خيلي وقت بود كتاب دستش نمي ديدم. 
حرفي از خونده هاش هم نمي زد. 
كتابخونه اش رو خوب يادمه. 
توي اون طبقه ي دوم، از هر گوشه اي و درزي كتاب مي ريخت بيرون. 
همه رو خونده بود. 
چند سال پيش ، تا ديدمش ، ذوق زده از كتابايي كه خوندم ، گفتم. 
گوش مي داد. 
با هيجان از قصه خداحافظي كوندرا تعريف كردم. 
سكوتي رو كه از اول حرف زدنهاي بي وقفه ي من رعايت كرده بود شكست و گفت:
خوب يادمه. اون قرص آبي. 
و دوباره سكوت كرد. 
قصه رو چندبار تو دلم مرور كردم.
قرص آبي رو هم. 
و ديگه هيچي نگفتم.
...
اين روزها ديگه نمي تونم كتاب بخونم. 
به كوندرا فكر مي كنم. 
به مرد هم فكر مي كنم. 
به قرص آبي هم.