و جاودانگی رازش را با من در میان گذاشت
اتاقم ده قدم بود. میلیون ها بار آن را شمرده بودم. ماه های زیادی میان دو دیوارش ، دیوار پنجره دار با پرده های گلبهی و دیوار لخت و گچی سفید رنگ ، قدم هایم را شمرده بودم. یک، دو ، سه ، چهار.... و دوباره از اول ، یک، دو، سه، چهار...
کابوس آن پیاده روی با کوتاه ترین مقصد دنیا که برای پاهای همیشه در حال رفتن من، تنها با چند قدم به پایان می رسید، هرگز رهایم نکرد.
دیوار گچی را به مقصد دیوار پنجره دار و دیوار پنجره دار را به مقصد دیوار گچی ترک می کردم و دندانهایم را روی هم فشار می دادم تا ضجه ی خواستن هایم را پشت دیواره ی سفید و یکدست دندان ها مهار کنم. گاهی میان رفتن و آمدن هایی که تا طلوع آفتاب ادامه داشت، زانوهایم می لرزید، رمقم تمام میشد و همانجا وسط اتاق، روی فرش لاکی که در مرور روزگار همه ی پرزهای لطیفش را از دست داده و سفت و سخت شده بود، به خواب می رفتم.
صبح ها قبل از بیداری اهالی خانه، هیکل استخوانی درهم گره خورده ام را از هم باز می کردم و روزم را بدون بروز قطره ای از جنونی که شب تا صبح میان دو دیوار، جرعه جرعه نوشیده بودم شروع می کردم.
این روزها، فاصله ی دو دیوار بیشتر از ده قدم هست،شاید ۱۰۰۰ ، یا ۱۰۰۰۰و حتی بیشتر، مثلا« یک» جلوش تا بی نهایت صفرها ... اما هست. در این هروله ی تکراری با فوسکا ، مرد جاودانه ی قصه ی دوبووار هم رای هستم. او که محکوم ابدی به« بودن» بر روی زمین شده ، روی بلندترین ارتفاع شهرش می ایستد و به نفرین جاودانگی پوزخند می زند و فتح دنیا را در این همیشه ماندن ، هدف قرار می دهد، اما دیرزمانی نمی گذرد ،شاید قریب به ۲۰۰ سال، که دیوارها به او نیز رخ نشان می دهند. حالا او می داند که از این به بعد باید میان این دو دیوار حرکت کند. جاودانگی بالهای ترسناکش را از هم باز کرده است و مرگ تنها رویایی دست نیافتنی است برای مرد ابدی.
روزمرگی