خداحافظ
میم کوله اش رو میندازه روی شونه اش ، یک گاز دیگه به سیب قرمز توی دستش می زنه و همینطور که به سمت در میره، می گه:« من دارم میرم».
سرم رو از توی دفتر سیاهم بلند می کنم،روی صندلیم یک کمی جابه جا میشم و آروم می گم: می شه این رو نگی!
کنار میز مکث می کنه و خیره خیره بهم نگاه می کنه.
آب دهنم رو محکم قورت میدم و یک لبخند کجکی تحویل قیافه ی مات و مبهوتش میدم،« منظورم این جمله است، (من دارم می رم)، یک جوریه! آدم دلتنگ میشه...!
سیبش رو دیگه گاز نمی زنه و با خنده میگه:« اما من فقط دارم می رم سر کلاس» و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه،پشت در غیبش می زنه.
چشمم رفتنش رو دنبال می کنه و دوباره برمی گردم به مرور لیست کارهای انجام نشده:
-
به خانم سین زنگ بزنم
-
با دانش آموز دال ، کلاس شش، صحبت کنم.
-
برنامه ی درسی دانش آموز کاف، کلاس اول ،را به معلمش تحویل بدم.
-
برای دکتر ف گزارش روند پیشرفت دانش آموز الف رو بفرستم...
خب آدم می تونه خیلی چیزهای دیگه بگه، مثلا «بعدا می بینمت» ، « الان کلاسم شروع میشه» یا حتی « تا یک ساعت دیگه برمیگردم»...اصلا خیلی جمله ها هست که به جای «دارم می رم»، « می خوام برم» یا « من باید برم» ، می شه استفاده کرد.
به مادر دانش آموز الف همین توصیه رو کردم. بسکه پسرش وقت خداحافظی بی تابی میکرد. گفتم خب خانوم عزیز، براش ساعت برگشت تعیین کن. مثلا بگو:( مامان جان، وقتی عقربه ی کوچیک روی عدد ۲ ایستاد و عقربه ی بزرگ به ۱۲ رسید، دوباره همدیگه رو می بینیم). اینجوری اضطراب دوریش کم میشه.
یادم باشه با مادر الف تماس بگیرم و بگم که از وقتی پسرش پیگیر جای عقربه ی کوچیک شده، حال و احوالش خیلی بهتره.
این نور از کجا اومد؟! اوه ، اوه. عجب رعد و برقی.
دفترم رو می بندم. آسمون ابری حوصله ی کار کردن رو از آدم می گیره. توی این هوا فقط باید قدم زد. فکر کنم این بغضی هم که از سر صبح وسط گلوم جاخوش کرده ، تحت تاثیر پاییزه. حتی اگر طوفان رنگی هم در کار نباشه، پاییز کار خودش رو می کنه.
راستی اون شب که رفت، دقیقا چی گفت و رفت!؟
پاشم برم عوض اینهمه وراجی، به بخش دبستان یک سر بزنم.
دفترم چرا خیسه؟ این قطره ها از کجا اومده؟
روزمرگی