یک شعار عجیب

هرگز بزرگ نشو...
پ. ن : شعارش هست. جمله ي محبوبش، اونقدري كه دوستاش روي كيك تولد سورپرايزيش، ثبتش كردند. 
شايد يكي از معدود داستانهاي كودكانه ای كه هيچ اصراري نداره بگه دنياي آدم بزرگها خيلي دلفريب و قشنگه و اينكه كودكان عزيز بجنبيد ، بزرگ شيد كه زندگي اعجاب انگيزي در انتظارتونه، افسانه ي پيتر پن هست. 
پيتر پن ، شخصيت محبوب داستان، نوجواني هست كه توي همين سن ١٥،١٦ سال باقي مونده و قرار هم نيست بزرگ بشه. 
فعلا كه كاور موبايلش، مجسمه ي روي کتابخونه اش، كتاب جلد اعلای روی میزش،همه و همه نشانه اي از نوجواني دارند كه تمایلی به دنياي بزرگها نشون نمیده. پيتر پن در گوشه گوشه ي ذهنش جاخوش كرده. 
فانتزي ذهني دختركم رو كاري ندارم اما خيلي كنجكاوم بدونم چه كسي بهش تقلب رسونده كه هيچ اشتياقي براي آينده و بزرگسالي نداره؟!!!!

طولانی ترین یلدا

 

 

 

چقدر اسفناجها گِل دارند، یک ساعت طول میکشه تا همشون رو بشورم، اصلا نمی دونم چرا بین اینهمه خرید، از اسفناج شروع کردم، فقط ببین چقدر پرتقال و انار و لیمو شیرین کنار آشپزخونه تلنبار شده، تازه هندونه و خیار و گوجه هم هست. با این تفاصیل تا ظهر سر کارم. اسفناجها که تموم شه، اول انارها رو بشورم، بعد پرتقال و لیمو شیرین...پس کی برم پیاده روی؟! امروز نرم؟ نه نمیشه، برنامه ی روزانه رو نباید به هیچ بهانه ای دستکاری کرد. اگه دست بجنبونم، می تونم به همه ی کارهام برسم.

اسفناجها خیلی تازه اند، حیف بذارمشون توی یخچال تا یک وقت دیگه. الان باهاشون خورش آلو اسفناج درست می کنم، مرغ رو که از صبح بار گذاشتم، بقیه اش هم که یک دقیقه توی قابلمه تفت میدم . مامان می گفت خیلی زود حاضر میشه.پیازداغ میخواد و ادویه های رنگ و وارنگ و چند تا دونه آلو خورشتی. همه ی موادش رو دارم. اشکال نداره که اسفناجها رو خیس خیس می ریزم توی قابلمه، زیرش رو زیاد می کنم، زودی آبش بخار میشه و شروع می کنه به سرخ شدن.

خب تا صدای جلز ولز سرخ کردنی ها بلند بشه، هندونه رو بشورم و خرد کنم و بذارم یخچال تا خنک شه. انارها رو همینطوری می ذارم توی سبد، کی حوصله داره دونشون کنه، هر کی میخواد انار بخوره، زحمت دون کردنش رو هم بکشه. اما اون همیشه یک کاسه بلوری بزرگ ،پر از انار دون کرده روی میز میذاشت. فکر کن وسط این بلبشو بازار، با انار و دونه های دلش سرگرم شم!!

لیموشیرین از آب گذشته رو روی تخم چشمهام باید اینور اونور ببرم، قربون اون پوست لطیف لیمویی رنگتون. همینطور که زیر آب گرفتمشون، حالم خوب میشه، بسکه گرد و نرمند.

منم وقت گیر آوردم ، لنگ ظهر شده، دارم با لیمو و پرتقال معاشرت می کنم. آلو و ادویه ها رو به خورشت بزنم و برم برای پیاده روی. چاشنی آلو اسفناج، آب نارنج باشه بهتره. پس لیمو ترشی که آب گرفتم رو چیکار کنم؟!خانم دکتر پوسته می گفت، مخلوط آب و آب لیموی تازه برای پوست خیلی خوبه، حالا اشکال نداره سالی یکبار یادم می افته، مهم اینه که هرازگاهی اجراش کنم. ویتامین ث برای بدن لازمه.

چقدر دست دست می کنم، دل از آشپزخونه نمی کنم. باید زود برم و بیام ، هنوز کلی کار نصفه و نیمه مونده. آجیل ها رو همینطوری ، چپوندم توی یخچال تا فعلا جلوی چشمم نباشه، سر فرصت باید اونها رو هم با هم قاطی کنم. بادوم و پسته و باسلوق و...دیگه چی بود؟؟؟ ای کاش بود که ازش بپرسم.

یادمه سر میزش، درخت کاجم می ذاشت. خودش گفته بود که رفته کلی توی اینترنت تحقیق کرده و همه ی مخلفات میز شب یلدا رو در آورده. تازه پیرهن زرد هم می پوشید. می گفت توی طولانی ترین شب سال باید رنگ خورشید بود.

شاید اون پیرهن زرد درخشان با اون سربند گلدار یا اون میز با شکوه رنگارنگ یلدا که اونقدر مخلفات روش بود که همه مون رو انگشت به دهن کرده بود و برای تک تکشون، دلیل و برهان وجودی داشت یا شایدم فقط اون صدای رسا و بلندش ،اونجا که دستهاش رو از هم باز کرد و گفت، ببینید من امشب نقش خورشید رو بازی می کنم تا آفتاب یادش نره که باید دوباره طلوع کنه...باعث شد که من با یلدا آشتی کنم.

همه ی سالهای عمرم از شب یلدا متنفر بودم، یلدا برای من معنی جز حسرت و تنهایی نداشت. یک شب سرد و تاریک که خونه ی دوست و آشنا و فامیل پر از اتفاق و رنگ و بو و شادمانی بود و برای من، دور از همه، توی یک غربت همیشگی، که از کودکی باهام همراه بود، فقط طولانی بود.

 

حتما الان پیرهن زرد پروانه ایش رو پوشیده و نشسته کنار خورشید تا امشب با هم دست به یکی کنند و سربه سر ماه بذارند.

 

روی کف سرد و لخت آشپزخونه نشسته ام. پای رفتن نیست. از اولش هم نبود. اینهمه چرخ چرخ خوردن توی این یک وجب جا، بهانه بود. بهانه ای برای بازسازی، پشت صحنه ی گرمترین، خوشبوترین و رنگارنگ ترین شب یلدای سالهای گذشته.

بوی خوش غذا، سبز و قرمز و زرد و هزار تا رنگ دیگه روی کابینت آشپزخونه خبر از سور و سات بزرگی می دهند، اما فقط من می دونم که امشب هیچ خبری نیست. امشب به رسم همه ی سالهای کودکی، فقط طولانی بودن یلدا رو تکرار می کنم.

 

 

جاشوی خیالباف

سرگرم قصه بافي براي پيرمرد بازنشسته اي شدم كه با پيپ خاموش در گوشه ي لبش از طلوع آفتاب روي نيمكت چوبي لب اسكله نشسته بود و چنان به دريا خيره شده بود كه محال بود در سر آمدن انتظارش شك كني. 
توصيف خدايان تا غروب به درازا كشيد و پيرمرد حتي يكبار هم چانه اش را از روي عصاي آبنوسش حركت نداد. 
نمي دانم عشق جاشوها به قصه سرايي بود يا كنجكاوي براي كشف راز اشتياق چشمان صبور پيرمرد كه من را از كار بيكار كرد. 
حالا مهتاب تا سقف آسمان بالا آمده. پيرمرد در آرامش همچنان چشم به راه است و من در تقلاي يافتن ناخدايي ديگر...!

غربت زدگی

از راه رسیدم.
مثل ماشین هزار تا کار رو در آن واحد انجام دادم. 
لباسهای کثیف شسته شدند.
لباسهای تمیز، مرتب و منظم، کنار هم پهلو گرفتند.
کتابها دسته بندی شدند، نمایشنامه ها یک سمت ، کتابهای نسرین جونم، یک سمت دیگه...موسیقی و فیلم ها هم توی جعبه هاشون جاخوش کردند.
کیسه های آویشن و اسطخودوس و بارهنگ و خاک شیر ...توی شیشه های در قرمز، جاسازی شد و بر چسب هم خوردند تا مبادا ، درهم برهم نوشیده شوند.
چمدونهای خالی، زیر تخت و در هر حفره ای که رخ نشون داد، چپونده شدند.
نیازهای خانه با خرید شکلات صبحانه در بزرگترین اندازه، اسفناج سالادی ، کاهو، قارچ، شامپوی تقویتی، سیب زرد، موز نرسیده، نون گرد تازه و پودر ماشین لباسشویی تاید با خاطرات فراموش نشدنی اش و البته تخم مرغ ، برطرف شد.
خورشید وسط آسمون بود که شروع کردم و الان که کمر دردناکم رو به پشتی مبل قهوه ایم تکیه داده ام، مهتاب خودش رو پخش زمین کرده...
یک استکان عرق شاتره و کاسنی رو خوردم، کرم های عجیب و غریب پوستم رو زدم، دستهام رو چرب کردم و دراز به دراز افتادم. 
ای کاش همینجا از خستگی بیهوش شم. همینطور که به این عکس خیره شدم، خوابم بره و توی خواب و بیداری ببینم، خیلی کوچیکم، خیلی.... اونوقت تو مچم رو سر بزنگاه روی اون چهارپایه ی صورتی توی دستشویی بگیری. دقیقا در فاصله ی زمانی خالی کردن همه ی ادکلن محبوبت روی سر و کله ام، همون که بعد از تراشیدن ریش به صورتت می زدی و پیچ و تاب خوردن من از سوزشی که انگار میلیون میلیون مورچه پوست نازکم رو گاز گاز می کردند.
و من گریان به چشمان جدی و قهوه ایت خیره بشم و اصلا برام مهم نباشه که الان میخوای دعوام کنی یا اینکه میخوای صورتم رو بشوری تا از این زجر داغ و سوزنده نجاتم بدی. مهم این باشه که من خیلی کوچیکم و تو خیلی بزرگی و همیشه هستی. همیشه. همین!

میگه این یک رازه

میگه این یک رازه

به راز خیره میشم، برام مهم نیست که چی هست اما یک جمله، بالای بالای راز نوشته شده که همه ی حواسم رو به خودش جلب می کنه و تمام سلولهای مغزم از اون لحظه تا همین الان به تک تک حروفش فکر می کنند و فرمان چلوندن قلبم رو بی وقفه تکرار :« این راز متعلق به سمیه باقری تیرتاش هست.»
بهترین راه برای دوام آوردن فراموش کردن راز هست. اصلا بهش فکر نکنم و به زندگی عادی برگردم. قدم زنان تا لب دریا میرم تا غروب خورشید رو تماشا کنم و خودم رو در معرض نگاه یک میلیون آدم خوشحال قرار بدم و منم اونها رو زیر نظر بگیرم تا لحظه ی پایان روز، دسته جمعی دور هم باشیم و نترسیم. یک میلیون آدم توی هزار مترمربع که یک قدم از خط بیرون نمی زنند و توی همون محدوده ی مشخصِ کنار ساحل، هی بالا میرن ، بعد دور میزنن و پایین میان و دوباره از اول.
بزرگ و کوچیک هم نداره، مادر و پدر و پیر و جوان و بچه تنگ هم ، یک جور دلتنگی همگانی رو با خیره شدن به همدیگه و چفت هم راه رفتن پشت سر میذارن. اونوقت شب میشه و زندگی به شیوه ی دیگه ای رخ نشون می ده و کل یک میلیون آدم، لحظه ی پایان رو فراموش می کنند و در سور و سات شبانگاهی غرق میشن.
اینجا فقط من می مونم و سلولهای پرکار و بیخواب حافظه ام که مثل وصله ی ناجور وسط جمعیت پرهیاهو ، پشت میز کافه نشسته ایم و با غصه ی خداحافظی، رفتن، نبودن، پایان... دست به گریبانیم.که محاله بعد از هر غروبی ، حسرت روزی که تمام شد رو نخوریم.
پس با کوله بار یادهام، بیلبیلک موبایلم رو توی گوشم فرو می کنم و با ترک اون ناحیه ی هزار متر مربعی و مردمانش، به سمت خونه راه می افتم.
لیست موسیقی های انتخابی بی ترتیب کنار هم چیده شده اند، طوریکه اصلا قابل پیش بینی نیست آهنگ بعدی می تونه چه حال و احوالی داشته باشه. اینجوری بعد از نوای رنجور ویلون، عایشه جلوی چشمهام خوش رقصی می کنه و هنوز ریتم تند تنبک تموم نشده، فلوت، سوزناک می نوازه و در ادامه مارش انقلابیه که ضربان قلبم رو به ۱۵۰ می رسونه، ولی یک چیز توی همه ی این تغیر و تنوع ثابت مونده، مرور اون راز و اشکهای من که مثل سیل از چشمهام سرازیره و البته مضحکترین تصویر یک زن که با صورت خیس، پیچ و تاب میخوره و پله های برقی مترو رو یکی درمیون پشت سر میذاره و نمی دونه الان دقیقا رو به سوی زندگی در حال حرکته یا مرگ...

شاملو و مارکز

نه عادلانه ،نه زیبا بود
جهان
پیش از آنکه ما به صحنه بر آییم.
به عدل دست نایافته، اندیشیدیم
و زیبایی
در وجود آمد
این رو شاملو میگه ، آرزوست، رویاست، اما من دوستش دارم. بهش فکر می کنم، باهاش شب و روزم رو سپری می کنم و از ایمان داشتن بهش خسته نمیشم، ناامید هم...

یک جایی مادربزرگ سنگدل ارندیرا، به طرز ترسناک و اغراق آمیزی نوه ی ساده دلش را با گذاشتن مژه های مصنوعی بلند، گونه های زیاده از حد سرخ و سایه ی چشم غلیظ آبی ، آرایش و برای روسپی گری آماده می کنه و خیلی ساده در توضیح این نقوش ناهماهنگ می گه: اصلا لازم نیست زیبا به نظر بیای، فقط باید زن باشی و همین برای مردها کافیه...
این واقعیت هولناک رو مارکز میگه، روش پافشاری می کنه. اما من بهش هیچ اهمیتی نمیدم. من رو با این حرفها کاری نیست. 
من به آرمان هام دو دستی چسبیدم. گوشم هم به این حرفها بدهکار نیست. حتی اگر در اولین قدم برای فتح بلندترین قله ی دنیا باشم.

قرارداد

خودش تعریف می کرد که، با چه ذوق و شوقی اومده توی آشپزخونه و قبل از اینکه لباسهای مدرسه اش رو در بیاره، یک کاغذ رو توی هوا تکون داده و گفته :مامان، حدس بزن این چیه؟! بعدشم به سمت اتاقش دویده و کاغذ رو هول هولکی به در کمدش چسبونده و با هیجان براش تعریف کرده که چند تا از کلاس بالایی ها، امروز رفتند سر کلاسشون و براشون فیلم گذاشتند و این کاغذها رو به همه شون دادند که امضا کنند...

گفته بود، با کنجکاوی رفتم و کاغذ رو از نزدیک نگاه کردم، دیدم یکجور قرارداد هست که پسرکم به خودش و دوستانش قول میده که هرگز قلدری و زورگویی نکنه و نه با کلامش و نه با ضرب و شتم هیچ کسی رو آزار نده.

دو روز بعد از راه که رسیده بود ، با شونه های آویزون، کوله به دست، توی چهارچوب آشپزخونه با بغض گفته بود: اونا همشون این کاغذ رو امضا کرده بودند،همشون. اما...! و حرفش رو دیگه ادامه نداده و پشت در ناپدید شده بود.

می گفت: چند ثانیه ای پشت میز آشپزخونه ،در سکوت به چهارچوب خالی خیره شدم تا دقیقا بفهمم داره از چه کاغذی حرف می زنه و وقتی یادم افتاد، صدا زدم: ابراهیم ، ابراهیم، مامان جان چی شده؟! چه اتفاقی افتاده؟! هیچ جوابی نیومده بود. سبزی ها رو به حال خودشون گذاشتم و رفتم سراغش.

دیدم روی تخت باریک چوبیش دراز کشیده و به در کمد خیره شده، شروع کردم به دلجویی و پند و نصیحت که چشمم به سمعک هاش افتاد که روی میز تحریر خودنمایی می کرد. دستهای گلیم رو با دامنم پاک کردم و به آشپزخونه برگشتم.