آگاتا کریستف در آخرین داستان از مجموعه داستان ( فرقی نمی کند)، داستان کوتاه (پدرم) را با این جمله به پایان می رساند: *در هیچ جایی من و پدرم دست در دست هم گردش نکردیم.*

من در حاشیه ی کتاب طبق عادت همیشگیم حین هضم کردن روایت های غریب آگاتا کریستف از زندگی، می‌نویسم: یکبار باهم گردش کردیم، از کوه ها بالا رفتیم ، با هم صحبت کردیم، صحبت کردن‌های بی وقفه ی من پدیده‌ی عجیبی نبود، چون من همیشه حرف می‌زدم ؛ حرفهایی که او می‌زد ،او که همیشه در سکوت بود، اتفاق خوشایند آن گردش به حساب می‌آمد و حکم طلا را برای من عاشق پدر، داشت. ولی همان یکبار بود. قبل از اینکه آن کوهنوردی به گردشهای پدر و دختری تبدیل شود در نطفه خفه شد. هفته ی بعد توسط اورکت پوشهای ریشدار دستگیر شدم؛ و بدون فوت وقت به بابا تحویل داده شدم تا بدون صرف هزینه در ندامتگاه خانگی دوران محکومیت نامعلومم را بگذرانم. از آن روز تا امروز ۳۰ سال گذشته است. حکم دخترک سرکش و چموش خانواده سالها پیش به دست باد سپرده شده است ولی من دیگر با بابا هرگز دست در دست گردش نکردیم.

پ‌.ن: از مجموعه حسرتهایی که به دلمان گذاشتید.