بندهای چرمی
روی صندلی آرایشگاه می شینم و یک نگاه سرسری به قیافه ام توی آیینه میندازم. با اون پیرهن چروكِ یقه هفت کرم رنگی که ترقوه ها و استخونهای تیز جناق سینه ام رو به نمایش گذاشته و موهای آشفته ی درهم برهم، که به مدد آب دریا، سیخ روی کله ام ایستاده، شبیه دخترک ژولیده ی هشت ، نه ساله ای هستم که تازه از بازی چند ساعته توی کوچه فارغ شده و دست و رو نشسته، سر میز غذا اومده و بدون اینکه وقعی به گوشزدهای اطرافیان بذاره، لجوجانه منتظره که تحویلش بگیرن. دلم برای اون چونه ی جلو داده و گستاخی چشمهاش ضعف میره.
ناخودآگاه دستم رو توی جعدهای زبر و نمکی موهام می برم و به عمد بیشتر به همشون می ریزم. یک لحظه حیفم میاد که اینهمه حلقه های مجعد رو بدم دست آرایشگر. برای چند صدم ثانیه تصمیم می گیرم که از جام بلند شم و یکهو غیبم بزنه، ولی تا بیام به خودم بجنبم، آرایشگر با ماشین سر زنی پیداش میشه و بدون هیچ تعللی ، پس گردنم رو می تراشه. موهای سیاه و سفید به پرواز در میان و دسته دسته روی پیش بند پلاستیکی ، گُله گُله جا خوش می کنند. با بغض، دستی که با سرعت دور سرم می چرخه و بی رحمانه ماشین رو روی جمجمه ی کوچیکم فشار میده ، دنبال می کنم، حالا رسیده به دور گوش و شقیقه هام. به چشم بر هم زدنی، دو عضو کمتر استفاده شده ی شنوایی ام ، بزرگیشون رو به رخ می کشن. عزمم رو جزم می کنم تا به آرایشگر بگم که بی خیال، نمی خواد حالا تو هم اینقدر از ته بزنی، یک کمی ملاحظه کن، اما حرفم رو قورت میدم و میذارم هر بلایی دلش می خواد سرم در بیاره. حالا دیگه همه ی صورتم از موی خرد و تیز، پوشیده شده، طوریکه چشمهام رو نمی تونم باز کنم تا مجالی باشه برای دیدن تصویر نهایی ام.
چند تا عطسه ی پیاپی باعث میشه،دستیار اول فیلیپینی دلش برای کلافگی من بسوزه و باد تند و داغ سشوار رو به سمتم بگیره. اما بی فایده است. خرده ریزهای سیاه و سفید، با سماجت به پوستم چسبیدند. از جام بلندم می کنه و روی صندلی سر شویی می شونتم. دو سه بار شامپو می زنه و دست روی موهای سیخ سیخیم می کشه. حوله ی سفید و پرزدار رو دور سرم عمامه می کنه و دوباره سر جای قبلیم برم می گردونه .
دستیار دوم سراغم میاد و حوله رو باز می کنه. یک لحظه مات می مونم.
تصویر جدیدی نیست.
گردن باریک و دراز، صورت لاغر ، گونه های استخونی و جمجمه ی کوچیکی که توی یک دست جا میشه، همه و همه ، تکرار ماه ها و سالهای پیشین است، اما اینبار چیزی تغییر کرده!
با ترس و تردید،دستم رو به قصد نوازش سرم بلند می کنم ،ولی در میانه ی راه پشیمون میشم. از توی آیینه، چشمهای تیره ای که بهم خیره شده، تداعی کننده ی نگاه وهم آلود زن مجنونی است که بی تفاوت به کله ی تراشیده و نازیبایش،تنها به بریدن بندهای چرمی لباس زمخت و بلند آسایشگاهش فکر می کند .
ناخودآگاه دستم رو توی جعدهای زبر و نمکی موهام می برم و به عمد بیشتر به همشون می ریزم. یک لحظه حیفم میاد که اینهمه حلقه های مجعد رو بدم دست آرایشگر. برای چند صدم ثانیه تصمیم می گیرم که از جام بلند شم و یکهو غیبم بزنه، ولی تا بیام به خودم بجنبم، آرایشگر با ماشین سر زنی پیداش میشه و بدون هیچ تعللی ، پس گردنم رو می تراشه. موهای سیاه و سفید به پرواز در میان و دسته دسته روی پیش بند پلاستیکی ، گُله گُله جا خوش می کنند. با بغض، دستی که با سرعت دور سرم می چرخه و بی رحمانه ماشین رو روی جمجمه ی کوچیکم فشار میده ، دنبال می کنم، حالا رسیده به دور گوش و شقیقه هام. به چشم بر هم زدنی، دو عضو کمتر استفاده شده ی شنوایی ام ، بزرگیشون رو به رخ می کشن. عزمم رو جزم می کنم تا به آرایشگر بگم که بی خیال، نمی خواد حالا تو هم اینقدر از ته بزنی، یک کمی ملاحظه کن، اما حرفم رو قورت میدم و میذارم هر بلایی دلش می خواد سرم در بیاره. حالا دیگه همه ی صورتم از موی خرد و تیز، پوشیده شده، طوریکه چشمهام رو نمی تونم باز کنم تا مجالی باشه برای دیدن تصویر نهایی ام.
چند تا عطسه ی پیاپی باعث میشه،دستیار اول فیلیپینی دلش برای کلافگی من بسوزه و باد تند و داغ سشوار رو به سمتم بگیره. اما بی فایده است. خرده ریزهای سیاه و سفید، با سماجت به پوستم چسبیدند. از جام بلندم می کنه و روی صندلی سر شویی می شونتم. دو سه بار شامپو می زنه و دست روی موهای سیخ سیخیم می کشه. حوله ی سفید و پرزدار رو دور سرم عمامه می کنه و دوباره سر جای قبلیم برم می گردونه .
دستیار دوم سراغم میاد و حوله رو باز می کنه. یک لحظه مات می مونم.
تصویر جدیدی نیست.
گردن باریک و دراز، صورت لاغر ، گونه های استخونی و جمجمه ی کوچیکی که توی یک دست جا میشه، همه و همه ، تکرار ماه ها و سالهای پیشین است، اما اینبار چیزی تغییر کرده!
با ترس و تردید،دستم رو به قصد نوازش سرم بلند می کنم ،ولی در میانه ی راه پشیمون میشم. از توی آیینه، چشمهای تیره ای که بهم خیره شده، تداعی کننده ی نگاه وهم آلود زن مجنونی است که بی تفاوت به کله ی تراشیده و نازیبایش،تنها به بریدن بندهای چرمی لباس زمخت و بلند آسایشگاهش فکر می کند .
+ نوشته شده در 2016/5/1 ساعت 8:55 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی