روح چاق
میان دستنوشته های شاهرخ مسکوب، در همان آغاز، با جمله ی عجیبی مواجه می شوم که حالم را خوش و ناخوش می کند. او می گوید:« بی وقفه می خوانم ولی سیراب نمی شوم ، از همه بدتر که دستم این روزها به نوشتن نمی رود، حکایتم، حکایت مرد چاقی است که مدام در آرزوی پیاده روی است. ».
علاوه بر توصیف جالبی که از ناتوانیش در نوشتن می گوید و شرح حال کاملی برای دست به قلم نشدن، در عین حال تلنگری است برای بی قراری های تن سرکش من که ناگزیر به رفتن همیشگیم می کند. به محض اینکه تلاشی برای نوشتن در من آغاز می شود، تن بی توجه به خواسته ی ذهن فربه برای حرکتی هر چند کوچک که از زور انباشتگی کلمات دیگر توان نفس کشیدن هم ندارد ، به راه می افتد و به جبران تمام ضرباهنگهای تند و پیاپی انگشتان بر روی کلیدهای کیبورد برای سیاه کردن صفحه ای سفید، بر روی سنگفرشهای شهر طلا و سرب پا بر زمین می کوبد.
در این رقابت حرکتی میان روح و تن، تا به امروز ,تن، همه ی شهر را با گامهای استوار طی کرده است و دریغ از کلمه ای، حرفی، سخنی توسط رقیب که بر صفحه ی سفید قدم از قدم برداشته باشد.
علاوه بر توصیف جالبی که از ناتوانیش در نوشتن می گوید و شرح حال کاملی برای دست به قلم نشدن، در عین حال تلنگری است برای بی قراری های تن سرکش من که ناگزیر به رفتن همیشگیم می کند. به محض اینکه تلاشی برای نوشتن در من آغاز می شود، تن بی توجه به خواسته ی ذهن فربه برای حرکتی هر چند کوچک که از زور انباشتگی کلمات دیگر توان نفس کشیدن هم ندارد ، به راه می افتد و به جبران تمام ضرباهنگهای تند و پیاپی انگشتان بر روی کلیدهای کیبورد برای سیاه کردن صفحه ای سفید، بر روی سنگفرشهای شهر طلا و سرب پا بر زمین می کوبد.
در این رقابت حرکتی میان روح و تن، تا به امروز ,تن، همه ی شهر را با گامهای استوار طی کرده است و دریغ از کلمه ای، حرفی، سخنی توسط رقیب که بر صفحه ی سفید قدم از قدم برداشته باشد.
+ نوشته شده در 2016/3/10 ساعت 13:12 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی