-زن دیوانه مشغول با خیال معشوق، در کنار رودخانه نشسته و ماتزده به امواج خروشان نگاه می کرد.پسرک، آنورتر گِل دستهایش را در آب می شست که سُر خورد.زن به غرق شدن کودکش خیره ماند...پسرکش بالا و پایین میرفت و زن بی حرکت از او چشم برنمی داشت.پسرک ناپدید شد.زن یکباره از جا جهید، صیحه ای کشید و تن به آب زد.

 

-زن خسته از بی خوابی های مدام شبانه، زیر بغل دخترک را گرفت و بی حوصله روی پله های اتوبوس زرد مدرسه گذاشت.مرد گفته بود که کار زیاد است و به این زودی ها باز نمی گردد.مدت ها بود که زن می دانست، مرد دیگر رغبتی به بازگشتن ندارد. آنطرف تر پسرک بال بال زنان از آسمان روی پارکینگ سفت و سیمانی پخش زمین شد. زن در سکوت فقط نیم نگاهی به مغز از هم پاشیده ی پسرکش انداخت و با حالت دو به سمت راه پله ها دوید. پنجره ی راهروی طبقه ی ۸ باز بود، به سختی هیکل فربه اش را از باریکی میان چهارچوب فلزی بیرون آورد و پرواز کرد.

 

-مدئا جنازه ی پسرانش را تنگ در آغوش گرفت و سوار بر ارابه ی آتشین دوزخ شد. در همان حین، در میانه ی جشن وصال،ردای پیش کشِ زهرآگینش ، تن نو عروسِ یاسون، مرد خیانتکارش را ،زنده زنده می سوزاند.

لحظاتی پیش گلوگاه کودکانش را با دستهای خودش بریده بود. حال ،با ضجه ای جگرخراش نهیبی به اژدها زد تا به پرواز در آید. یاسون در پی صدای جنون آمیز مدئا، با بدن جزغاله ی معشوق بر روی بازوانش، عربده کشان از قلعه بیرون آمد و پیکر خون آلود فرزندانش را در آغوش زن افسونگرش، آماده ی رفتن دید. بر زانو فرو افتاد و آخرین صدا، قهقهه ی زنی دلشکسته بود که در آسمان سیاه شب گم شد.