفتگیش را می نوشته و البته گزارش های جسته و گریخته از معلم های دیگر هم نشان از کم و کسری های بسیار در بساط درسیش می دهد. تماسهای مکرر معلمین با مادری که تنها برای ثبت نام رویت شده و بعد از آن به سختی در دسترس می باشد، ادامه دارد، ولی چیزی جز اطلاعاتی مختصر از زندگی شخصی زنی مطلقه و مشکلات متعددی که با آن دست به گریبانست، عایدشان نشده، به همین دلیل طی یک قرار نانوشته ی همگانی، توقع زیادی از پسرک در راستای درس خواندن و انجام تکالیف ، وجود ندارد.

دفتر سفید سیمی را دستش می دهم و به راه رفتن سلانه سلانه و بی عجله اش با شانه هایی خمیده، که انگار نه یک کلید، بلکه بار هستی را به گردنش آویخته, خیره می شوم.
با خودم کلنجار می روم تا شانسم را برای مجاب کردن مادر در راستای توجه بیشتر به پسرش امتحان کنم. گوشی تلفن را که بر می دارم ، دوباره پسرک در سکوت روبرویم ایستاده است. دفتری را که هر چهارشنبه از اتاق مشاوره می گیرد، و ساعتی بعد با وعده ی اینکه آخرین هفته است، به من برمی گرداند را تحویلم می دهد
چند لحظه ای به چهره ی آرامش نگاه می کنم. غلظت غم روزهای اول سال، در چشمانش کمرنگ شده و جایش را به برق های گهگداری داده است .لحظاتی مثل حالا که بعد از تمام شدن یک درس اجباری دیگر ، انتظار برای زنگ تفریح وشور بازی با همکلاسی ها ،همه ی صورت گرد و سبزه اش را روشن کرده است.

سعی دارم در وجودش احساس مسئولیت را بیدار کنم و عاقبت نخواندن ها و ننوشتن ها را به یادش بیاورم.
-
صادق جان، پسرکم، تو برای یه هدفی به مدرسه میای، درسته؟! الان می تونی برام بگی ، به چه دلیلی هر روز صبح زود از خونه پا میشی میای مدرسه و تا بعد از ظهر اینجا می مونی؟
لبخندی محو گوشه ی لبش جان می گیرد.

 

 

 

 

 

صدای گوشخراش زنگ در اتاقم می پیچد و ته صدایی از صادق که عقب عقب از در بیرون می رود و می گوید:
«
برای اینکه بازی کنم و خوشحال باشمو با سرعتی باورنکردنی که از آن هیکل سنگین و وزین بعید است، سر در پی پسرکی که به او تنه می زند، می گذارد و صدای جیغش را از انتهای راهرو می شنوماسماعیل اسماعیل وایسا منم بیام، به خدا اگه تنهایی همش رو بخوری!!!!»

گوشی را آهسته سرجایش می گذارم.