شاه کلید
نور مورب و داغ آفتاب ، از پشت سرم می تابد و با همراهی نسیم ولرم نمکین دریا، قطرات خنک آب روی شانه ها و گردنم را با سرعت ناپدید می کند. قدم هایم را بلند بر می دارم تا هر چه زودتر به حصار سبز برسم ، جایی که کیف کوچک سیاه رنگ و دمپایی های زردم را قبل از غوطه ور شدن در خلیج، زیر تابلوی« ورود ممنوع» ، به حال خودشان رها کرده ام .
عینک شنا را با شدت تکان می دهم که زودتر خشک شود ، و به سرعت قدم هایم اضافه می کنم.
قبل از ساعت ۳:۳۰ باید خانه باشم. طبق محاسبات زمانی، حوالی ۲ مدرسه را ترک کرده ام، ۲:۳۰ ، تن به آب های نیلگون داده ام ، با احتساب میزان قدرت موج ها ، حدودا ۳۰ دقیقه شنا کرده ام که البته گاهی اوقات به ۴۰ تا ۴۵ دقیقه هم می رسد. امروز دریا بعد از دو هفته، دست از سرکشی و تلاطم برداشته بود و در تصورات مالیخولیایی من، رام سماجت روزانه ام شده است.
بالاخره به نقطه ی شروع می رسم و البته اینبار، برخلاف همیشه که گوشه ی دنج من، خالی از آدمیزاد است، مردی ، با لباس شنا، کنار ساک وسایلش ایستاده و نه به سوی دریا و نه به سمت دیگری، خیره مانده است . انگار، بدون نگاه کردن، انتظار چیزی را می کشد. روی ماسه ها زانو می زنم تا عینکم را در کیفم بگذارم که صدای مرد را می شنوم که با همهمه ی باد، نامفهوم به گوشم می رسد. از جایم بلند می شوم و دستم را سایبان چشمانم می کنم تا تصویر بهتری از او داشته باشم و کمی نزدیکترش می روم . مردی است حدودا ۶۰ ساله ، لاغر و تکیده ، با موهایی کم پشت و خاکستری که این پا و آن پا می کند تا حرفش را بزند.
+ببخشید متوجه نشدم چی گفتید!
-گفتم، نیم ساعتی هست اینجا ایستاده ام و متوجه شدم که تا اون موج شکن سنگچین، شنا کردید. کم کم داشتم نگران می شدم که مبادا نتونید تمومش کنید.
سری تکان می دهم و لبخند میزنم: نه! ورزش روزانه ام هست. هر روز این مسیر رو شنا می کنم.
چیزی می گوید که دوباره با صدای باد درهم می شود و مجبور می شوم که با دست به گوشهایم اشاره کنم که نشنیدم.
+معلومه که نفس خوبی دارید. مسافت کمی نیست. چیزی حدود یک کیلومتر می شود.
-خب، خیلی وقته که اینکار رو می کنم. شاید بیشتر از هفت سال.
+همون. کلیدش همینه.زمان زیاد. خیلی عالی بود. واقعا میگم. آفرین.
-خب...زمان شاه کلید همه ی موضوعاته.یعنی منظورم اینه که، هر کاری شدنیه، اگه برای انجامش سماجت به خرج داد.
دیگر به من نگاه نمی کند، رویش را کامل به سمت دریا برمی گرداند و زمزمه می کند:
+ اگه زمانی باشه!!! شاید در زندگی بعدی...
چند ثانیه ای رد نگاهش را دنبال می کنم، بی حوصله دمپایی هایم را دستم می گیرم ، کیفم را روی شانه ام می اندازم و سلانه سلانه از تابلوی« ورود ممنوع» دور می شوم.
عینک شنا را با شدت تکان می دهم که زودتر خشک شود ، و به سرعت قدم هایم اضافه می کنم.
قبل از ساعت ۳:۳۰ باید خانه باشم. طبق محاسبات زمانی، حوالی ۲ مدرسه را ترک کرده ام، ۲:۳۰ ، تن به آب های نیلگون داده ام ، با احتساب میزان قدرت موج ها ، حدودا ۳۰ دقیقه شنا کرده ام که البته گاهی اوقات به ۴۰ تا ۴۵ دقیقه هم می رسد. امروز دریا بعد از دو هفته، دست از سرکشی و تلاطم برداشته بود و در تصورات مالیخولیایی من، رام سماجت روزانه ام شده است.
بالاخره به نقطه ی شروع می رسم و البته اینبار، برخلاف همیشه که گوشه ی دنج من، خالی از آدمیزاد است، مردی ، با لباس شنا، کنار ساک وسایلش ایستاده و نه به سوی دریا و نه به سمت دیگری، خیره مانده است . انگار، بدون نگاه کردن، انتظار چیزی را می کشد. روی ماسه ها زانو می زنم تا عینکم را در کیفم بگذارم که صدای مرد را می شنوم که با همهمه ی باد، نامفهوم به گوشم می رسد. از جایم بلند می شوم و دستم را سایبان چشمانم می کنم تا تصویر بهتری از او داشته باشم و کمی نزدیکترش می روم . مردی است حدودا ۶۰ ساله ، لاغر و تکیده ، با موهایی کم پشت و خاکستری که این پا و آن پا می کند تا حرفش را بزند.
+ببخشید متوجه نشدم چی گفتید!
-گفتم، نیم ساعتی هست اینجا ایستاده ام و متوجه شدم که تا اون موج شکن سنگچین، شنا کردید. کم کم داشتم نگران می شدم که مبادا نتونید تمومش کنید.
سری تکان می دهم و لبخند میزنم: نه! ورزش روزانه ام هست. هر روز این مسیر رو شنا می کنم.
چیزی می گوید که دوباره با صدای باد درهم می شود و مجبور می شوم که با دست به گوشهایم اشاره کنم که نشنیدم.
+معلومه که نفس خوبی دارید. مسافت کمی نیست. چیزی حدود یک کیلومتر می شود.
-خب، خیلی وقته که اینکار رو می کنم. شاید بیشتر از هفت سال.
+همون. کلیدش همینه.زمان زیاد. خیلی عالی بود. واقعا میگم. آفرین.
-خب...زمان شاه کلید همه ی موضوعاته.یعنی منظورم اینه که، هر کاری شدنیه، اگه برای انجامش سماجت به خرج داد.
دیگر به من نگاه نمی کند، رویش را کامل به سمت دریا برمی گرداند و زمزمه می کند:
+ اگه زمانی باشه!!! شاید در زندگی بعدی...
چند ثانیه ای رد نگاهش را دنبال می کنم، بی حوصله دمپایی هایم را دستم می گیرم ، کیفم را روی شانه ام می اندازم و سلانه سلانه از تابلوی« ورود ممنوع» دور می شوم.
+ نوشته شده در 2016/5/1 ساعت 8:47 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی