زن زیبا است، با چشمانی درشت و گرد؛ از آن فرم چشمها که انگار خبری مسرت بخش همان حوالی در برابر دیدگانش رخ داده و دریچه ی نگاهش برای ورود همه ی شادمانی پخش در هوا ، چارطاق باز است. با همان نگاه به چشمان من خیره می‌شود و می‌گوید:

‎ـ ببخش که زودتر از اینا دعوتتون نکردم. این اواخر حالم هیچ خوب نبود. هی می خواستم برم دکتر، اما کو وقتش؟ خلاصه سرتون رو درد نیارم، عارف چندهفته پیش یک سری قرص از داروخانه برام آورد و گفت اینا برات خوبه ؛ چه میدونم ؟! خب بالاخره دکتر هستش، حالا گیریم دکتر داروساز ! حالا از وقتی که دارم داروها رو میخورم ، حالم خیلی بهتر شده ، یعنی انگار نه انگار ... اگر این چهارتا پسر خونه رو به آتیش بکشند، عین خیالم نیست. خود عارف هم هر چقدر داد و فریاد کنه و تیر و تخته رو بهم بکوبه ، آب توی دلم تکون نمیخوره. یک حال بی‌خیالی پیدا کردم. قبلترها ، مدام توی دلم رخت می شستند. نزدیک اومدن بچه ها از مدرسه ، مغزم تیر می‌کشید؛ با هر صدایی یک متر از جام می‌پریدم.

‎چانه اش را به آرامی مالش می‌دهد و مثل یک گزارشگر خبری ادامه می‌دهد:

‎ـ شبها قبل از اومدن کمال ، فکَّم می‌گرفت؛ از وقتی می‌رسید خونه دنبال بهانه می‌گشت، چرا شام اینطوریه ؟! چرا خونه این شکلیه ؟! چرا بچه‌ها اینجوریند ؟! چرا این ؟! چرا اون ؟! تا مرز جنون گیر می‌داد، منم برای اینکه جیغ نزنم، دندونهام رو بهم فشار می‌دادم. این آخریا فکم کج شده بود...

‎صدای ترسناک شکستن چیزی، روایت زن را متوقف می کند؛ دو پسربچه ۱۰-۱۲ ساله پله ها را دوتا یکی پایین می‌آیند و به سمت زن می‌دوند ولی قبل از رسیدن ،درهم گره می‌خوردند و به قصد کشت یکدیگر را می‌زنند.

‎زن نگاه شاد و خندانش را از نگاه من به سمت جنگ خونین بچه‌ها برمی‌گرداند ، به ارامی چانه‌اش را نوازش می‌کند و بدون اینکه از واقعه چشم بردارد با صدایی شیرین می‌گوید :

‎ـ عزیزم چاییتون سرد نشه! از اون باقلواهای عربی بخورید ، از آب گذشته است.

‎و به تماشا ادامه می دهد.