شیرین کام

يكي از باقلواهاي لوزي شكل پر شهد و شيره ي يزدي رو توي دهنت مي ذاري. چشمانت رو ، مي بندي و به پرزهاي چشايي زبونت اجازه مي دي كه همه ي شيريني باقلوا را در خودشون جذب كنند. باقلوا آروم آروم توي دهانت آب مي شه و بعد از چند دقيقه به كلي ناپديد مي شه. 
ليوان دسته دار چايي رو به لبت مي چسبوني و آروم آروم مزه مزه اش مي كني. تلخه تلخه. اما به نوشيدن اين تلخي داغ ادامه مي دي. اونقدر اون شيريني به كامت نشسته، اونقدر اون طعم و مزه ،غليظ و پررنگ بوده كه تلخ ترين چايي ها رو مي توني ليوان ليوان بخوري و هنوزم احساس كني كه به شيريني بيشتر، احتياجي نداري. 
بعضي اتفاقها توي زندگي آدم نقش اون باقلوا رو بازي مي كنند، با اينكه الان ديگه تموم شدند، با اينكه از وقوعشون خيلي وقته گذشته ، با اينكه يك جورهايي به خاطره ها پيوستند ، اما شيريني وجوديشون آنچنان به جانت نشسته كه حالا حالاها مي توني شرنگ تلخ زندگي رو سر بكشي ، بدون اينكه تعللي در نوشيدنش به خرج بدي، بدون اينكه خم به ابرو بياري.... 
چشمانت رو مي بندي ، اون تلخي داغ رو به لبانت مي چسبوني، مي نوشي و به ياد مياري.....
نوش

برج متانت

آرایشگاه مردونه هم برای خودش حکایتی بود. اینکه چه جوری شد سر از اونجا در آوردم رو می ذارم برای یک دفعه دیگه اما تعریف این تجربه ی جدید خالی از لطف نیست.

 در شهری که من زندگی می کنم برخلاف فاکتورهای ظاهری یک شهر مدرن، مثل برجهای سر به فلک کشیده ، بار و دیسکو و هتلهای ۷ ستاره و خلاصه پوشش آزاد و دریا و ساحل و بقیه اتفاقهایی که عینا در ممالک آزاد رخ می ده،  در لایه های نه خیلی زیرینش، به سادگی سنتهای دست و پاگیر قدیمی رو می تونی پیدا کنی...مثلا ورود زنان به آرایشگاه مردونه غیر قانونی هستش. پس من برای این تصمیمی که گرفتم مجبور شدم از کلید پارتی بازی استفاده کنم و در ضمن ساعت مقرر هم بعد از ساعت کاری انتخاب شد که مبادا سوژه مورد نظر که من باشم در سالن زییایی مردانه رویت بشم....

ساعت ده شب هستش و من روی مبل مشتریان، خیلی آشفته و دل نگران از اینکه الان مامور قانون سر و کله اش پیدا می شه و من رو با یک پس کله ای از جام بلند می کنه، با کتاب «هنر انسان شدن» ، خودم رو مشغول نشون می دهم که یعنی من خیلی خونسردم و هفته ای که هفت روزه توی آرایشگاههای مردونه در حال کوتاه کردن مو هستم...

بالاخره آخرین مشتری هم از سالن خارج می شه و نوبت منه که بشینم زیر دست آرایشگر با هیبت که با همه ی کلیشه هایی که توی ذهن همه ی آدمهای دور و برم هست فرق می کنه. یک مرد سنگین و وزین که یال و کوبالش من رو به یاد قصه های شاهنامه و پهلوونهای زورخونه های قدیمی می اندازه که ذکرشون یاحق و یاعلی بوده و رخصت گرفتن از بزرگان مرامشون...

 از مو شستن و حوله پیچی که خبری نیست، همینطور با کله ی خشک و یک کمی تردید روی صندلی جاگیر می شم  و در جواب اینکه چه مدلی موهاتون رو می خواهید کوتاه کنید، یک ذره دست دست می کنم که بخندم یانه، چون موهام اونقدر کوتاه هست که خیلی کاری نمی شه باهاش کرد. اما سعی می کنم اون بخش الکی خوشم رو به دلیل اولین حضورم در فضایی صد در صد مردانه خاموش کنم که دوباره قصه ی گند زدنهام شروع نشه...پس خیلی جدی می گم، مدل خاصی نمی خوام، مرتبش کنید لطفا...


قیچی که توی موهام می چرخه، چشمهام رو می بندم که هر بلایی سر کله ام اومد، حداقل نبینم. ذهنم با صدای نه خیلی بلند فکر می کنه و می گه که پس کله ام رو خیلی کوتاه می خوام ،چون زود فر می خوره و دور گوشهام هم خالی بشه، چون هفته ی بعد با یک رشد بی رویه، خودش رو به زشتترین شکل ممکن، دو طرف سرم نشون می ده و البته آقای پهلوان تند تند کوتاه می کنه و پس از صرف دقایقی نه چندان کوتاه، به یکباره صدای قیچی قطع می شه و من تا میام چشمام رو باز کنم ، کله ام به چپ، بعد به راست، بعد عقب ، بعد جلو، خلاصه به دوران می افته و من متوجه می شم، که ایشون با این ضربات، در حال حالت دادن به موهایم هستند و مثلا مرحله ی نهایی کار است...و من خیلی خودم رو کنترل می کنم که بازم هیچی نگم و مثلا نگم ، آقا این کله است، لیمو شیرین نیست که داری آب لمبوش می کنی...

 در این لحظات خود کنترلی، نگاهم  که از شدت حرکات مدون تار شده و به آیینه خیره، با نگاه آقای آرایشگر تلاقی می کنه و ایشون خیلی بامزه توضیح می دهند که تو رو خدا ببخشید، دستم یک کمی سنگینه، جدیدا هم ورزش را شروع کرده ام و.....خلاصه ایشون سر من رو با این کیسه های کوچولوی بوکس اشتباهی گرفته اند و برای فرم دادن به سر بی سامان من ، همه ی تلاش خود را می کنند. در حین ضرب شست نشون دادن به من از خودشون و هنر آرایشگریشون داستانها می گن و اینکه همسرشون هم از هنر ایشان نصیب بسیار برده و وسط تعاریف، ناغافل پرسید: خانوم فکر می کنی، چیزی باشه که آدم  بخوره و کلا گذشته اش رو فراموش کنه...(یادم رفت بگم که وسط چرخش قیچی در میون موهای افشان من، یک مصاحبه ی زنده در مورد سوابق کاری من انجام شد و حالا آقای آرایشگر می دونست من چی کاره ام و چی خوندم و الان کجا هستم..) منم که اگه می دونستم یک چیزی برای فراموشی هست، اول خودم می خوردم، ابراز بی اطلاعی کردم و فقط دوزاریم افتاد که زن آقای با ابهت، خیلی گذشته اش رو دوست نداره و از داشتنش رنج می کشه و بر عکس آقای آرایشگر که اونم گذشته اش رو دوست نداره، اما الان از خودش خیلی راضیه ، اون الان از خودش بدش میاد  و برای آقای آرایشگر  عجیب بود که چرا زنش همش داره غصه می خوره و مثل اون راضی و خوشنود نیست. اینم بماند که چقدر جلوی خودم رو گرفتم که به خاطر حضور اولیه ام در مکانی ناشناخته، بالای منبر نروم و کلی دلیل  و برهان برای عدم رضایت زن غمگین نیارم و نگم مرد حسابی آدم با آدم فرق می کنه و ....

بالاخره کار آقای آرایشگر با سر من به پایان می رسه و طبق درخواست نصفه و نیمه ی ایشون که دوست دارید سرتون رو بشورند،  از ترس اینکه مبادا با اون هیکل سرا پا خرده مو ، روانه ی خونه بشم ، پیشنهاد رو ، روی هوا می گیرم و به دنبال صندلی مخصوص سر شستن اینور و اونور رو بررسی می کنم که در همین حین یک پسر ریزه ی پاکستانی، بهم یک صندلی که جلوش لگن دستشویی هستش رو نشون می ده و من حیران از اینکه چه جوری دراز بکشم تا فاصله ی بین صندلی و دستشویی رو پر کنم، با حرکات پانتومیم پسر می فهمم که خبری از خوابیدن نیست و من باید کله ام رو توی دستشویی، ببخشید سرشویی دولا کنم ،  البته من خیلی گوش به فرمان، همه ی اوامر رو اجرا می کنم . در اینجا کاملا تفاوت جنسیتی نادیده گرفته شده  و همچنین هیچ شکی نیست که پسر هم ورزشگاه می ره  و خب، سر من رو  خوب چنگ می زنه و چون صورتم به دلیل مدل شستشو رو به سرشویی هستش، همه ی آبها، کفها، خرده موها، حواله دهان و دماغ من می شه که در چند صدم ثانیه تصمیم می گیرم  تا انتهای سرشویی، از دماغ و دهنم هیچ استفاده ای نکنم.... و بازم خیلی خودم رو کنترل می کنم که نگم، بچه جان دارم خفه می شم.

مرحله ی شستشو با پیچاندن  بالاتنه ی من ، به همراه سر و صورتم در یک حوله ی بزرگ آبی تیره به پایان می رسه و جمله ی بامزه پسر پاکستانی که بعد از قنداق کردن من اعلام می کنه، بفرمایید. تموم شد..... و من که دیگه کلی خودم رو کنترل کرده ام تا به همه ی این نمایش عجیب و غریب نخندم، طاقتم  زیر حوله طاق می شه و با اینکه صدام از لابلای لایه های حوله به سختی شنیده می شه، به پسر می گم، آخه با این قنداق ، من کجا بفرمایم  و اینگونه همه ی متانت و وقاری که تا به اون لحظه از خودم نشون داده ام، همچون برج رویاهایم فرو می ریزه و شلیک خنده ی من کل سالن رو می لرزونه.


لالایی

زن بچه رو از دست مادرش می گیره و می گه: « بده من ، می خوابونمش.»

 

بچه توی بغل زن بی قراری می کنه، خدا می دونه اگه زبون داشت، می تونست بگه چشه یا نه؟( آخه داشتن زبون شرط لازم برای حرف زدن هست اما برای ابراز درد ، کافی نیست.)

زن دور و برش رو نگاه می کنه و به دخترک که روی دفتر مشقش چمباتمه زده و با خط خرچنگ قورباغه ای داره دفترش رو سیاه می کنه و زمزمه می کنه، «آن مرد آمد، آن مرد با داس آمد»، می گه،« خاله قربونت یک بالش به من بده»...

بالش سبز نخودی پنبه ای رو که گوشه ی سمت چپش رو خودش، یک طاووس و یک عالمه گل رنگارنگ گلدوزی کرده، می ذاره روی پاهای دراز کرده اش  و بچه رو می خوابونه و بلافاصله ننووار پاهاش رو به اینور و اونور تکون تکون می ده. بچه نمی خواد درازکش بمونه و مقاومت می کنه. با همون هیکل ریزه اش، هی به کمرش قوس می ده و جیغ های گوشخراش می کشه، معلومه که حاضر نیست به این سادگی تسلیم ادم بزرگها بشه...

زن به اعتراضهای بجه وقعی نمی ذاره، دستهای بچه رو میون مشتهاش می گیره و به تاب دادن پاهاش ادامه می ده . چپ راست، چپ راست و بچه زار می زنه....

اونوقته که یک صدای آهنگین، یک نوای حزین، همه ی اتاق رو پر می کنه:

لا لا لا گل آلاله رنگم

لا لا لا رفیق روز تنگم

لالایی گویم ، خوابت کنم من

علی گویم و بیدارت کنم من

دخترک سرش رو از توی دفترچه اش بلند می کنه، بچه دیگه جیغ نمی زنه و فقط با چشمهای درشت و خیس از اشکش ، خیره به دهان زن باقی مونده. صدای زن باز و شفافه اما یک لرزش مداوم ، نوا رو بغض آلود کرده، انگاری زن با یک گلوله ی گرد و غلطان توی گلوش، می خونه.

بچه خوابیده....اما زن هنوز می خونه، مثل خواب زده ها، با چشمهای باز به یک تصویر در افقی نامعلوم، زل زده، می خونه و به یاد میاره، می خونه و قفسه ی سینه اش تند و تندتر بالا و پایین می ره، می خونه و چشمهاش مرطوب می شه...

دخترک همچنان کنار علاالدین نشسته و صدمین جمله ی جریمه اش رو می نویسه« آن مرد آمد. آن مرد با داس آمد». 

همه چیز تحت کنترل است.

زن عصبانیتش رو قلمبه قلمبه قورت می ده و روش هم دو تا قرص آلومینیوم ام جی اس رو با حرص گاز می زنه، تا شاید معده ی نا آروم و ورم کرده اش رو آروم کنه...

پیش خودش فکر می کنه که احتمالا عصبانیت رو خیلی سرسری یک دوری توی دهنش داده ، هول هولکی جویده و  بعدشم حواله ی مری و بعدشم نصیب معده ی بی نوا شده که حالا از زور عصبانیت جویده نشده، همراه با یک خروار هوایی که توی این بلع نصف و نیمه همراهش پایین اومده، در حال ترکیدنه و یک نفس به جون زن غر می زنه که « آخه من چه گناهی کردم که باید جور خشم فرو خورده ی تو رو بکشم، خب داد بزن، هوار بکش، فحش بده، یک چیزی بشکن، چنگ بنداز و چشمهاش رو از حدقه در بیار ، مو بکش، مشت و لگد حواله ی طرف کن....عوض همه ی این کارها، هی قورتش می دی، اونم اونقدر عجولانه که مبادا ، یک ذره اش هم از لابلای دندونات به بیرون درز پیدا کنه و ترکی بردارد چینی نازک دلی......

یا شایدم از چیزی می ترسه!

رقصنده با ....

قبلا ها، خیلی خیلی قبل، وقتی خیلی کوچک بودم. وقتی هنوز استخوانی نترکانده بودم ، وقتی هنوز  از رقص و رقاصی سر در نمی آوردم، وقتی هنوز چیزی از هارمونی و هماهنگی و موسیقی نمی دانستم...به محض شنیدن هرگونه نوایی که کمی تا قسمتی، در گوشه های پنهان و آشکارش ، شادی و نشاطی نهفته بود، در کمتر از یک صدم ثانیه مثل فنر فشرده شده ی از بند رها، در هر جا و هر مکانی که امکان سرپا ایستادن بود، من و همه ی اجزای بدنم با همراهی هم در حال تکون خوردن و ورجه ورجه کردن، بودیم...موزون یا ناموزون مهم نبود. مهم این بود که جسمم، سوای موقعیت، شرایط، نگاهها و حرف و حدیث ها با نوایی که می شنید همراهی می کرد. 

این عادت تا به امروز با من است، همچون عضوی جدا نشدنی که با همه ی محاسن و معایبش، جزئی از وجودم شده و نبودنش، یعنی نبودن من...فقط یک فرقی در اجرای نمایش هیجان من اتفاق افتاده، اونم ، وقتهایی هست که روی صندلی شرکت میخکوب شدم و در حال مطالعه ی یک مبحث خیلی خیلی جدی روانیم، در اینجور مواقع، وقتی آدل نازنین با اون صدای مسحور کننده اش فریاد می زنه و آتش به پا می کنه، یک معجزه رخ می ده....در این لحظات ناخودآگاهی و پریشان احوالی، هر حرکتی که قراره، چرخش کمر و موج گردن و رقص بازوان انجام بده،  همه و همه  را انگشتانم به دوش می کشند و با سرعتی اعجاب برانگیزی بر روی صفحات کیبورد می رقصند.

موزون یا ناموزونش مهم نیست. مهم همراهی انگشتانم با سحر و جادوی موسیقی است. 

خواب زمستانی


زن دلش تنگه، واسه همین جوراب خال خالی سیاه و سفیدش رو می پوشه، پتوی سبزش رو ، روی دوشش میندازه و کوله پشتی به دست می ره به اتاق دختر...بالش کوچیکه با روکش طرح آسمون رو بر می داره و همون جا،  خودش رو با اون پشمینه ی سبزرنگ می پوشونه وکف اتاق روی موکت پرز بلند، دراز به دراز می افته.

 اتاق دختر بوی بچگی می ده،  بوی بعد از ظهرهای سرد و سوزدار بعد از مدرسه رو می ده،  بوی کسل کننده ی مشقهای بعد از خواب، بوی غم انگیز پایان یک روز دیگه ، بوی چراغ نفتی و شلغم می ده ....بوی صلح و  امنیت تمام نشدنی

« پاشو مامان جان، شب دیگه خوابت نمی ره ها ».....پتو رو ، روی سرش می کشه و چشمهاش رو بیشتر روی هم فشار می ده...« مگه درس و مشق نداری، پاشو دیگه مامان ، شب شد...».

دختر چراغ رو روشن می کنه ....مامان می خوام با دوستم اسکایپ کنم. می شه از کف اتاق بلند شی.

 سرش رو توی بالش فرو می کنه و به دیوار بنفش روبرو خیره می شه.


کمبود وقت

من از اون آدمهایی هستم که زندگی برام تصویر همون ساعت شنی هستش که با سرعت داره مقدار شنهای، حجم بالایی کم و کمتر می شه و به وضوح ریزش بی وقفه ی سنگ ریزه ها رو  از اون گودی کمر،می بینم.یعنی با این حس که زمان زیادی باقی نمونده ، که هر لحظه ممکنه همه چی تموم شه،  که تا خط پایان ، راهی نیست، روزگارم رو سپری می کنم.

 بامزه بودن این نگاه به زندگی  ، اونجایی  هستش که،  از وقتی که چشم باز کردم،  زنگهای هشدارِ،« زمانی باقی نمونده» رو بالای سر خودم دیدم  و می شه گفت که یک جورهایی با دلنگ و دولونگ این زنگها بزرگ شدم، جوری که، همه ی من، تحت تاثیر این بی وقتی همیشگی رشد کرده و اینی شده که الان هستم...

اینی که الان هستم، با توجه به همون ریزش سریع سنگ ریزه ها ، از قهر متنفره...یعنی نه می تونه قهر کنه، نه می تونه توی قهر باقی بمونه ، نه شروع کننده اش هست، نه ادامه دهنده اش....

یک چیزی که توی قهر عذابم می داده، این بوده که ای وای وقتی باقی نمونده  و کلی حرفهای خوبی که می تونستیم، بزنیم، کلی کارهای باحال و هیجان برانگیزی که می تونستیم انجام بدیم، کلی اتفاقات مشترکی که می تونستیم با هم تجربه کنیم رو داریم از دست می دیم. اینجور مواقع زنگها تندتر و تندتر به صدا در می اومدند و من مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین می پریدم و دیگه برام مهم نبود که حق با کیه، مهم نبود که دعوا و دلخوری سر چیه،  مهم نبود که قراره از این سکوت و اعتراض و ندیدن و نشنیدن چی در بیاد، مهم این بود که وقت داره تموم می شه و ناقوسها به صدا در آمده اند .اینجوری بود که دست به کار می شدم، قهر رو آشتی می کردم، دلخوری رو رفع و رجوع می کردم، موضوعات رو ماست مالی می کردم و هر چی آزردگی، غم و غصه، تلخی و ناکامی بود، پشت یک در، یک در مخفی که هنوزم که هنوزه، بعد از ۳۷ سال نمی دونم کجاست ، قایم می کردم و ادامه می دادم. 

 و با خودم تکرار می کنم : وقت ندارم، وقت نداریم....پس قهر نمی کنم. سکوت نمی کنم. اخم نمی کنم، تا وقت برای دوست داشتن کم نیارم ، وقت برای در آغوش گرفتن، وقت برای کنار هم بودن، وقت برای همه ی کارهای خوب دنیا.....

پ.ن : عواقب این پنهانکاری، این به قول روانشناسها سرکوب، این به قول خودمون فراموشکاری، هم هر چی شد، شد.... به لذتش می ارزه

وزن کشی به شیوه ی انگلیسی

نمره ها رو که می خواستند بدهند، دل توی دلم نبود که چند می شم. معلم جلوی تخته سیاه می ایستد و با همون حس خداگونه که انگاری نتیجه ی اعمالمون توی دستش هست، به چهره ی تک تک ما خیره می شد و یکی یکی اسمها رو می خوند و برگه تصحیح شده رو به دستهای لرزان ما حواله می کرد، تا نوبت به من برسه، قلبم هزار بار از کف پا تا مغز سرم رو بالا و پایین میکرد و رنگ رخسارم از سفید یخچالی تا قرمز گوجه فرنگی تغییر توناژ می داد. خدا می دونه که چه حجم استرسی در این بین، به ما دانش آموزان نگون بخت وارد می شد. 

معیار سنجش برای خودمون، پدر و مادرمون، مدرسه، اجتماع ، اون نمره هایی بود که با رنگ قرمز بالای برگه های امتحانی ثبت می شد، هر چه به بیست نزدیکتر، زرنگتر، باهوشتر، مقبولتر، خوبتر....

این روند ادامه داشت...برگه های امتحانی، کارنامه هر ثلث، کارت های آفرین و صد آفرین و هزار آفرین از دبستان به راهنمایی،از راهنمایی به دبیرستان و سپس روزنامه ی کنکور و در نهایت بوردهای دانشگاه ، تو را محک می زدند. تو را اندازگیری می کردند. عدد بیست به تو اعلام می کرد که تو بهترینی و همین. 
بدبختی از روزی که دانشگاه تموم می شد، تازه شروع می شد. بدون عدد و رقم به دنبال معیار سنجش،کدامین در را دق الباب می کردیم؟

با معلم ریاضی دخترک در حال چونه زدن هستم.

معلم انگلیسی چشم آبی با مهربانی گزارش می دهد: ساحل در سطح خودش خیلی خوب است و روند رشدش رو به بالاست.

مامان سمج: «خب ، الان ساحل دقیقا در چه سطحی است؟» 

معلم انگلیسی چشم آبی با جدیت: در سطح 7c.

مامان سمج: « یعنی در بالاترین سطح».

معلم انگلیسی چشم آبی با جدیت: بالاترین سطح 8 است و ساحل در سطح 7، اما در سطح 7c و هدف ساحل این است که تا آخر سال به 7a برسد. که با روندی که در حال طی کردنش هست، حتما نتیجه ی مطلوب را به دست می آورد.

مامان سمج: « اما چه جوری می تونه به سطح 8 بره».

معلم انگلیسی چشم آبی با اخم: قرار نیست ساحل به سطح دیگری برود. سطح ساحل ۷ است و در همین سطح هم حرکت رو به جلو خواهد داشت.

حالا اینجا من حسابی کلافه شده ام و نمی تونم بفهمم که چرا ساحل نباید برای سطحی بالاتر تلاش کند. 

معلم ریاضی حال من را تا حدودی درک می کنه، شاید از بس که با پدر و مادرهای امثال من ، زیادی سر و کله زده ، خانواده هایی که به دنبال عددیم، به دنبال اندازه، به دنبال سنجش، به دنبال مدرکی برای نشان دادن توانایی ها، دانایی ها، ...به خودمون ، به بقیه.... در پی گرفتن نمره ی کامل برای اثبات هوش، استعداد، توانمندی ....انگاری جور دیگری نمی تونیم ، خودمون رو ارزیابی کنیم. خودمون رو معرفی کنیم، از خودمون حرف بزنیم...

معلم انگلیسی چشم آبی دردمندانه: در آغاز هر سال تحصیلی، سطح دانش آموزان تعیین می شود و تلاش ما بر این است که در طول یک سال، دانش آموز با شیبی آرام، رشد کند. در برنامه ی تحصیلی ، دستورالعملی مبنی بر جهش و پرش گنجانده نشده است. سنجش عددی نداریم. اندازگیری سانتی متر و متر نداریم. زرنگ و تنبل، خوب و بد نداریم. فقط رشد می کنیم، بدون فشار، بدون اضطراب، بدون عجله...

معیار ارزیابی : رشد با شیبی آرام، همین!

بودن یا نبودن


يعني با يك حال بدي رفتم پياده روي كه مپرس. همه ي راه هم با خدا چك و چونه زدم كه آخه آدم قحط بود آفريدي، حالا اگه من يكي رو خلق نمي كردي، كسي بهت چيزي مي گفت، اعتراضي مي كرد .... همه داشتند زندگيشون رو مي كردند بدون من . انگار كه نه انگار. نه خاني اومده بود و نه خاني رفته بود. خلاصه همينطور كه داشتم به جون خدا غر مي زدم، سلانه سلانه راهم رو به سمت سوپري محل كج كردم كه براي قوت لايموت يك چيزهايي بخرم. غرولند كنان از بودنم بر روي زمين ، پشت صندوق رسيدم كه يكهو ، كارگر سوپري يك ظرف پر از شكلات گرفت جلوي صورتم. برق زرد روكش شكلاتها ، من رو از اندروني به بيروني هل داد و من با تعجب ازش پرسيدم، اين ديگه چيه ؟ و اون دستپاچه و ذوق زده جواب داد : امروز تولدمه، واسه همين بين مشتريها شكلات پخش مي كنم! 
كيسه آذوقه به دست به سمت خونه يورتمه مي رم

اعضای اضافی

من آدم خوشبختیم. چون می تونم چیزهایی رو بشنوم که هیچ کس دیگه نمی تونه بشنوه....

 فکر کنم خلقت من با گوشهایم آغاز شد. دو تا گوش بزرگ دو طرف سرم که نسبت به بقیه ی اجزای صورتم ، حسابی خودنمایی می کرد.  قصه ی من هم از همین جا شروع می شه....

گوشها همیشه برام مایه ی دردسر بودند و از اونجایی که من از بد حادثه ، یک بچه ی لجوج و یکدنده بودم و همه ی افعال به جا و نابجام رو با  سر و صدایی بالاتر از معمول در معرض نمایش می گذاشتم، خب خیلی بدیهی بود که خطاهایم ، چپ و راست آشکار می شد و به قول معروف گفتنی، تشت رسوایی ام همیشه لب بوم بود که به طرفه العینی از اون بالا، وسط کوچه می افتاد و اینگونه من بیش از همه ی بچه های دور و برم سرزنش می شدم و این گوشهای من بود که باید می شنید، که باید  نیش توبیخ ها را به جان می خرید....گوشهای بی نوایم، تسلیم و بی دفاع، عاجز از صاحب چموش و رام نشدنی اش، تاوان همه ی اشتباهات من را می دادند.، این گوشها بودند که باید همیشه بار مسئولیت همه ی کارهای کرده و نکرده ی من رو به دوش می کشیدند.

 توبیخ و سرزنش ، پند و نصیحت و هر آنچه که لازمه ی سر به راه کردن یک کودک لجباز بود ، خوراک شبانه روزی گوشهای بزرگ و در دسترس من بود. 

در نوجوانی به مصائب گوشهایم، مصیبت دیگری اضافه شد و آنهم تغییرات هورمونی بود که برای انتقال شیرین از دوران کودکی به بزرگسالی گریبان یکی از اجزای بدن را می گیرد و برای من طبق معمول قرعه به نام گوشهایم افتاده بود. در هر نظاره ی من در آیینه، تنها عضوی که دیده می شد، دو گوش بزرگ و بی ربط بود که همه ی زیبایی نداشته ام را تحت تاثیر قرار می داد. به آنها نگاه می کردم ، به بزرگیشان، به برجسته بودنشان، به اینکه اگر کوچکتر بودند، اگر خوابیده تر بودند، چقدر من زیباتر  و جذابتر می بودم و همه ی ناهمگونی دوران بلوغ را به گردن گوشهایم می انداختم.

آه. گوشهای بیچاره ی من، همیشه عضوی اضافی و مزاحم بودند که باید بد می شنیدند، که باید بد تصویر می شدند، که باید دست آویز شوخی و خنده های بزرگترها می شدند...آنقدر که فکر می کردم ، اگر گوشهایم را از بیخ بکنم ، می توانم برای باقی عمرم بدون آنها با خیال راحت زندگی کنم، بدون شنیدن تلخیها، روزگارم را شیرین کنم.

اما یک روز بعد از ظهر ، با همان لجاجت ذاتیم موهایم را از بیخ زدم و  گوشهایم را بیشتر از همیشه در معرض نگاه خودم و دیگران قرار دادم و از همان لحظه.... معجزه ای رخ داد. 

من چیزهایی را می شنوم که دیگران را توان شنیدنش نیست. در من کلامی جاری است که حالم را خوش می کند، روزم را آفتابی، قلبم را گرم و روشن ...

از آن بعد ازظهر به بعد، گوشهایم از اینگه بزرگتر از حد معمول در دو سوی سر کوچک و باریکم جا خوش کرده اند به خود مفتخرند. چون بدون آنها، هرگز نه احوالی دگرگون می شود، نه آسمان دلی آبی و  نه قلب یخ زده ای به جوش و خروش در می آید......


خواب پاره های من

ديشب همش توي خونه ي مامان جون بودم. همون خونه قديميه، همون كه همه ي ماها توش به دنيا اومديم و بزرگ شديم. يك كوه لباس كثيف توي اتاق آقاجون جمع شده بود كه بايد زير شير ظرفشويي كه نمي دونم چه جوري سر از اون اتاق در آورده بود مي شستم. اولش لباس نبودند، يك كوه ظرف بودند، تازه منم نبودم كه مي شستم، مامانم بود كه داشت جداي بقيه ي بچه ها و نوه ها كه دور هم توي حال و پذيرايي جمع بودند، اون گوشه، تك و تنها ظرف كف مالي مي كرد. وقتي اين صحنه رو ديدم، كُفرم در اومد و مامان رو به زور از جاش بلند كردم و خودم نشستم به شستن. اولش پيش دستي بود و كارد و چنگال ، اما از يكجايي به بعد، هي لباس بود كه مي اومد زير دستم و من چنگشون مي زدم. كم كم فهميدم كه دارم لباس هاي همه ي فاميل را مي شورم، چون يكي يكي مي اومدند و سراغ پيرهن و شلوارشون رو از من مي گرفتند  ،منم كه حسابي اعصابم به هم ريخته بود، هي اون وسط جيغ مي زدم كه هنوز تموم نشده، هنوز همش رو نشستم، تازه بايد آبشون هم بكشم و در تمام اين مدت، زير يك آب باريكه اي كه از شير مي اومد ، يكدونه يكدونه، بلوز و تي شرت مي گرفتم و با شدت چنگ مي زدم، كه يكدفعه ديدم دلم براي مامان جون اونقدر تنگ شده كه ديگه نمي تونم ادامه بدم. دلم براي اون صورت ظريف و مهربونش تنگ شد، دلم چنگ خورد وقتي احساس كردم كه ديگه نيست كه ببينمش، كه ديگه تموم شده. كه ديگه به پايان قصه رسيدم. دوباره رخت  چنگ زدم و هاي هاي گريه كردم. 

انجام دادن یا انجام ندادن، مسئله این است

میان اینکه حسرت کارهای نکرده ات را بخوری یا پشیمان کارهای کرده ات باشی، رفیقی اذعان داشت که حسرت تلخ تر است و غیر قابل اغماض... و چون من به جز باز نکردن  بلافاصله ی کیسه ی عروسک رویایی ام بعد از خریدن، که باعث شد ، اون عروسک مال من نشه و به فروشنده برگردونده بشه، حسرتی به دلم نیست، ولی تا دلت بخواد پشیمون کارهای انجام داده توسط  خودم هستم، در نتیجه نمی تونم خیلی آدم ذیصلاحی برای مقایسه ی این دوتا فعل باشم ، اما انگاری آدمیزاد خودش رو خیلی راحتتر برای اونچه که انجام می ده می بخشه تا برای اونچه که انجام نداده.

 مثل اینکه توی انجام دادنه، خیالت راحت می شه که خب، رفتم سراغش، لمسش کردم، مزه مزه اش کردم، تجربه اش کردم، انجامش دادم... حالا اینکه خوب بود یا بد، زشت بود یا زیبا، خوش گذشت یا نه، چیزی بهم اضافه شد یا نه ...توی خاطراتت گم می شه، محو می شه، فراموش می شه،تنها چیزی که توی نامه اعمالت ثبت می شه  یک تیک هست که  می خوره کنار اون فعل مورد نظر  که انجام شد، که رخ داده شد.

اما توی آنچه که انجامش ندادی، سمتش نرفتی، دورش زدی، بی خیالش شدی، سرکوبش کردی، یکجور حس کنجکاوی تا ابد برات باقی می مونه، یک سری سوال بی جواب، که یعنی چه شکلی بود، چه مزه ای بود، چه حال و احوالی داشت. بد بود، خوب بود؟ خوشبختر می شدم، بدبخت تر می شدم؟ شادتر بودم، غمگینتر بودم؟  خلاصه یک علامت سوال همه ی عمر یک گوشه ی ذهنت جا خوش می کنه و هر وقت که یک فلاش بک به گذشته می زنی عینهو علی ورجه ، جلوی چشمت بالا و پایین می پره و یکجورِ گزنده ای ، نکرده هات رو به رخت می کشه و یک چیزی به نام حسرت مثل خوره روحت رو می تراشه....


پ.ن :البته  لازم به ذکره که در تجربه ی شخصی خود من، حسرت اون عروسک پس داده شده، بیشتر به دلم مونده تا پشیمونی دست گلهایی که تا امروز آب دادم.

زبان نفهم



دختره با چشمهای قرمز و دماغ ورم کرده،  همینطور که داره می ره توی جلسه، یک کاغذ توی دست من می چپونه و می گه «تا من برگردم ، ترجمه اش کن، Ayhem  بهم داده...» و من رو هاج و واج پشت در اتاق تنها می ذاره. به کاغذ مچاله شده ی توی دستم خیره می شم. در یک صدم ثانیه، پیش خودم فکر می کنم، الان من باید عربی رو به روسی ترجمه کنم یا برعکسش و  یا انگلیسی رو به عربی، یا انگلیسی رو به روسی و خلاصه به چند تا زبون در آن واحد فکر می کنم ، هر چند که من فقط فارسی می دونم و کمی انگلیسی و خب از هنرهای دوران تحصیلم ، کمی عربی هم یادم مونده که البته در حد روخونی است و نه بیشتر .  طاقت کنجکاویم ،کمتر از اونیه که خودم رو تا اتاقم برسونم, پس همونجا پشت در، کاغذ رو از هم باز می کنم و ابیات عاشقانه ی حافظ که از یارش گله ها می کنه ، جلوی چشمم رژه می ره...

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد 

نامه ی عاشقانه ی پسر عرب، به همکار روس من ، از زبان حافظ شیرین سخن  با زبان غنی پارسی ...!

تلفنم زنگ می خوره، خودش پشت خطه، می پرسه« خب، توش چی نوشته بود؟» و من براش دست و پا شکسته ، ترجمه می کنم ، هنوز توضیحاتم در وصف زیبایی شعر به پایان نرسیده که همکار ویژه می پره وسط حرفم و می گه، « خیلی خب سمیه، ممنونم. فردا می بینمت.» می پرسم، پس من با نامه چیکار کنم؟ تندی جواب می ده:« نامه رو برای خودت نگه دار...!» و  دنگ ،مکالمه قطع می شه!

صد البته که نامه برای من باقی می مونه، زیرا که پسر زبان قلب دختر را نمی دونه.