آرایشگاه مردونه هم برای خودش حکایتی بود. اینکه چه جوری شد سر از اونجا در آوردم رو می ذارم برای یک دفعه دیگه اما تعریف این تجربه ی جدید خالی از لطف نیست.
در شهری که من زندگی می کنم برخلاف فاکتورهای ظاهری یک شهر مدرن، مثل برجهای سر به فلک کشیده ، بار و دیسکو و هتلهای ۷ ستاره و خلاصه پوشش آزاد و دریا و ساحل و بقیه اتفاقهایی که عینا در ممالک آزاد رخ می ده، در لایه های نه خیلی زیرینش، به سادگی سنتهای دست و پاگیر قدیمی رو می تونی پیدا کنی...مثلا ورود زنان به آرایشگاه مردونه غیر قانونی هستش. پس من برای این تصمیمی که گرفتم مجبور شدم از کلید پارتی بازی استفاده کنم و در ضمن ساعت مقرر هم بعد از ساعت کاری انتخاب شد که مبادا سوژه مورد نظر که من باشم در سالن زییایی مردانه رویت بشم....
ساعت ده شب هستش و من روی مبل مشتریان، خیلی آشفته و دل نگران از اینکه الان مامور قانون سر و کله اش پیدا می شه و من رو با یک پس کله ای از جام بلند می کنه، با کتاب «هنر انسان شدن» ، خودم رو مشغول نشون می دهم که یعنی من خیلی خونسردم و هفته ای که هفت روزه توی آرایشگاههای مردونه در حال کوتاه کردن مو هستم...
بالاخره آخرین مشتری هم از سالن خارج می شه و نوبت منه که بشینم زیر دست آرایشگر با هیبت که با همه ی کلیشه هایی که توی ذهن همه ی آدمهای دور و برم هست فرق می کنه. یک مرد سنگین و وزین که یال و کوبالش من رو به یاد قصه های شاهنامه و پهلوونهای زورخونه های قدیمی می اندازه که ذکرشون یاحق و یاعلی بوده و رخصت گرفتن از بزرگان مرامشون...
از مو شستن و حوله پیچی که خبری نیست، همینطور با کله ی خشک و یک کمی تردید روی صندلی جاگیر می شم و در جواب اینکه چه مدلی موهاتون رو می خواهید کوتاه کنید، یک ذره دست دست می کنم که بخندم یانه، چون موهام اونقدر کوتاه هست که خیلی کاری نمی شه باهاش کرد. اما سعی می کنم اون بخش الکی خوشم رو به دلیل اولین حضورم در فضایی صد در صد مردانه خاموش کنم که دوباره قصه ی گند زدنهام شروع نشه...پس خیلی جدی می گم، مدل خاصی نمی خوام، مرتبش کنید لطفا...
قیچی که توی موهام می چرخه، چشمهام رو می بندم که هر بلایی سر کله ام اومد، حداقل نبینم. ذهنم با صدای نه خیلی بلند فکر می کنه و می گه که پس کله ام رو خیلی کوتاه می خوام ،چون زود فر می خوره و دور گوشهام هم خالی بشه، چون هفته ی بعد با یک رشد بی رویه، خودش رو به زشتترین شکل ممکن، دو طرف سرم نشون می ده و البته آقای پهلوان تند تند کوتاه می کنه و پس از صرف دقایقی نه چندان کوتاه، به یکباره صدای قیچی قطع می شه و من تا میام چشمام رو باز کنم ، کله ام به چپ، بعد به راست، بعد عقب ، بعد جلو، خلاصه به دوران می افته و من متوجه می شم، که ایشون با این ضربات، در حال حالت دادن به موهایم هستند و مثلا مرحله ی نهایی کار است...و من خیلی خودم رو کنترل می کنم که بازم هیچی نگم و مثلا نگم ، آقا این کله است، لیمو شیرین نیست که داری آب لمبوش می کنی...
در این لحظات خود کنترلی، نگاهم که از شدت حرکات مدون تار شده و به آیینه خیره، با نگاه آقای آرایشگر تلاقی می کنه و ایشون خیلی بامزه توضیح می دهند که تو رو خدا ببخشید، دستم یک کمی سنگینه، جدیدا هم ورزش را شروع کرده ام و.....خلاصه ایشون سر من رو با این کیسه های کوچولوی بوکس اشتباهی گرفته اند و برای فرم دادن به سر بی سامان من ، همه ی تلاش خود را می کنند. در حین ضرب شست نشون دادن به من از خودشون و هنر آرایشگریشون داستانها می گن و اینکه همسرشون هم از هنر ایشان نصیب بسیار برده و وسط تعاریف، ناغافل پرسید: خانوم فکر می کنی، چیزی باشه که آدم بخوره و کلا گذشته اش رو فراموش کنه...(یادم رفت بگم که وسط چرخش قیچی در میون موهای افشان من، یک مصاحبه ی زنده در مورد سوابق کاری من انجام شد و حالا آقای آرایشگر می دونست من چی کاره ام و چی خوندم و الان کجا هستم..) منم که اگه می دونستم یک چیزی برای فراموشی هست، اول خودم می خوردم، ابراز بی اطلاعی کردم و فقط دوزاریم افتاد که زن آقای با ابهت، خیلی گذشته اش رو دوست نداره و از داشتنش رنج می کشه و بر عکس آقای آرایشگر که اونم گذشته اش رو دوست نداره، اما الان از خودش خیلی راضیه ، اون الان از خودش بدش میاد و برای آقای آرایشگر عجیب بود که چرا زنش همش داره غصه می خوره و مثل اون راضی و خوشنود نیست. اینم بماند که چقدر جلوی خودم رو گرفتم که به خاطر حضور اولیه ام در مکانی ناشناخته، بالای منبر نروم و کلی دلیل و برهان برای عدم رضایت زن غمگین نیارم و نگم مرد حسابی آدم با آدم فرق می کنه و ....
بالاخره کار آقای آرایشگر با سر من به پایان می رسه و طبق درخواست نصفه و نیمه ی ایشون که دوست دارید سرتون رو بشورند، از ترس اینکه مبادا با اون هیکل سرا پا خرده مو ، روانه ی خونه بشم ، پیشنهاد رو ، روی هوا می گیرم و به دنبال صندلی مخصوص سر شستن اینور و اونور رو بررسی می کنم که در همین حین یک پسر ریزه ی پاکستانی، بهم یک صندلی که جلوش لگن دستشویی هستش رو نشون می ده و من حیران از اینکه چه جوری دراز بکشم تا فاصله ی بین صندلی و دستشویی رو پر کنم، با حرکات پانتومیم پسر می فهمم که خبری از خوابیدن نیست و من باید کله ام رو توی دستشویی، ببخشید سرشویی دولا کنم ، البته من خیلی گوش به فرمان، همه ی اوامر رو اجرا می کنم . در اینجا کاملا تفاوت جنسیتی نادیده گرفته شده و همچنین هیچ شکی نیست که پسر هم ورزشگاه می ره و خب، سر من رو خوب چنگ می زنه و چون صورتم به دلیل مدل شستشو رو به سرشویی هستش، همه ی آبها، کفها، خرده موها، حواله دهان و دماغ من می شه که در چند صدم ثانیه تصمیم می گیرم تا انتهای سرشویی، از دماغ و دهنم هیچ استفاده ای نکنم.... و بازم خیلی خودم رو کنترل می کنم که نگم، بچه جان دارم خفه می شم.
مرحله ی شستشو با پیچاندن بالاتنه ی من ، به همراه سر و صورتم در یک حوله ی بزرگ آبی تیره به پایان می رسه و جمله ی بامزه پسر پاکستانی که بعد از قنداق کردن من اعلام می کنه، بفرمایید. تموم شد..... و من که دیگه کلی خودم رو کنترل کرده ام تا به همه ی این نمایش عجیب و غریب نخندم، طاقتم زیر حوله طاق می شه و با اینکه صدام از لابلای لایه های حوله به سختی شنیده می شه، به پسر می گم، آخه با این قنداق ، من کجا بفرمایم و اینگونه همه ی متانت و وقاری که تا به اون لحظه از خودم نشون داده ام، همچون برج رویاهایم فرو می ریزه و شلیک خنده ی من کل سالن رو می لرزونه.