قانون ۱۵۳

فنجان قهوه و ظرف کیک را کنار می زند، لب تاپ را روی میز چای خوری شیشه ای می گذارد ، عکس ها را روی صفحه ی سفید، باز می کند و بی مقدمه می گوید:
-برای کارها اسمی انتخاب کن، والا که باید با برچسب بی نام، به نمایشگاه Abolish 153، تحویل بدهم.
و بدون توضیح اضافی، در بالکن را باز می کند و با دو اسپری رنگ به سراغ بوم نقاشی می رود که چند دقیقه ی پیش، بچه ها از طبقه ی بالا، روی دست ، پایین آوردند و در گوشه ی حیاط روی سه پایه ، جای داده اند.
نهیبی به بی قراری درونیم می زنم تا طوفان ذهنم که مدام موج به دیواره های مغزم می کوبد، دست نگه دارد و سعی می کنم بر روی تصاویر متمرکز شوم.
همه ی صفحه قرمز است. قرمزی تیره و وهم آلود که چهارچوبهایی کنگره دار ، محو و بی صدا ، اینجا و آنجا تلاش بر قاب کردن درختان و مرغکان معلق در سطحی خالی از زمین و آسمان دارند.
مرغانی آرام که بی هیچ نظمی ، در گوشه گوشه ی فضایی سرخ، حضور چشمگیرشان را به رخ بیننده می کشند.
صدای خنده ی ریز و نخودی دخترکان، من را از عالم رنگین خیال بیرون می آورد. روی کاناپه ی طوسی ، با سرهایی به هم چسبیده، در فراغتی مطلق، پاهای نازک و استخوانیشان را به میز تکیه داده و به صفحات موبایلهایشان خیره شده اند. 
-بچه ها یک دقیقه اون موبایلهاتون رو ول کنید، بیاین، برای اسم این تابلو به من کمک کنید، بجنبید!
لق لق می زنند و ده بار درهم گره می خورند تا از جایشان بلند شوند و مسیر دو متری را طی کنند. در سکوت چند لحظه ای پشت سرم می ایستند.
یاد جنگ می افتم، اما یاد صلح هم می افتم. یعنی هم جنگ توش هست، هم صلح و آرامش...
اما من فقط صلح می بینم. کلا این پرنده ها، حس و حال صلح و دوستی دارند.

دوست دارم بیشتر حرف بزنند، ولی با همین چند کلمه، نظرخواهی به پایان می رسد و لخ لخ کنان به سمت کاناپه ی طوسی برمی گردند و دوباره با همان ژست قبلی به موبایل بازی ادامه می دهند.
زن وارد می شود و روی مبل چرمی سبزرنگ روبرویی می نشیند. به چشمان پرسشگر خوش حالتش که زیر سایه ی ابروان مشکی کمانی، در مجاورت هاله ی انبوه گیسوانی مواج ، تیره تر به نظر می رسد، نگاه می کنم و با کمی تردید می گویم:
«صلح سرخ» ، به نظرم مناسبه. تضاد بین این دو کلمه، قدرت بیشتری به ترکیبش میده و خب اینکه صلح همیشه رنگ سفید رو تداعی می کنه، اما اینجا رنگ سرخ بهش منتصب شده که می تونه در راستای منع قانون کشتن زنان به دست محارمشون،حرفی برای گفتن داشته باشه ...

هنوز در تقلای توصیف ترکیب بندی کلمه ها هستم که دخترکم، بدون تغییری در موقعیتش، با صدایی نسبتا بلند می گوید:
With blood comes peace. 
دنباله ی حرفم را نمی گیرم.دخترک نیز ادامه نمی دهد. نگاهم را از نگاه زن برمیدارم و روی صفحه ی لب تاپ سُر می دهم. 
پرندگان درون و بیرون قاب ها در حجمی سرخ، وعده ی آرامش را برای یکدیگر نجوا می کنند.

پیژامه ی چهل تیکه

خشتک پیژامه ی گل گلیم با حفره ا ی بزرگ که در چهار جهت از هم دریده شده ، باعث و بانی ، پهن کردن بساط کوچک و جمع و جور دوخت و دوزم می شود.
چهل تکه ی رنگین که خدا می داند، دوزنده، لحظه ی کنار هم گذاشتن این طرح و نقش ها به چه چیز فکر می کرده، ولی من برای رفوی پاره پاره ها، در صبحگاه جمعه، به رخت چرکهای باقی مانده در سبد حصیری، به جیغ های گاه و بیگاه ماشین لباسشویی در تقلای شستشوی ملافه ها، به کارهای نصفه و نیمه ی مدرسه، به ناهار امروز، به دانشمند عاشقی که می خواست، مرگ را درمان کند، به خرید هدیه برای تولدی که دخترک دعوت شده، به سقراط و آزادی، به پیغام پسرک سردرگم که نمی داند با دست و پاهای زود بزرگ شده اش چه کند، به صدای لرزان و بی تفاوت پیرزن که تولد هفتاد سالگیش را تکراری و خسته کننده می داند، به ناکامی مرد در شکار، به نیچه و حکمت دردش، به زن و دلخوشی ساده لوحانه اش در برهم زدن بازی ها، به همه چیز و همه کس فکر می کنم، تا سوزنی که با نخ زرد از این سوی به سوی دیگر فرو می رود، در گذرش ازپارچه های الوان ، پاره های ذهن، شرحه شرحه ي دل و الیاف از هم دریده شده را وصله پینه کند.

مجسمه ی آزادی

نامش مجسمه ي آزادي است. 
تنش جوان است. 
سينه ها بكر، پوشيده باحريري نازك ، بي هيچ تلاشي ،عيان شده اند. 
پاها در جدال با تافته اي زمخت ،استوار رو به سوي مقصدي آشكار در حال حركتند. 
بالهاي شكوهمندعقاب روي شانه ها، براي پروازي بلند ، خيز برداشته اند. 
اما سري در كار نيست، آنجا كه براي آزادي نوايي سر دادي.

کابوس

آب نشتی داد و وارد اتاق شد. موج موج آبهای سرد و خاکستری از پشت پنجره ی اتاقم در طبقه ی سی و یک برجی حوالی دریا، به آهستگی، روی هم غلتیدند و در برابر چشمان ناباور من، راهی به درون پیدا کردند و با متانت سرازیر شدند. 
اینبار دریا منتظر نماند. جاری شد و نرم نرمک، کف اتاق را بلعید. و من در برابرش ایستادم تا پاهایم، خنکی چندش آوری را حس کند که زمان زیادی از تجربه اش در کابوسی دیگر نگذشته بود.
آن روز آب و آسمان قبایی همرنگ پوشیده بودند و باد می آمد.روی ماسه های زبر و سرد ایستادم و به سربی دریا خیره شدم. موجهای خشمگین، با دهانی کف کرده،قد می کشیدند و در حرکتی هماهنگ به ساحل حمله می کردند. چاره ای نبود. تن به امواج لاابالیش دادم. پر هوس من را به کام خودش کشید.در هم تنی نابرابر، مغبون ضربه های تند و سنگینش شدم. سرما تا مغز استخوانم پیش می رفت و من مناسکی روزانه را تکرار می کردم. 
مرزی میان واقعیت و رویا نیست.
از کابوسی به کابوسی دیگر وارد می شوم. از لایه ای به لایه ای دیگر. عمیق و عمیق تری نیست، تنها در میان زیر و رو شدن روزگاران ،از قیل و قالی به امید سکوتی، از وحشتی به وعده ی امنیتی،از جمعیتی در پی خلوتی، خوابها را بالا و پایین می روم. راه پله ها با من بازی می کنند و من را به هیچ مقصدی نمی رسانند.
در هر توقف ،قرار بر جایی دیگر است، اما راه ها خبر نمی کنند، سمت و سوها فریبکارانند. نشانه ها،دلبرانه نشان از باغ می دهند و در پایان بیابان را پیشکش می کنند.
چشمانم را باز نگاه می دارم. نباید خوابم ببرد.

بندهای چرمی

روی صندلی آرایشگاه می شینم و یک نگاه سرسری به قیافه ام توی آیینه میندازم. با اون پیرهن چروكِ یقه هفت کرم رنگی که ترقوه ها و استخونهای تیز جناق سینه ام رو به نمایش گذاشته و موهای آشفته ی درهم برهم، که به مدد آب دریا، سیخ روی کله ام ایستاده، شبیه دخترک ژولیده ی هشت ، نه ساله ای هستم که تازه از بازی چند ساعته توی کوچه فارغ شده و دست و رو نشسته، سر میز غذا اومده و بدون اینکه وقعی به گوشزدهای اطرافیان بذاره، لجوجانه منتظره که تحویلش بگیرن. دلم برای اون چونه ی جلو داده و گستاخی چشمهاش ضعف میره.
ناخودآگاه دستم رو توی جعدهای زبر و نمکی موهام می برم و به عمد بیشتر به همشون می ریزم. یک لحظه حیفم میاد که اینهمه حلقه های مجعد رو بدم دست آرایشگر. برای چند صدم ثانیه تصمیم می گیرم که از جام بلند شم و یکهو غیبم بزنه، ولی تا بیام به خودم بجنبم، آرایشگر با ماشین سر زنی پیداش میشه و بدون هیچ تعللی ، پس گردنم رو می تراشه. موهای سیاه و سفید به پرواز در میان و دسته دسته روی پیش بند پلاستیکی ، گُله گُله جا خوش می کنند. با بغض، دستی که با سرعت دور سرم می چرخه و بی رحمانه ماشین رو روی جمجمه ی کوچیکم فشار میده ، دنبال می کنم، حالا رسیده به دور گوش و شقیقه هام. به چشم بر هم زدنی، دو عضو کمتر استفاده شده ی شنوایی ام ، بزرگیشون رو به رخ می کشن. عزمم رو جزم می کنم تا به آرایشگر بگم که بی خیال، نمی خواد حالا تو هم اینقدر از ته بزنی، یک کمی ملاحظه کن، اما حرفم رو قورت میدم و میذارم هر بلایی دلش می خواد سرم در بیاره. حالا دیگه همه ی صورتم از موی خرد و تیز، پوشیده شده، طوریکه چشمهام رو نمی تونم باز کنم تا مجالی باشه برای دیدن تصویر نهایی ام. 
چند تا عطسه ی پیاپی باعث میشه،دستیار اول فیلیپینی دلش برای کلافگی من بسوزه و باد تند و داغ سشوار رو به سمتم بگیره. اما بی فایده است. خرده ریزهای سیاه و سفید، با سماجت به پوستم چسبیدند. از جام بلندم می کنه و روی صندلی سر شویی می شونتم. دو سه بار شامپو می زنه و دست روی موهای سیخ سیخیم می کشه. حوله ی سفید و پرزدار رو دور سرم عمامه می کنه و دوباره سر جای قبلیم برم می گردونه .
دستیار دوم سراغم میاد و حوله رو باز می کنه. یک لحظه مات می مونم.
تصویر جدیدی نیست.
گردن باریک و دراز، صورت لاغر ، گونه های استخونی و جمجمه ی کوچیکی که توی یک دست جا میشه، همه و همه ، تکرار ماه ها و سالهای پیشین است، اما اینبار چیزی تغییر کرده!
با ترس و تردید،دستم رو به قصد نوازش سرم بلند می کنم ،ولی در میانه ی راه پشیمون میشم. از توی آیینه، چشمهای تیره ای که بهم خیره شده، تداعی کننده ی نگاه وهم آلود زن مجنونی است که بی تفاوت به کله ی تراشیده و نازیبایش،تنها به بریدن بندهای چرمی لباس زمخت و بلند آسایشگاهش فکر می کند .

روزمرگی

اضطراب فروكش مي كند و رنج دوباره باز مي گردد.

همزاد

باید امروز پا به پایش گریه می کردم. باید وقتی از پشت میزم بیرون آمدم و روی میز زرد رنگ چرکمرد ، روبرویش نشستم، انگشتهای لرزانش را در دستانم می گرفتم و هم صدا با او می گریستم. باید هر دو با نگرانی به در اتاق خیره می ماندیم تا مبادا کسی بیاید و اشکهایمان را ببیند. باید نگاهم را نه به او که به زمین می دوختم و خطوط کج و معوج کف پوش پلاستیکی را دنبال می کردم. چرا مثل او مچاله شده و شرمگین نبودم. چرا ناله ی بی صدای او را همراهی نکردم. من که بیش از هر دخترکی در دنیا طعم گناهکار بودن و شرمگین شدن را چشیده ام، به چه دلیل امروز پیشانی داغ و تبدارم را به گونه ی گلگون و ملتهبش نچسباندم تا بداند که در این برافروختگی از جبر روزگار، با او همراهم.
باید در آغوشش می گرفتم، به سختی آب دهانم را قورت می دادم و سرش را روی سینه ی استخوانیم فشار می دادم تا تپش نامنظم قلبم را از روی مانتوهای دراز و بی قواره حس می کرد، آنوقت با هم از برگشتن پدرش به شهر می ترسیدیم ، نیامدن مادرش، تا هم اکنون را به فال نیک می گرفتیم و به خودمان دلگرمی می دادیم« شاید اینبار به گوش پدر نرسیده که دخترکش، چند دقیقه با پسرکی هم کلام شده یا، شماره ی تماسی رد و بدل شده یا از پشت هزار دیوار به دیگری لبخند زده». شایدها را می شمردیم و دلهره و اضطراب از تنبیه ها و تحریم های هولناک را به روی هم نمی آوردیم.
اما به ازای همه ی این بایدها ، با چهره ای خونسرد، دستم را روی زانوی لرزانش گذاشتم و دستمالی برای پاک کردن اشکهایش میان پنجه ی درهم فشرده اش جای دادم. منتظر ماندم تا آرام شود، آنوقت بغض همه ی رنجهای سالیان دور و نزدیکم را با غلیظ ترین لبخند، به روی لبهایم نشاندم و گفتم: « پاشو نازگلم، برگ گلم، تو هیچ کاری نکردی، تو هیچ گناهی مرتکب نشدی، پاشو ، قوز نکن، سرت رو هم بالا بگیر، اشک هم نریز. خودم با همشون حرف می زنم. هر کی هم خواست باهات برخورد کنه با من طرفه!!!»
دخترک سرمه ای پوش نگاهش را بالا آورد. زنی هم قد و بالای خودش با صورتی باریک و چشمانی تیره ، چانه اش را سرسختانه جلو داده بود و چشم از او بر نمی داشت. سری به موافقت تکان داد و در سکوت از اتاق بیرون خزید.
در را بستم و پشت به دیوار ، تن تکیده ام بی صدا سُر خورد و روی زمین نشست. از پنجره ی اتاق، جادوگر شهر اُوز بر بالای بلندترین برج، من را به نظاره نشسته بود.

شاه کلید

نور مورب و داغ آفتاب ، از پشت سرم می تابد و با همراهی نسیم ولرم نمکین دریا، قطرات خنک آب روی شانه ها و گردنم را با سرعت ناپدید می کند. قدم هایم را بلند بر می دارم تا هر چه زودتر به حصار سبز برسم ، جایی که کیف کوچک سیاه رنگ و دمپایی های زردم را قبل از غوطه ور شدن در خلیج، زیر تابلوی« ورود ممنوع» ، به حال خودشان رها کرده ام . 
عینک شنا را با شدت تکان می دهم که زودتر خشک شود ، و به سرعت قدم هایم اضافه می کنم. 
قبل از ساعت ۳:۳۰ باید خانه باشم. طبق محاسبات زمانی، حوالی ۲ مدرسه را ترک کرده ام، ۲:۳۰ ، تن به آب های نیلگون داده ام ، با احتساب میزان قدرت موج ها ، حدودا ۳۰ دقیقه شنا کرده ام که البته گاهی اوقات به ۴۰ تا ۴۵ دقیقه هم می رسد. امروز دریا بعد از دو هفته، دست از سرکشی و تلاطم برداشته بود و در تصورات مالیخولیایی من، رام سماجت روزانه ام شده است.
بالاخره به نقطه ی شروع می رسم و البته اینبار، برخلاف همیشه که گوشه ی دنج من، خالی از آدمیزاد است، مردی ، با لباس شنا، کنار ساک وسایلش ایستاده و نه به سوی دریا و نه به سمت دیگری، خیره مانده است . انگار، بدون نگاه کردن، انتظار چیزی را می کشد. روی ماسه ها زانو می زنم تا عینکم را در کیفم بگذارم که صدای مرد را می شنوم که با همهمه ی باد، نامفهوم به گوشم می رسد. از جایم بلند می شوم و دستم را سایبان چشمانم می کنم تا تصویر بهتری از او داشته باشم و کمی نزدیکترش می روم . مردی است حدودا ۶۰ ساله ، لاغر و تکیده ، با موهایی کم پشت و خاکستری که این پا و آن پا می کند تا حرفش را بزند. 
+ببخشید متوجه نشدم چی گفتید!
-گفتم، نیم ساعتی هست اینجا ایستاده ام و متوجه شدم که تا اون موج شکن سنگچین، شنا کردید. کم کم داشتم نگران می شدم که مبادا نتونید تمومش کنید. 
سری تکان می دهم و لبخند میزنم: نه! ورزش روزانه ام هست. هر روز این مسیر رو شنا می کنم.
چیزی می گوید که دوباره با صدای باد درهم می شود و مجبور می شوم که با دست به گوشهایم اشاره کنم که نشنیدم.
+معلومه که نفس خوبی دارید. مسافت کمی نیست. چیزی حدود یک کیلومتر می شود.
-خب، خیلی وقته که اینکار رو می کنم. شاید بیشتر از هفت سال.
+همون. کلیدش همینه.زمان زیاد. خیلی عالی بود. واقعا میگم. آفرین. 
-خب...زمان شاه کلید همه ی موضوعاته.یعنی منظورم اینه که، هر کاری شدنیه، اگه برای انجامش سماجت به خرج داد.
دیگر به من نگاه نمی کند، رویش را کامل به سمت دریا برمی گرداند و زمزمه می کند:
+ اگه زمانی باشه!!! شاید در زندگی بعدی...
چند ثانیه ای رد نگاهش را دنبال می کنم، بی حوصله دمپایی هایم را دستم می گیرم ، کیفم را روی شانه ام می اندازم و سلانه سلانه از تابلوی« ورود ممنوع» دور می شوم.

قرص آبی

خيلي وقت بود كتاب دستش نمي ديدم. 
حرفي از خونده هاش هم نمي زد. 
كتابخونه اش رو خوب يادمه. 
توي اون طبقه ي دوم، از هر گوشه اي و درزي كتاب مي ريخت بيرون. 
همه رو خونده بود. 
چند سال پيش ، تا ديدمش ، ذوق زده از كتابايي كه خوندم ، گفتم. 
گوش مي داد. 
با هيجان از قصه خداحافظي كوندرا تعريف كردم. 
سكوتي رو كه از اول حرف زدنهاي بي وقفه ي من رعايت كرده بود شكست و گفت:
خوب يادمه. اون قرص آبي. 
و دوباره سكوت كرد. 
قصه رو چندبار تو دلم مرور كردم.
قرص آبي رو هم. 
و ديگه هيچي نگفتم.
...
اين روزها ديگه نمي تونم كتاب بخونم. 
به كوندرا فكر مي كنم. 
به مرد هم فكر مي كنم. 
به قرص آبي هم.