هر طلوع زنی کوچ می کند
در قفسه ی تا شدنیها چشم می گردانم تا یک رنگ چشمم را بگیرد. تنوع زیادی نیست اما نسبت به سالهایی که گذشت ، چیدمان سبز و آجری و آبی نفتی نشان دهنده ی حال متنوع صاحب لباسهاست که مدتهاست از رنگ سیاه دست برداشته است. هر چند طفلکی، سیاهی را نه فقط به خاطر حال و احوالش که به دلیل کسری بودجه ی مدام، انتخاب میکرد که هم در عروسی و هم در عزا پوشیده می شد و همیشه آراسته و شیک به نظر می آمد. اما حالا که چندرغازی ته جیبش می مانَد، می تواند به رنگها هم فکر کند. از مرور گذشته و حال دست بر می دارم و پیراهن موهر آبی نفتی را از بین آن سه چهار رنگ بیرون می کشم و در پاکت دسته داری میگذارم که هر روز صبح میان آنهمه بار و بندیلی که با خودم اینور و آنور می برم، عضو ثابت شده است. دستمال گردن گل گلی با حاشیه ی قرمز و قهوه ای و کفش پاشنه بلند نارنجی که اینبار بعد از واکس زدن به سمت قهوه ای متمایل شده است را هم به محتویات پاکت اضافه می کنم. از بحث ،« چه چیزی بپوشم »که فارغ شدم به مسئله «چه کتابی بخوانم؟» و «کدام ابزارآلات نوشتاری را در کوله ام بگذارم؟» می رسم که با یک توافق زودهنگام با خودم ، کوله ی سنگین و پر از کتاب و کاغذ و مداد و خودکار و لپ تاپ را روی دوشم می اندازم و فکر می کنم، شاید همه ی محتویاتش لازم بشود. در چهارچوب در، نگاهی به خانه می کنم تا مبادا چیزی را از قلم انداخته باشم ، خب ظاهرا با اینهمه خرت و پرتی که همراهم کردم،از وسایل شخصیم ، در هیچ جا ردی باقی نمانده، و اینطور به نظر می رسد که سالها پیش در این خانه زنی زندگی می کرده که دیگر حالا نیست.
روبروی آیینه ی آسانسور به تصویر زنی محجبه، سرتا پا پوشیده در غلافی از رنگهای تیره و روشن ، خیره می شوم. اسباب و اثاثیه ی همراهش، نشان از کوچی می دهد که با هر طلوع آغاز می شود و در هر غروب با امید به کوچی در فردایی دیگر به پایان می رسد..
هر طلوع زنی کوچ می کند.
روزمرگی