روح چاق

میان دستنوشته های شاهرخ مسکوب، در همان آغاز، با جمله ی عجیبی مواجه می شوم که حالم را خوش و ناخوش می کند. او می گوید:« بی وقفه می خوانم ولی سیراب نمی شوم ، از همه بدتر که دستم این روزها به نوشتن نمی رود، حکایتم، حکایت مرد چاقی است که مدام در آرزوی پیاده روی است. ». 
علاوه بر توصیف جالبی که از ناتوانیش در نوشتن می گوید و شرح حال کاملی برای دست به قلم نشدن، در عین حال تلنگری است برای بی قراری های تن سرکش من که ناگزیر به رفتن همیشگیم می کند. به محض اینکه تلاشی برای نوشتن در من آغاز می شود، تن بی توجه به خواسته ی ذهن فربه برای حرکتی هر چند کوچک که از زور انباشتگی کلمات دیگر توان نفس کشیدن هم ندارد ، به راه می افتد و به جبران تمام ضرباهنگهای تند و پیاپی انگشتان بر روی کلیدهای کیبورد برای سیاه کردن صفحه ای سفید، بر روی سنگفرشهای شهر طلا و سرب پا بر زمین می کوبد. 
در این رقابت حرکتی میان روح و تن، تا به امروز ,تن، همه ی شهر را با گامهای استوار طی کرده است و دریغ از کلمه ای، حرفی، سخنی توسط رقیب که بر صفحه ی سفید قدم از قدم برداشته باشد.

زن

 

-زن دیوانه مشغول با خیال معشوق، در کنار رودخانه نشسته و ماتزده به امواج خروشان نگاه می کرد.پسرک، آنورتر گِل دستهایش را در آب می شست که سُر خورد.زن به غرق شدن کودکش خیره ماند...پسرکش بالا و پایین میرفت و زن بی حرکت از او چشم برنمی داشت.پسرک ناپدید شد.زن یکباره از جا جهید، صیحه ای کشید و تن به آب زد.

 

-زن خسته از بی خوابی های مدام شبانه، زیر بغل دخترک را گرفت و بی حوصله روی پله های اتوبوس زرد مدرسه گذاشت.مرد گفته بود که کار زیاد است و به این زودی ها باز نمی گردد.مدت ها بود که زن می دانست، مرد دیگر رغبتی به بازگشتن ندارد. آنطرف تر پسرک بال بال زنان از آسمان روی پارکینگ سفت و سیمانی پخش زمین شد. زن در سکوت فقط نیم نگاهی به مغز از هم پاشیده ی پسرکش انداخت و با حالت دو به سمت راه پله ها دوید. پنجره ی راهروی طبقه ی ۸ باز بود، به سختی هیکل فربه اش را از باریکی میان چهارچوب فلزی بیرون آورد و پرواز کرد.

 

-مدئا جنازه ی پسرانش را تنگ در آغوش گرفت و سوار بر ارابه ی آتشین دوزخ شد. در همان حین، در میانه ی جشن وصال،ردای پیش کشِ زهرآگینش ، تن نو عروسِ یاسون، مرد خیانتکارش را ،زنده زنده می سوزاند.

لحظاتی پیش گلوگاه کودکانش را با دستهای خودش بریده بود. حال ،با ضجه ای جگرخراش نهیبی به اژدها زد تا به پرواز در آید. یاسون در پی صدای جنون آمیز مدئا، با بدن جزغاله ی معشوق بر روی بازوانش، عربده کشان از قلعه بیرون آمد و پیکر خون آلود فرزندانش را در آغوش زن افسونگرش، آماده ی رفتن دید. بر زانو فرو افتاد و آخرین صدا، قهقهه ی زنی دلشکسته بود که در آسمان سیاه شب گم شد.

و جاودانگی رازش را با من در میان گذاشت

  

اتاقم ده قدم بود. میلیون ها بار آن را شمرده بودم. ماه های زیادی میان دو دیوارش ، دیوار پنجره دار با پرده های گلبهی و دیوار لخت و گچی سفید رنگ ، قدم هایم را شمرده بودم. یک، دو ، سه ، چهار.... و دوباره از اول ، یک، دو، سه، چهار...

کابوس آن پیاده روی با کوتاه ترین مقصد دنیا که برای پاهای همیشه در حال رفتن من، تنها با چند قدم به پایان می رسید، هرگز رهایم نکرد.

دیوار گچی را به مقصد دیوار پنجره دار و دیوار پنجره دار را به مقصد دیوار گچی ترک می کردم و دندانهایم را روی هم فشار می دادم تا ضجه ی خواستن هایم را پشت دیواره ی سفید و یکدست دندان ها مهار کنم. گاهی میان رفتن و آمدن هایی که تا طلوع آفتاب ادامه داشت، زانوهایم می لرزید، رمقم تمام میشد و همانجا وسط اتاق، روی فرش لاکی که در مرور روزگار همه ی پرزهای لطیفش را از دست داده و سفت و سخت شده بود، به خواب می رفتم.

صبح ها قبل از بیداری اهالی خانه، هیکل استخوانی درهم گره خورده ام را از هم باز می کردم و روزم را بدون بروز قطره ای از جنونی که شب تا صبح میان دو دیوار، جرعه جرعه نوشیده بودم شروع می کردم.

این روزها، فاصله ی دو دیوار بیشتر از ده قدم هست،شاید ۱۰۰۰ ، یا ۱۰۰۰۰و حتی بیشتر، مثلا« یک» جلوش تا بی نهایت صفرها ... اما هست. در این هروله ی تکراری با فوسکا ، مرد جاودانه ی قصه ی دوبووار هم رای هستم. او که محکوم ابدی به« بودن» بر روی زمین شده ، روی بلندترین ارتفاع شهرش می ایستد و به نفرین جاودانگی پوزخند می زند و فتح دنیا را در این همیشه ماندن ، هدف قرار می دهد، اما دیرزمانی نمی گذرد ،شاید قریب به ۲۰۰ سال، که دیوارها به او نیز رخ نشان می دهند. حالا او می داند که از این به بعد باید میان این دو دیوار حرکت کند. جاودانگی بالهای ترسناکش را از هم باز کرده است و مرگ تنها رویایی دست نیافتنی است برای مرد ابدی.

هر طلوع زنی کوچ می کند

 

در قفسه ی تا شدنیها چشم می گردانم تا یک رنگ چشمم را بگیرد. تنوع زیادی نیست اما نسبت به سالهایی که گذشت ، چیدمان سبز و آجری و آبی نفتی نشان دهنده ی حال متنوع صاحب لباسهاست که مدتهاست از رنگ سیاه دست برداشته است. هر چند طفلکی، سیاهی را نه فقط به خاطر حال و احوالش که به دلیل کسری بودجه ی مدام، انتخاب میکرد که هم در عروسی و هم در عزا پوشیده می شد و همیشه آراسته و شیک به نظر می آمد. اما حالا که چندرغازی ته جیبش می مانَد، می تواند به رنگها هم فکر کند. از مرور گذشته و حال دست بر می دارم و پیراهن موهر آبی نفتی را از بین آن سه چهار رنگ بیرون می کشم و در پاکت دسته داری میگذارم که هر روز صبح میان آنهمه بار و بندیلی که با خودم اینور و آنور می برم، عضو ثابت شده است. دستمال گردن گل گلی با حاشیه ی قرمز و قهوه ای و کفش پاشنه بلند نارنجی که اینبار بعد از واکس زدن به سمت قهوه ای متمایل شده است را هم به محتویات پاکت اضافه می کنم. از بحث ،« چه چیزی بپوشم »که فارغ شدم به مسئله «چه کتابی بخوانم؟» و «کدام ابزارآلات نوشتاری را در کوله ام بگذارم؟» می رسم که با یک توافق زودهنگام با خودم ، کوله ی سنگین و پر از کتاب و کاغذ و مداد و خودکار و لپ تاپ را روی دوشم می اندازم و فکر می کنم، شاید همه ی محتویاتش لازم بشود. در چهارچوب در، نگاهی به خانه می کنم تا مبادا چیزی را از قلم انداخته باشم ، خب ظاهرا با اینهمه خرت و پرتی که همراهم کردم،از وسایل شخصیم ، در هیچ جا ردی باقی نمانده، و اینطور به نظر می رسد که سالها پیش در این خانه زنی زندگی می کرده که دیگر حالا نیست.

 

روبروی آیینه ی آسانسور به تصویر زنی محجبه، سرتا پا پوشیده در غلافی از رنگهای تیره و روشن ، خیره می شوم. اسباب و اثاثیه ی همراهش، نشان از کوچی می دهد که با هر طلوع آغاز می شود و در هر غروب با امید به کوچی در فردایی دیگر به پایان می رسد..

هر طلوع زنی کوچ می کند.

 

 

کلید زندگی

 

پسرک چاق است، اما مشخصه ی اصلیش، هیکل فربه و شکل و فرم بزرگسالیش نیست، هر چند که آن گردن کوتاه، میان سرشانه های پهن و شکمی برآمده ، یادآور مردی عیالوار و خسته است که هفت سر عائله را نان می دهد ، ولی آنچه که باعث می شود، هربار که از کنارم رد می شود، چشمانم ، رد راه رفتنش را تا پنهان شدن از نظر، دنبال کند ، بند چرمی سیاه رنگ کلفتی است که از میان یقه ی لباس و چینهای گردن گوشتالویش به وضوح پیداست و کلید بزرگ متصل به آن که بدقواره و زنگ زده بر روی راه راه آبی یونیفرم مدرسه خودنمائی می کند. قبلترها گفته است که بعد از مدرسه، کسی در خانه منتظرش نیست و تا پاسی از شب باید تنها بماند، پس کلید را هرگز نباید گم کند و الا تا بازگشت مادر از سر کار، بیرون خواهد ماند. انگار که تجربه ی این نشستن های طولانی پشت در را زیاد چشیده که با این سماجت ، وجود این گردنبند زشت و دست و پاگیر را تحمل می کند
تا به یک قدمی میز برسد ، همه ی آنچه از او می دانم را با خودم مرور می کنم
-
بازم دفتر دیکته ات رو فراموش کردی؟!
دستپاچه لبخند می زند.
-
پسرم، اومدی نسازی، ایندفعه شد سومین بار که از من دفتر قرض می گیری! تو دفعه ی پیش بهم قول دادی، ندادی؟!
من من کنان از گم شدن دفتری می گوید که به گفته ی معلم فارسیش اصلا وجود خارجی ندارد و تا بوده، صادق در تکه های پراکنده ی کاغذ، دیکته ی هفتگیش را می نوشته و البته گزارش های جسته و گریخته از معلم های دیگر هم نشان از کم و کسری های بسیار در بساط درسیش می دهد. تماسهای مکرر معلمین با مادری که تنها برای ثبت نام رویت شده و بعد از آن به سختی در دسترس می باشد، ادامه دارد، ولی چیزی جز اطلاعاتی مختصر از زندگی شخصی زنی مطلقه و مشکلات متعددی که با آن دست به گریبانست، عایدشان نشده، به همین دلیل طی یک قرار نانوشته ی همگانی، توقع زیادی از پسرک در راستای درس خواندن و انجام تکالیف ، وجود ندارد.

دفتر سفید سیمی را دستش می دهم و به راه رفتن سلانه سلانه و بی عجله اش با شانه هایی خمیده، که انگار نه یک کلید، بلکه بار هستی را به گردنش آویخته, خیره می شوم.
با خودم کلنجار می روم تا شانسم را برای مجاب کردن مادر در راستای توجه بیشتر به پسرش امتحان کنم. گوشی تلفن را که بر می دارم ، دوباره پسرک در سکوت روبرویم ایستاده است. دفتری را که هر چهارشنبه از اتاق مشاوره می گیرد، و ساعتی بعد با وعده ی اینکه آخرین هفته است، به من برمی گرداند را تحویلم می دهد
چند لحظه ای به چهره ی آرامش نگاه می کنم. غلظت غم روزهای اول سال، در چشمانش کمرنگ شده و جایش را به برق های گهگداری داده است .لحظاتی مثل حالا که بعد از تمام شدن یک درس اجباری دیگر ، انتظار برای زنگ تفریح وشور بازی با همکلاسی ها ،همه ی صورت گرد و سبزه اش را روشن کرده است.

سعی دارم در وجودش احساس مسئولیت را بیدار کنم و عاقبت نخواندن ها و ننوشتن ها را به یادش بیاورم.
-
صادق جان، پسرکم، تو برای یه هدفی به مدرسه میای، درسته؟! الان می تونی برام بگی ، به چه دلیلی هر روز صبح زود از خونه پا میشی میای مدرسه و تا بعد از ظهر اینجا می مونی؟
لبخندی محو گوشه ی لبش جان می گیرد.

 

 

 

 

 

صدای گوشخراش زنگ در اتاقم می پیچد و ته صدایی از صادق که عقب عقب از در بیرون می رود و می گوید:
«
برای اینکه بازی کنم و خوشحال باشمو با سرعتی باورنکردنی که از آن هیکل سنگین و وزین بعید است، سر در پی پسرکی که به او تنه می زند، می گذارد و صدای جیغش را از انتهای راهرو می شنوماسماعیل اسماعیل وایسا منم بیام، به خدا اگه تنهایی همش رو بخوری!!!!»

گوشی را آهسته سرجایش می گذارم.