چقدر اسفناجها گِل دارند، یک ساعت طول میکشه تا همشون رو بشورم، اصلا نمی دونم چرا بین اینهمه خرید، از اسفناج شروع کردم، فقط ببین چقدر پرتقال و انار و لیمو شیرین کنار آشپزخونه تلنبار شده، تازه هندونه و خیار و گوجه هم هست. با این تفاصیل تا ظهر سر کارم. اسفناجها که تموم شه، اول انارها رو بشورم، بعد پرتقال و لیمو شیرین...پس کی برم پیاده روی؟! امروز نرم؟ نه نمیشه، برنامه ی روزانه رو نباید به هیچ بهانه ای دستکاری کرد. اگه دست بجنبونم، می تونم به همه ی کارهام برسم.
اسفناجها خیلی تازه اند، حیف بذارمشون توی یخچال تا یک وقت دیگه. الان باهاشون خورش آلو اسفناج درست می کنم، مرغ رو که از صبح بار گذاشتم، بقیه اش هم که یک دقیقه توی قابلمه تفت میدم . مامان می گفت خیلی زود حاضر میشه.پیازداغ میخواد و ادویه های رنگ و وارنگ و چند تا دونه آلو خورشتی. همه ی موادش رو دارم. اشکال نداره که اسفناجها رو خیس خیس می ریزم توی قابلمه، زیرش رو زیاد می کنم، زودی آبش بخار میشه و شروع می کنه به سرخ شدن.
خب تا صدای جلز ولز سرخ کردنی ها بلند بشه، هندونه رو بشورم و خرد کنم و بذارم یخچال تا خنک شه. انارها رو همینطوری می ذارم توی سبد، کی حوصله داره دونشون کنه، هر کی میخواد انار بخوره، زحمت دون کردنش رو هم بکشه. اما اون همیشه یک کاسه بلوری بزرگ ،پر از انار دون کرده روی میز میذاشت. فکر کن وسط این بلبشو بازار، با انار و دونه های دلش سرگرم شم!!
لیموشیرین از آب گذشته رو روی تخم چشمهام باید اینور اونور ببرم، قربون اون پوست لطیف لیمویی رنگتون. همینطور که زیر آب گرفتمشون، حالم خوب میشه، بسکه گرد و نرمند.
منم وقت گیر آوردم ، لنگ ظهر شده، دارم با لیمو و پرتقال معاشرت می کنم. آلو و ادویه ها رو به خورشت بزنم و برم برای پیاده روی. چاشنی آلو اسفناج، آب نارنج باشه بهتره. پس لیمو ترشی که آب گرفتم رو چیکار کنم؟!خانم دکتر پوسته می گفت، مخلوط آب و آب لیموی تازه برای پوست خیلی خوبه، حالا اشکال نداره سالی یکبار یادم می افته، مهم اینه که هرازگاهی اجراش کنم. ویتامین ث برای بدن لازمه.
چقدر دست دست می کنم، دل از آشپزخونه نمی کنم. باید زود برم و بیام ، هنوز کلی کار نصفه و نیمه مونده. آجیل ها رو همینطوری ، چپوندم توی یخچال تا فعلا جلوی چشمم نباشه، سر فرصت باید اونها رو هم با هم قاطی کنم. بادوم و پسته و باسلوق و...دیگه چی بود؟؟؟ ای کاش بود که ازش بپرسم.
یادمه سر میزش، درخت کاجم می ذاشت. خودش گفته بود که رفته کلی توی اینترنت تحقیق کرده و همه ی مخلفات میز شب یلدا رو در آورده. تازه پیرهن زرد هم می پوشید. می گفت توی طولانی ترین شب سال باید رنگ خورشید بود.
شاید اون پیرهن زرد درخشان با اون سربند گلدار یا اون میز با شکوه رنگارنگ یلدا که اونقدر مخلفات روش بود که همه مون رو انگشت به دهن کرده بود و برای تک تکشون، دلیل و برهان وجودی داشت یا شایدم فقط اون صدای رسا و بلندش ،اونجا که دستهاش رو از هم باز کرد و گفت، ببینید من امشب نقش خورشید رو بازی می کنم تا آفتاب یادش نره که باید دوباره طلوع کنه...باعث شد که من با یلدا آشتی کنم.
همه ی سالهای عمرم از شب یلدا متنفر بودم، یلدا برای من معنی جز حسرت و تنهایی نداشت. یک شب سرد و تاریک که خونه ی دوست و آشنا و فامیل پر از اتفاق و رنگ و بو و شادمانی بود و برای من، دور از همه، توی یک غربت همیشگی، که از کودکی باهام همراه بود، فقط طولانی بود.
حتما الان پیرهن زرد پروانه ایش رو پوشیده و نشسته کنار خورشید تا امشب با هم دست به یکی کنند و سربه سر ماه بذارند.
روی کف سرد و لخت آشپزخونه نشسته ام. پای رفتن نیست. از اولش هم نبود. اینهمه چرخ چرخ خوردن توی این یک وجب جا، بهانه بود. بهانه ای برای بازسازی، پشت صحنه ی گرمترین، خوشبوترین و رنگارنگ ترین شب یلدای سالهای گذشته.
بوی خوش غذا، سبز و قرمز و زرد و هزار تا رنگ دیگه روی کابینت آشپزخونه خبر از سور و سات بزرگی می دهند، اما فقط من می دونم که امشب هیچ خبری نیست. امشب به رسم همه ی سالهای کودکی، فقط طولانی بودن یلدا رو تکرار می کنم.