قرص آبی
خيلي وقت بود كتاب دستش نمي ديدم.
حرفي از خونده هاش هم نمي زد.
كتابخونه اش رو خوب يادمه.
توي اون طبقه ي دوم، از هر گوشه اي و درزي كتاب مي ريخت بيرون.
همه رو خونده بود.
چند سال پيش ، تا ديدمش ، ذوق زده از كتابايي كه خوندم ، گفتم.
گوش مي داد.
با هيجان از قصه خداحافظي كوندرا تعريف كردم.
سكوتي رو كه از اول حرف زدنهاي بي وقفه ي من رعايت كرده بود شكست و گفت:
خوب يادمه. اون قرص آبي.
و دوباره سكوت كرد.
قصه رو چندبار تو دلم مرور كردم.
قرص آبي رو هم.
و ديگه هيچي نگفتم.
...
اين روزها ديگه نمي تونم كتاب بخونم.
به كوندرا فكر مي كنم.
به مرد هم فكر مي كنم.
به قرص آبي هم.
حرفي از خونده هاش هم نمي زد.
كتابخونه اش رو خوب يادمه.
توي اون طبقه ي دوم، از هر گوشه اي و درزي كتاب مي ريخت بيرون.
همه رو خونده بود.
چند سال پيش ، تا ديدمش ، ذوق زده از كتابايي كه خوندم ، گفتم.
گوش مي داد.
با هيجان از قصه خداحافظي كوندرا تعريف كردم.
سكوتي رو كه از اول حرف زدنهاي بي وقفه ي من رعايت كرده بود شكست و گفت:
خوب يادمه. اون قرص آبي.
و دوباره سكوت كرد.
قصه رو چندبار تو دلم مرور كردم.
قرص آبي رو هم.
و ديگه هيچي نگفتم.
...
اين روزها ديگه نمي تونم كتاب بخونم.
به كوندرا فكر مي كنم.
به مرد هم فكر مي كنم.
به قرص آبي هم.
+ نوشته شده در 2016/5/1 ساعت 8:44 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی