نشانه ها
همچین بی خیال نشستم روی صندلی کافی شاپ، توی حیاطٍ انستیتو که انگار نه انگار تا چند دقیقه دیگه جلسه شروع می شه و من باید به گروه بپیوندم.
کاپوچینوش خیلی عالیه ، صندلیش هم باب لم دادنه، یک آبنمای خوشگل هم کنار گوشم صدای ملکوتی چشمه ساران رو تداعی می کنه و هوا هم که این روزها باب دل همه ی شهروندان شهر طلا و سربه...
خب با این شرایط کدوم آدم عاقلی ، یک همچین موقعیتی رو با جلسه ی علمی طاق می زنه. پاهام رو با کفشهای گل گلیم تاب تاب می دم که یکهو احساس نوشتنم گل می کنه.
( توضیح اضافی:چند روز پیش روی همین دیوار فیس آباد، یک جمله از پل استر خوندم که می گفت همیشه یک مداد توی جیبت داشته باش و اینکه اینجوری شد که پل استر نویسنده شد. منم که از 18 سالگی به اینور بعد از خوندن کیمیاگر یک سره در به در نشونه ها هستم و هر چی می کشم از همین باور به نشونه ها می کشم و هنوز هم کم نیاوردم، پیش خودم گفتم ای ول این یک نشونه است، چون من توی هر کیفم من باب احتیاط یک الا دو خودکار همراه با یک دفترچه کوچک هست پس خودکارها و نشانه ها و پل استر و بقیه عوامل نویسنده شدنم را برایم پیش گویی کردند. )
به نیت در آوردن خودکار و دفترچه ی یاد شده، کیفم را زیر و رو می کنم و خب کیف لوازم آرایش زودتر از بقیه ی نشونه ها به دستم برخورد می کنه. از اونجایی که صبح تقریبا از زیر دوش خودم رو توی کوچه پرتاب کرده ام، صورتم مثل ضمیر باطنم سفید و عاری از هرگونه رنگ و نیرنگه.
و بازم از اونجایی که نشونه نشونه است، بی خیال حس نوشتن، حس آراستن و پیراستن رو در درونم زنده می کنم و در حالیکه ساعت مچیم شروع جلسه رو اعلام می کنه، من سر فرصت و با دقت مداد سیاه را توی چشمم می کشم و گونه هام رو یکسان گلی می کنم و برای انتخاب رنگ رژ ، حسابی وسواس به خرج می دم که رنگ لبهام با رنگ گونه هام هارمونی داشته باشه....
نه اینجوری نمی شه برای رسیدن به آرزوهام باید بی خیال نشونه ها بشم وگرنه خدا می دونه که اینبار سر از کجا درمیارم!
+ نوشته شده در 2013/2/18 ساعت 0:39 توسط سمیه تیرتاش
|
روزمرگی