عمو زنجیر باف

در کتاب مادراپور، روبر مرل ،جایی برای توصیف رفتارهای شخصیت همجنس گرای قصه اش،به نکته ی غریبی اشاره می کند، او می گوید، روبی به دلیل شرایط فیزیکیش، خیلی زودتر از بقیه ی آدمها از حلقه خارج شده، واضح تر اینکه خارجش کرده اند.مسلما روبی بر اساس تمایلات آدمیزادیش به متعلق بودن، در جمعی، گروهی، حلقه ای، گرایش داشته است ، اما او نمی تواند جایگاهی پیدا کند، زیرا به محض حضور در جمعیتی ، متفاوت بودنش، باعث طردش میشود. و در ادامه توضیح میدهد که اگر آدمی به هر دلیلی از چرخه ی زندگی خارج شود، در اصل از بازی بیرون آمده است و بعد از تقلاهای کم یا زیاد برای بازگشت، بالاجبار باید بیرون بایستد و قیل و قال زندگی را از بیرون به نظاره بنشیند و اینجاست که با نگاهی اِشرافی، به دور از دغدغه ی معمول روزگار ،متوجه می شود که ای دل غافل چه کلاه گشادی بر سر آدمیزاد دوپا رفته در این هیاهوی مدام...

این قصه ی حلقه را جایی دیگر ، کوندرا به شیوه ی متفاوت نقل میکند. او خودش به عنوان کسی که آگاهانه، ترک حلقه کرده و البته تاکید بر اینکه، او چون دانست، مجبور به رفتن شده است، اما همواره حسرت تعلق به آن حلقه های زنجیروار را که مردان و زنان جوان بازو به بازو، رقصان، پا بر زمین می کوبیدند و با رویای تغییر جهان چرخشی سرگیجه آور را ادامه می دادند ، با خودش هر جا که می رود، به دوش می کشد. کوندرا می داند که این تنهایی بی تعلق، این معلق بودن در فضایی خالی از دستانی که دستان تو را بگیرد، حال چه تو دستها را رها کرده باشی ، چه آنها دیگر انگشتانشان را در میان آنگشتان تو گره نزده باشند، به تو انزوایی اجباری را تحمیل خواهد کرد که بعد از آن هرگز، هیجان شورانگیز ناشی از حضور در کنار آدمیان را تجربه نخواهی کرد. این دلتنگی تنانه،در مقابل آن نیروی گریز از مرکز دانایی، به مرور زمان، همچون خوره تو را به پایان خود نزدیک و نزدیکتر می کند. و اما من که امروز، رانده شده از همه ی آنانی که می شناسم در کنار زمین چمن به بازی پراکنده ی کودکان خیره مانده ام، بی اختیار به سمت کوچکترینشان می روم، دست کوچکش را مشت می کنم و با غریوی پر هیجان بقیه را تک تک به نام می خوانم و آن خیل پر هیاهوی شادمان را دور خودم جمع می کنم. حالا دست دیگرم ، انگشتان نازک دخترکی موکوتاه را در میان انگشتانم می فشارد و بقیه از من تقلید می کنند.

چرخ می خوریم، تند و بی وقفه.

زنجیر می بافیم، مدام.

حلقه می زنیم، به شعاع نور...

و می خوانیم:

-عمو زنجیرباف ،

-بله

- زنجیر من رو بافتی،

-بله

-پشت کوه انداختی...

-بله

معمولیها

شرطی شده. دیشب تقریبا نخوابیده ، اما ساعت بیولوژیکی بدنش راس ساعت ۷، می گه پاشو که دیر شده. و اون مثل فنر از جا می جهد و صاف و مستقیم توی رختخواب می شینه. خسته است خیلی خسته، اونقدر که نمی دونه، این آلارم صبحگاهی از کجا در حال دلنگ دلنگ کردن هست و سوال بعد اینکه، دقیقا چی دیر شده ؟! 
دور خونه راه می افته و سعی می کنه یادش بیاد برای چی داره مثل روح سرگردان بین مبل و صندلی ها تردد می کنه. پاش گیر می کنه به گوشه ی فرش وسط پذیرایی و سکندری می خوره و داره با کله می ره توی شیشه که تازه چشمش به دریای پشت پنجره می افته که آرام و باوقار در حال درخشیدن زیر نور آفتابی هست که سر صبحی با سرعت خودش رو به وسط آسمون رسونده و با قدرت در حال تابیدن هست. 
خب تا حدودی شرایط از حالت ابهام خارج می شه. با عجله قبل از اینکه دیرشه، لباس نصفه نیمه ای می پوشه و از خونه می زنه بیرون. امروز ، روز جزئیات نیست. روزی که به رنگی که پوشیده، کیفی که روی دوشش انداخته، وسایلی که برداشته توجه کنه. فقط اون آبی وسیع رو دیده و راه افتاده...
گرما غوغا می کنه، به ساعت موبایلش نگاه میندازه، هنوز ساعت ۸ نشده ولی نور به شیوه ی عبور از ذره بین ، عملیات ذوب جامدات رو از خیلی ساعت پیش شروع کرده و در ادامه ی وضعیت هواشناسی،گرد و غبار محلی هم آسمون زرد شهر رو چرک و کدر کرده ، و در اینصورت جمع جبری محیط به همراه حال مایوس غلیظ زن، هیچ روزنه ی امیدی برای نگاهی به زندگی از نوع دیگر نگذاشته است.
قطرات درشت عرق از لابلای موهای سیخ سیخش ، روی گردنش سُر می خوره و توی یقه ی پیرهن گل و گشادش گم میشه. با سگرمه های درهم ، سر در گریبان ، توی دلش به ساعت بیولوژیکی، انضباط درون، ورزش صبحگاهی و هر اونچه که قابل فحش دادن هست، بد و بیراه میگه و می پره توی خیابون تا خودش رو برای خرید آب به سوپر مارکت همیشگی برسونه که یکهو می ره توی شکم یک عابر پیاده در حال عبور از عرض خیابون . میاد دستپاچه عذرخواهی کنه، که نگاهش به کتونی پر از گلهای رنگارنگ رهگذر می افته و کنجکاوانه سر بلند میکنه تا قیافه ی صاحب اونهمه گل رو شناسایی کنه. یک مرد معمولی روبروی خودش می بینه، با پیرهن چهارخونه ی ریز خاکستری و شلوار پارچه ای سیاه رسمی که جعبه ی غذا و کیف چرمی لپ تاپش رو به دوش گرفته و برای شکستن اونهمه معمولی ها، کتونی های شاد و سرخوشانه ای پوشیده تا بتونه یک روز زردِ چرک و کدر معمولی رو، گلدار سپری کنه. مرد به روش لبخند میزنه و رد میشه و زن رو با همه ی معمولیهای زندگیش تنها میگذاره.

دخترک کبریت فروش

از در که وارد شد، نتونستم نگاه ازش بردارم. باریک و کشیده با پیرهن سیاه رنگ و چسب اندامی که تاکید بیشتری بر بلندی قامتش داشت، نمی شد بهش خیره نشد. آستینهای مدل شمشیری، تا مچ دستهاش رو پوشونده بود و پوست گندمگون آفتاب خورده اش ، از سوراخ قطره ای شکل بزرگی که روی پیش سینه ی پیرهن باز شده و کمی از نرمی سینه های کوچیکش رو نشون می داد، می درخشید.

موهای کوتاه مواجش که با آخرین مدل روز ، حلقه حلقه روی گونه های برجسته ی استخونیش خوابیده و چشمهای مشکی سربالای حالت دارش رو درشت تر نشون می داد، تکمیل کننده ی تصویر یک زن زیبا و برازنده بود.

زنی که کافی بود بی سر و صدا وارد جمعی بشه و بدون تکون دادن خم ابروهای پهن موربش، همه ی نگاه ها رو به سمت خودش برگردونه. فکر کنم اونقدر بی ملاحظه، بهش خیره شدم تا سنگینی نگاهم باعث شد که سر خوش فرمش رو به سمت من برگردونه و چشمهامون با هم تلاقی کرد .

زمان برای من متوقف شد. صدایی به گوش نمی رسید و از صد تا دختر و پسری که یک نفس بالا و پایین می پریدند، دیگه خبری نبود. فقط من بودم و تصویری از من که توی نگاه اون دیده می شد. دخترکی با پیرهنی آستین کوتاه، پر از گلهای داوودی زرد بر زمینه ی سیاه که توی تنش لق میزد، به همراه کفشهای پاشنه بلند بی قواره ای که همه ی تلاش صاحبش رو برای باوقار بودن بر باد می داد. دستهام رو روی سینه ام چلیپا کردم و گردن لاغر و استخونیم رو که از یقه ی گرد پیرهن بیرون زده بود ، لجوجانه به سمت آسمون کشیدم و لبخندی سرتاسری روی صورتم پهن شد.

چاره ای نبود،من زیبا نبودم. و حتما به همین واقعیت بی چاره پوزخند زدم.

از اینجا به بعد،چیزی نمی ذاره به عمقی که قراره برسم، دست پیدا کنم. خاطرات، اینجا متوقف میشه و کلمه ای برای نوشتن به سراغم نمیاد. من زیبا نبودم و همین.

مطمئنم که اتفاقی رخ داد، یادم هست که چیزی در درونم شکست. حسرتی، دردی، فشردگی قلبی، چیزی شبیه حقارت همه ی وجودم رو در برگرفت ، ولی می دونم که به خندیدن و رقصیدن ادامه دادم. این تنها واقعیت محضی بود که پذیرفتنش برای دخترک تازه از لابلای ورقهای کتاب در اومده، قابل هضم نبود.

ساحل امن

ساحل برای من یعنی پایان کابوسهایم. یعنی همون جایی که دیگه موجهای بلند سر به فلک کشیده، دستشون به من نمی رسه...یعنی مامن، ماوا، پناهگاه.... ساحل نامیدمش و قرار گرفتم.

دیازپام ۱۰

 تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم »
کلمات و قرص دیازپام در او اثری یکسان دارند، به همین دلیل آنجایی که دسترسیش به قرصهای نازنین، میسر نمی شود، کتاب نشخوار می کند. کلمه پشت کلمه قورت می دهد ، بسان زنی خسته و کلافه که برای غلبه بر اضطراب های مداومش، دانه دانه قرصهای آرام بخش را حواله ی سیستم گوارشیش می کند، می خواند و می خواند و می خواند تا جایی که گیج و منگ به اطرافش خیره می شود. سرش به دوران می افتد و اشیای دور و برش کج و معوج در برابر نگاهش به رقصی آرام در می آیند. رنگ و لعاب زندگی با بالاترین کیفیت خودنمایی می کند و او بدون آنکه بداند دقیقا چه اتفاقی در اطرافش در حال رخ دادن است، به کشمکش ، کشدار میان سبکی جسم و سنگینی مغزش، لبخند می زند. لبخندی طولانی و بی صدا به تصویر زن افیونی درون آیینه، که سیاهی چشمانش در حدقه خانه ، دو دو می زند و گونه های استخوانیش در حال دریدن پوست نازک صورتش هستند و گیس های بریده اش خبر از جنونی در همین حوالی را می دهند.

واقعیت خوری

اونجایی که اون دخترک بدون پا از رویای اسکی کردن بر روی برف و یخ حرف می زنه و می گه، مرز واقعیت تا دروازه ی خیال کشیده شده و از اونجا به بعد دیگه هیچ دیوار و حصاری نمی تونه تو رو محدود کنه تا نتونی بپری، نتونی به آرزوهات برسی،احتمالا یادش رفته که از قورت دادن مقدار متنابهی واقعیت حرف بزنه...
نمی شه! نمی شه ، دست زیر چونه زد، چشمها رو بست و واقعیتها رو نادیده گرفت و به طرفه العینی خود را در برابر دروازه ی خیال دید ، اونوقت از همون دکه ی بغل دروازه، دو تا بال خرید و پرید و اوج گرفت و بر سر قله ی رویاها نشست. مرحله ی قبل از پریدن، بلعیدنه...
اول باید واقعیتها رو لقمه لقمه، قورت داد، گاهی بزرگ، گاهی کوچک، گاهی پر از خار ، گاهی لزج و چسبناک... باید بلعید و هضم کرد و قدم به قدم در حین فرو دادنِ حصارها، چهارچوبها، دیوارها، به دروازه ی دنیای دیگر نزدیک شد.
باید اونقدر فرو بدی و خروار خروار اسید معده را به سراغشون بفرستی تا نرم بشن، له بشن، از پا در بیان. اونوقته که دیگه نمی تونند، سر راهت سبز شن، پر پروازت رو ببندند،مثل بختک توی هر خواب و رویایی سرک بکشند ، مچ پات رو بگیرن تا نذارن برسی.
آره اون دخترک یادش رفت که بگه قبل از خیالپردازی، اول باید جهاز هاضمه ات رو قوی کنی، بعد به سراغ آرزوهای بزرگ بری.

فکر شویی

ساعت ۷:۳۰ دقیقه ی بامداد...از این کلاس به آن کلاس ، از این ساختمان به آن ساختمان در حرکتم، پله ها را، طبقه ها را بالا و پایین می کنم و در همین حین فکرهایم را دسته دسته ، در طشت معده ام می ریزم، دست و دلبازانه اسید معده را بر رویشان سرازیر می کنم ، دستهایم را به درونم می کشم و چنگ می زنم، با شدت و حدت، بدون توجه به پوست نازک دستانم و فکرهای خیس و از هم پاشیده از اسید، درهمشان می کنم، به روی هم می کشانمشان، رودرروی نور صبحگاهی ، لکه های محو و ناپیدایی باز می یابم، دوباره و چندباره چنگ می زنم. فکرها باید سفید شوند، بدون تمایل به هیچ توناژی از رنگها. 
به ساعت نگاه می کنم. ساعت ۲:۱۵ دقیقه ی بعد ازظهر... مدرسه خالی از هیاهوی بی وقفه ی کودکان ، آستینهای من خالی از دو دست استخوانی، و سرم خالی از کشمکشی بی پایان.
فکرشویی با موفقیت انجام شده است.

دلخوشی ها

نوشته بکِشید، منم مثل همیشه اول هل می دم، بعد می کِشم و وارد می شم، دقیقا روبروی در ورودی، سر میز دوم، رو به دریاچه نشسته و با قاشق ، محتویات نامعلوم کاسه ی چوبیی بزرگی که به سمت خودش کج کرده رو با یک بی حسی عمیق، می بلعه. بیشتر از این بهش توجه نمی کنم و با سه قدم به پیشخون می رسم، عاشق این ساندویچی عربی زیر برجمون هستم، با این نورپردازی زرد و قرمزش ، من رو یاد اغذیه ای های یک وجبی ایران می اندازه. غذای همیشگی رو سفارش می دم و بعد با سه قدم سر جای اولم برمی گردم ، دوست دارم به سمت آشپز خوش اخلاق که تند تند داره، مرغ کبابی رو ورقه ورقه می بُره بشینم، ولی می بینم ، چشم تو چشم مرد هندی بی تفاوت می شم،برای همین پشت به تنها مشتری، تا آماده شدن ساندویچم، رو به دریاچه ، جاخوش می کنم. اما توی همین چند لحظه ی تصمیم گیری برای نشستن،با یک نیم نگاه، متوجه می شم توی اون کاسه ی گود، برنج سفید بوده که مرد خالی خالی در حال خوردنش هست.
سرم توی کتابم فرو رفته که از کنارم رد می شه، شلوار گشاد سبز لجنی با اون پیرهن مردونه ی زرشکی کدر، به همراه راه رفتن سست و کرختش باعث می شه که در طبقه بندی احساساتم، جای مناسبی در بخش دلسوزی و ترحم براش باز کنم و پیش خودم فکر می کنم، یک مرد تنها و بی حوصله از زندگی که داره این سر دنیا جون می کنه تا یک پولی جمع و جور کنه و برای خانواده اش بفرسته. یک مرد غمگین و بی کس که روزمرگی سخت و طاقت فرسا از پا درش آورده. یک مرد که فقط می تونه یک کاسه برنج سفید بخوره ...در حین دل مشغولیم با تراژدی انسانی مرد هندی، غذام حاضر می شه و من با یک پاکت کاغذی ، سرخورده از واقعیتهای زندگی، از ساندویچی می زنم بیرون و تا بیاد چشمهام به تاریکی دم غروب اطراف دریاچه عادت کنه، نور موبایلی نگاهم رو به سمت خودش جلب می کنه...مرد هندی، دست در گردن گارسون رستوران هندی به دیوار سیمانی پارکینگ تکیه داده اند ، ریز ریز می خندند و از خودشون سلفی می گیرند!

امتحان دینی

امروز. جلسه ي امتحان ديني 
سوال ١: شيطان چگونه باعث گمراهي انسان مي شود؟
- با پس گردن باريك و استخواني ،شانه هاي قوز كرده بر روي برگه ي امتحان، گونه ي ملتهب از جوشهاي ريز و درشت، دستي كه با كمي لرزش ، مصرانه خودكار را روي كاغذ فشار مي دهد ، مي نويسد:
پاسخ ١: با زيبا نشان دادن گناهان. 
به پسرك ١٤ ساله ي نشسته بر صندلي دسته دار چوبي خيره مي شوم.

خشم بی صدا

چراغ آشپزخونه روشن مونده و زردی نورش باعث می شه که یادش نره کلی کار اونجا منتظرشه.

ظرفها تلمبار شده توی ظرفشویی دارند توی آبِ چربِ زردرنگ خیس می خورند، اسپری پاک کننده ی سطوح،روی کابینت کج شده و حوله ی زبر مخصوص برطرف کننده ی لکهای سمج کنارش و غذای باقی مونده از ظهر که توی قابلمه ها داره سرد می شه و به دیواره های نچسب تفلون می ماسه، یک تصویر خراش دهنده ی روح از خودشون برای زن ساختند، اما زن امروز تصمیم داره که خودش رو به حال خودش بذاره، حتی برای آزاردادن و زخمه زدن به خودش …

اصلا نمی خواد هیچ حرکتی در راستای خوشنودی و خوشحالی اش انجام بده، حتی قید پیاده روی های نیم ساعته ی روزانه ای که براش جنبه ی نیایش داره رو هم زده . عوض همه ی کارهای حال خوب کن، تلویزیون رو روشن کرده و روی کانالی که فیلم گودزیلا نشون می ده، گذاشته .

کرخت و بی حوصله، توی مبل قهوه ایش فرو میره و چشمهای خسته از همیشه باز بودن رو، می بنده و حال و احوال چند ساعت گذشته اش رو مرور می کنه،دندونهای به هم قفل شده اش، خشمِ افسار گسیخته ای که در همین نزدیکی، میان پرزهای کوتاه و بلند زبانش کمین کرده و کافیه لب از لب باز کنه تا هزاران تیر زهرآگین به فرمان ضمیر ناخودآگاهش از چله رها شن، اون گلوله ی لزج چسبناکی که راه نفسش رو بسته...همه و همه رو بازخونی می کنه...

هیچ کس نمی دونه چه مرگشه و از همه بیشتر خودش...

آن لحظه

سارتر يك جايي، توي كتاب سه داستان از يك لحظه مي گه، يك لحظه كه مي فهمي زندگي ابدي نيست. همون لحظه كه كمتر از چند صدم ثانيه طول مي كشه و بعد از اون ديگه نمي توني مثل قبل زندگي رو ادامه بدي. 
اينجوريه كه همه ي بعد از ظهرهاي اين روزها، از هر نقطه از شهر كه باشم، خودم را براي غروب به بالكن خونه مي رسونم تا هيچ فرود سرخ رنگي را از دست نداده باشم.
همين مي شه كه بعد از كار، كافه هاي شهر را زير پا مي گذارم و دونه دونه ي قهوه هاي معطر را در ليوانهاي بزرگ و كوچكِ دسته دار، در فنجانهاي رنگي تپلي، سر ميزهاي چوبي و سنگي، روي صندليهاي لهستاني و مبل هاي چرمي، مزه مزه مي كنم. 
و آدمها، آدمها را مي بينم، مي شنوم، لمس مي كنم ...
سارتر درست گفته، بعد از اون لحظه، ديگه نمي توني مثل قبل ادامه بدي.

در ستایش غم

آن روز میان دو بودن، میان سردترین و گرمترین احساس، میان خوش احوالترین و بد احوالترین حالش ، دیگر منتظر نماند. منتظر نماند تا به اوجی دیگر صعود کند، یا فرود سهمگین دیگری را تجربه کند.
در اوج زردترین رنگ روز، به کنار گندمزار طلایی رفت. همان که درخشش خیره کننده اش، قلم را بر بومش سُرانده بود، لوله ی تفنگ را بر سینه ی داغش چسباند و …

تئو ، جنازه ی نیمه جان را میان بازوانش فشرد. همان بازوانی که همه ی این سالها به دور برادر بزرگتر حلقه زده بود تا شاید در سقوطهای گاه و بیگاهش در قعر غم،تنها نماند، اما امان از غم هایی که با هیچ دو بازوی حلقه شده ای خفیف تر نمی شود.
لبهای ونسان لرزید، برادر کوچکتر ، گونه به گونه اش چسباند. ونسان زیر لب با صدایی آهسته زمزمه کرد:

" غم برای همیشه باقی می ماند. “ و به آرامی مرد.

پ.ن : سخنران، چند بار آخرین جمله ی ونسان ونگوگ پیش از مرگ را تکرار می کند و ادامه می دهد: تن ،حرکت مداوم میان تاریکترین و درخشانترین وجوه زندگی ، مابین دو قطب متضاد را دوام نیاورد، و صد افسوس که زیبایی در میانه ی این صعود و سقوط ،در میانه ی رنج ، متولد می شود.

کابوس

سرد می شه، اونقدر سرد که انگار دما یکهو از ۲۵ درجه ی بهاری چند ثانیه ی پیش، به ۱۰ درجه زیر صفر زمستون مناطق سردسیر رسیده , نفس با بخار توی هوا پخش می شه ,تن در یک لحظه یخ می زنه , پوست به زردی چندش آوری تغییر رنگ می ده و ناخونها اونقدر بنفش می شه که احتمال سرمازدگی براشون خیلی دور از ذهن نیست. دندونهام ترق ترق بهم می خوره و عضلات گردنم از شدت تکونهای فک، توی هم قفل می شه. حالا در یک بی حرکتی لرزان، پا سست می کنم و همونجایی که ایستاده بودم،وسط آشپزخونه، روی زمین پهن می شم و سعی می کنم، بازوهام رو طوری دور خودم حلقه بزنم که بقیه ی اعضای تنم از این تشنج آنی، به گرفتگی و فلج موقت دچار نشن. چطوری می شه که توی تنم علاالدین روشن شده ، گونه هام از التهاب می سوزه ، اما سردمه. یک سرمای جان سوز. می لرزم ، نه مثل بید، نه مثل سگ تیپا خورده، نه مثل هیچ تصویر لرزانی که یک نویسنده تا به حال تونسته روی کاغذ توصیف کنه. می لرزم مثل یهودیهای اردوگاه آشویتس، می لرزم مثل همون مردم استخونی با چشمهایی گشاد و گونه های تیز ، همونهایی که توی صف انتظار, پشت درهای بسته ی ساختمانهای آجری بدون پنجره ایستاده اند. انتظاری که وعده ی نظافت و حشره کشی قبل از زندانه، وعده ای که مکرر توی دلها مرور می شه و برای همدیگه هم تکرار می شه، ولی نگاهها تاب نمیارند، توی حدقه خانه دو دو می زنند، به پشت سر لخت و دون دون شده ی زن و مرد جلویی خیره می شن و حتی گردنشون رو نمی چرخونند که دور و برشون رو ببینند. ترجیح می دن، تن به تن چسبیده ، پشت هم حرکت کنند و به هیچ چیزی جز حمام و صابونی که کف دستهاشون گذاشتند، فکر نکنند. اما اون بوی لعنتی، بویی که چرب و چسبناک توی هوا معلقه و با سماجت به پرزهای دماغ چسبیده، اون می گه که ترس همین نزدیکی است. وحشت در کمینه. مهم هم نیست که چیزی برای از دست دادن وجود نداره،چون عقل و منطق اینجا هیچ کاره اند، هر چی هست، حسه، یک حس که لجباز و یکدنده پا روی قلب می کوبه و ضجه ی دلخراش می کشه، اینجاست که دل از جا کنده می شه و در سطح تن شناور...خودش رو به در و دیوار می زنه، قصد فرار داره اما طفلکی نمی دونه که اسیره. توی مشت تن اسیره، توی حصار بدن محبوسه. باید بایسته و تا آخر نمایش رو نظاره گر باشه.

سر سنگین و تب آلودم رو به زور روی گردنم نگه می دارم ، آب دهنم رو به سختی قورت می دم ، یک قدم به زن خمیده ی جلویی نزدیک می شم و زیر گوشش می گم:« یک حموم داغ بعد از این سفر کوفتی و طولانی با قطار ، حسابی می چسبه» و...
دست و پام رو جمع می کنم ، از کف آشپزخونه بلند می شم و با صدایی رسا داد می زنم: برای شام با ساندویچ تست شده ی مرغ موافقی؟؟؟

پاهای کوچک

از آرمانشهر حرف می زنند، از انسان آرمانی، از بایدها و نبایدهایش، از اینگونه بودن و آنگونه بودنش. از مولفه های زیبا انگارانه و تصاویر خوش و آب و رنگش ... 
به یکباره در اوج سخن سرایی و خیال پردازی، به یاد پاهای کوچک شده ی زنان چینی می افتد، عنصر زیبایی زن در قرنهای دور، همان زمان که زنانگی و دلبری در قدمهای کوچک و نامطمئن خلاصه می شد و اینکه برای ایجاد این پدیده ی زیبا انگارانه، پاهای دخترکان از کودکی تا بزرگسالی در بندهایی کتانی ، سفت و سخت محبوس می شد و در لحظه ی رونمایی، دخترانی با پاهایی خُرد و کوچک، جلوی چشم خواستگاران ، عرض اندام می کردند و نگاه تحسین برانگیز بازدیدکنندگان، تنها سرپایی های ظریفی را می دید که قامتی کشیده در لباسهایی ابریشمین را با خود به این سو و آن سو می برد و محال بود کسی به ردِ تلخ ِدرد در صورتهای لیمویی و شیرین دختران وقعی بگذارد. سالهای زیادی سپری شد تا تصاویر دردناکی از استخوانهای کج و معوج، پاهای از ریخت افتاده و زنانی که خیلی زود دیگر قادر به راه رفتن نبودند، پرده از آن عنصر دلبرانه برداشتند و وبندکشی و حصر پاها را نفرت انگیز و مردود شناختند. 
سخن کوتاه می کند و به پاهای بزرگش که قرص و محکم بر روی زمین است خیره می ماند.

ناظر بر خود

 دفعه ی اولی که به این موضوع فکر کرده بودم ، اون وقتی بود که خبری خوندم از یک خلبان، که تمام لحظه های سقوط هواپیماش رو با موبایل فیلمبرداری کرده بود و در نهایت هم یک سلفی خندان با هواپیمای مغروق و خودِ شناورش بر روی آبهای نیلگون اقیانوس انداخته بود. اون روز به این نتیجه رسیدم که آدم توانایی این رو داره که از خودش جدا شه و به نظاره ی دیگریش بنشینه. اینکه در تمام مدت تکونهای وحشتناک پرواز ، در لحظاتی که مطمئنی که تا برخورد با امواج بی قرار زیر پایت چیزی باقی نمونده، دوربین موبایلت رو روشن بذاری و حواست باشه که همه ی صحنه ها ، برخوردها و داد و فریادها ثبت بشه و از همه جالبتر، پس از یک پایان شناور، همینطور که داری با موجها بالا و پایین می شی، یک سلفی هم از خودت و سانحه ی رخ داده شده بگیری، نشاندهنده ی یک اتفاق جدیده در وجود آدمیزاده. یک اتفاق که باعث می شه، مرد فلسطینی که دو اسرائیلی سر در پی اش گذاشته اند تا روانه ی زندانش کنند، در حین فرار، از خودش و تعقیب کنندگان سلفی می گیره و احتمالا از دست دو سرباز فرار کرده است که حالا عکسش در شبکه های مجازی در حال چرخیدن است.
و حالا جای یک علامت سوال بزرگ باقی می مونه! چی باعث می شه، در اوج خطر، در یک قدمی حادثه ای دهشتناک، ذهنها نه در درگیر عمق فاجعه که به دنبال ثبت واقعه باشه؟ 
چه دلخوشی آدمیزاد رو وادار می کنه که به جای انقباض عضلانی، فشار دندونها تا سر حد شکستن بر روی هم و تقلای همه جانبه برای رهایی، از خودت بیرون بیای و در قالب بیننده ای فرو بری که روی صندلی سینما و یا حتی مبل خونت ولو شده ای و داری یک فیلم اکشنِ دلهره آور را می بینی و البته که در این تصور، ته دلت قرصه که تو فقط یک ناظر بیرونی هستی و بس ...؟
یک بنده خدایی ، توی یکی از دلنوشته های دیواریش با آه و ناله از اینهمه قساوت که گریبان آدمیان را گرفته ، که طرف، براش یک حادثه ی دلخراش اتفاق افتاده، عزیزانش رو از دست داده، اونوقت می ره با صحنه ی فاجعه عکس می گیره و در وصف اون لحظه و اون ساعت متن می نویسه و به اشتراک می ذاره و ... در مجموع این منتقد «سلفی با رنج و درد»، از اینهمه بی تفاوتی و سنگدلی به صدا در اومده بود.
اما امروز وقتی با دقت، نگاه مرد فلسطینی به دوربین رو زیر ذره بین بردم، به یاد توصیف بارگاس یوسا از فلوبر افتادم. همون جایی که یوسا با غرور در وصف گوستا ، از توانی صحبت می کنه که در حمل رنج هستی داره، از طاقتی که از غرقه شدن در ادبیات نشات می گیره،از عیشی که حاصل نگاه بیرونی نویسنده به موضوعاته. فلوبر دنیا رو نه از منظر یک انسان مشغول به زد و خورد در میانه ی حوادث ،بلکه مثل بیننده ای بیرون از وقایع، به شیوه ی راوی بی طرف ، به نظاره نشسته . او همچنان که روزگارش را سپری می کنه، دیگری وجودش با مداد و دفترچه ای کوچک ، به دنبالش با حفظ فاصله در حرکت است و با سرعت رخدادهای خوب و بد را با جزيیات ثبت می کنه، و از همین جا ادبیات دنیا شکل می گیره و راویان جاودانه می شوند . 
حالا، امروز، آدمها با دلخوشی کوچکی به نام دنیای مجازی و ثبت لحظه ها مواجه شده اند که نه تنها با خیالی راحت، از جاودانه شدن لذت می برند که حتی می توانند، از اصل زندگی فاصله بگیرند و فراتر از خودشان ، از بالا به آدمیزادی نگاه کنند که می ترسد، می لرزد، می شکند و می میرد.

آلبوم موسیقی

از الان دارم براي زماني كه قرار است در فانوس دريايي زندگي كنم، توشه اي مهيا مي كنم. با اين امكان كه برق و آبي باشد، اما داشتن اينترنت، آن هم روي آن دماغه، در آن ارتفاع، توقع زيادي هست. به همين دليل ،يكي از مواد لازم بعد از كتاب، تهيه ي نواهايي است كه حالم رو خوش مي كند، براي همين يا در حال دانلود هستم يا در مغازه هاي موسيقي پرسه مي زنم و آلبوم هاي رنگارنگ مي خرم. گاهي با علم بر اينكه به دنبال چه هستم ، ميان قفسه ها مي چرخم اما اكثر اوقات روبروي پخش كننده ي صوتي بسط مي نشينم و آلبوم هاي جديد را گوش مي دهم. با اين فعل تكراري ،كم كم به يكي از فانتزيهاي فروشنده ها تبديل شده ام. آنها هرازگاهي زني با موهاي بسيار بسيار كوتاه را مي بينند كه اگر هميشه پيراهن نپوشد، تشخيص جنسيتش مشكل است ، اما آنها ديگر مي دانند من زنم. زني كه آهسته وارد مي شود. آهسته در ميان قفسه ها قدم مي زند. يكجا متوقف مي شود. گوشي ها را روي سرش تنظيم مي كند، چشمهايش را مي بندد و ديگر از آهستگي خبري نيست. چون زن مي چرخد، مي رقصد ، بالا و پايين مي پرد و گاهي زانوهايش را بغل مي كند و زار زار مي گريد.

در میان رنجی مدام

خيلي اهل ديدن كليپ هاي رنگارنگ پخش و پلا در شبكه هاي مجازي نيستم، اما تيتر اين خبر، حال و احوال اين مردمان و داشتن دوستي ، اهل حلب كه دير زماني پيش، وقتي از شهرش حرف مي زد، چشمهايش را مي بست و شعر مي گفت، من را كنجكاو كرد تا هشت دقيقه نفس گير و تمام نشدني از لحظات نبود شدن باغهاي سبز زيتون را به تماشا بنشينم و اينبار در همهمه ي نابودي ، در شلوغي بازار جنگ، بارقه ي زندگي را با گوشت و پوستم لمس كنم. 
در ميانه ي مرگهايي مدام، مردان ترسيده و رنجور شهر ، آوار را به اميد يافتن جانداري زير و رو مي كنند كه به يكباره، طنين جمله اي باشكوه ، قلبم را مي لرزاند و چند ثانيه ي بعد، آستيني نارنجي و صورت گرد و خاك آلود پسركي نوپا ، از زير سنگ و كلوخ هويدا مي شود. 
كودك زنده است و حالا كه از زير خروارها خاك بيرون آمده، بي وقفه چشمانش را با سر آستينهايش پاك مي كند و بي تعجب از آنهمه تقلاي دور و برش، صبورانه در انتظار رهايي است. و اين مردمان دردمند با همه ي قدرت باقي مانده در جانشان، به خاك چنگ مي اندازند و خدايي را صدا مي زنند كه احتمالا همان نزديكي است.

زندگی به جای تو

بی هوا می گه: گل می خوای؟ 
می گم : چی داری؟
می گه: هر چی که فکرش رو بکنی، میخک، بنفشه، حسین یوسف، گل کاغذی، شمعدونی …
می گم: آخ آخ...شمعدونی می خوام. یکدونه برام میاری؟ (به قیمتش فکر می کنم) اصلا چند هست هر گلدونی؟
موبایلش رو در میاره، چند تا ضربه روی صفحه ی پت و پهنش می زنه و یک عالمه عکس رنگارنگ نمایان می شه.
می گه: شمعدونی چه رنگی می خوای؟ اونوقت با انگشت یکدونه از عکسها رو بزرگ می کنه و می گه این سایزی اگه بخوای، ۷ درهم.
می گم: آره آره همین سایزی خوبه. قرمز باشه.( قیمتش با بودجه ام جوره، می تونم بیشتر هم داشته باشم) ادامه می دم، اما سه تا برام بیار. یکدونه برای اتاقم توی مدرسه، دو تای دیگرم می برم خونه.
دوباره عکسها رو زیر و رو می کنه و یک عکس از میخک، یکی از سوسن و چند تا گل دیگه، نشونم می ده و می گه: دیگه چی می خوای ، نگاه کن، خیلی هست. کاکتوس هم دارم...
می گم: نه فقط همون شمعدونی. کاکتوس هم! یک کم مکث می کنم و با صدای بلند فکر می کنم، کاکتوس زیاد دارم اما ، آره کاکتوس هم می خوام، یکدونه کوچیک.
می گه: پس دیگه مطمئن شدی، سه تا شمعدونی و هر سه تا شمعدونی هم قرمز باشه؟ رنگهای دیگه هم داره ها, ببین( و صفحه ی موبایلش رو به سمتم برمی گردونه)... و یکدونه کاکتوس کوچیک؟ کاکتوس بزرگهاش به نظر من قشنگترند. یکدونه بزرگ بگیر.
سرم رو به نشونه ی تایید تکون می دم و می گم: آره فقط شمعدونی می خوام، اونم فقط قرمز باشه، چون مامان جونم فقط شمعدونی قرمز توی حیاطش نگه می داشت. کاکتوس هم کوچیک می خوام، به هوای عمه که می گفت،« فقط کاکتوس توی خونه ام سبز می مونه، اونم از نوع کوچیکش». برای خودم هم گل نمی خوام. دیگه این جمله ی آخر رو زیر لبی می گم و تا داره لیست سفارشها رو تکمیل می کنه،بی خداحافظی از دفتر مدیر می زنم بیرون.
زنگ خورده و راهروهای مدرسه بدون حضور بچه ها ، پهن تر و طویل تر به نظر میاد، پله ها را دو تا یکی میام پایین و می چِپٌم توی اتاقم. بدون اینکه چراغ روشن کنم، می رم می شینم پشت میز. هیچ عجله ای برای رفتن ندارم. به دور و برم نگاه می کنم ، دنبال یک جای مناسب برای گلدونهایم می گردم و در همین حین با یک ته دلخوشی، به این فکر می کنم که شاید بشه با یک شمعدونیِ قرمز و یکدونه کاکتوس کوچیک ، مدتی به جای مامان جون و عمه زندگی کنم.

دختر گیتار زن

نوشته :«برات ،توی رویاهایم گیتار می زنم، هر چند که توی واقعیت هنوز نتونستم یاد بگیرم.»
تا همین الان صدبار بیشتر ایمیلش رو باز کردم و این جمله رو خوندم . تا آخر شب که سهله، هر وقت، که ایمیلم را باز کنم ، حتما سری به این کلمات خواهم زد و چهره ی دختری را خواهم دید با صورتی گرد و شیرین،چشمانی سیاه و براق، لباسهایی رنگارنگ ، که گیتار زدن را دوست دارد، كه نمی تواند گیتار بزند، ولی در رویاهایش برای من ساز می زند تا حال من را خوب کند. 
حالا در حال نوشتنِ نامه برای دختری هستم که دنیای واقعی،بی رحمانه سد راهش شد و خواسته هایش را نادیده گرفت ،ولی او صبورانه، همه ی دوست داشتنهایش را در رویا دنبال کرد .

رنج را نمی توان تدبیر کرد

رنج را نمی توان حبس کرد.
رنج را نمی توان فریب داد. 
رنج را نمی توان به سمت و سویی هدایت کرد.
رنج را نمی توان در بستری مخملین، با ناز و نوازش به خواب برد.

رنج باید آزاد و رها، همه ی تن و جان را جولانگاه خود قرار دهد.
گاهی میان شیارهای مغز جاری باشد،
گاهی در حدقه خانه ی چشمها بجوشد.
گاهی در قفسِ سینه، هو هو کنان به دیواره ها بکوبد.
گاهی دل را در میان بازوان آهنینش تنگ در آغوش بگیرد.
گاهی در رگ و پی پاها سُر بخورد و به دویدنی مدام ، وادارشان کند. 
و آنگاه که از گردش هرجایی اش سرانجام به سر انگشتان رسید،رقصی آرام در بگیرد.

آری
رنج را نمی توان تدبیر کرد

دو خط مورب

بی حوصله ، همانطور که با روزمره ام در جنگ و جدال ذهنی هستم، دستهایم را سرسری می شورم و طبق عادت سر بلند می کنم تا اگر آشفتگی عیان است، دست به کار نظم و ترتیب شوم، که چشمهایم به چشمهایم در آیینه می افتد. با تعجب به آنها خیره می شوم، این دو گردی سیاهرنگ، را نمی شناسم. صورتم را به تصویرم نزدیکتر می کنم و به دنبال ناشناخته ای که میخکوبم کرده است می گردم. همه چیز مثل سابق است. صورت باریک ، گونه های تیز و استخوانی، ابروهای تیره، چانه ی کوچک، گوشهای بزرگ.. اما چشمها، چشمهای سابق نیست. سر انگشتانم را بر هاله ی سایه انداخته زیر چشمانم می کشم. دو خط عمیق، خیلی عمیق، طرحی نو در زمینه ای سفید رسم کرده است. لبخند می زنم، خطوط عمیقتر می شوند. خنده ام را جمع می کنم، هنوز همان جا هستند، آرام و با وقار با عمقی مشهود. دورتر می شوم، نزدیکتر می آیم. همچنان هستند. از این سو، از آن سو، در هر زاویه ای که نگاه هست، آنها هم هستند. با جدیتی که انگار عامدانه خواسته اند ، از هر سمتی که بنگری ، آنها که موازی و بی نقص، بدون هیچ خط خوردگی در کنار هم جاخوش کرده اند را به رخ تماشاگر بکشند. 
بدون اینکه از نگاهم ، نگاه بردارم، از آیینه فاصله می گیرم. و تمام قد خودم را برانداز می کنم. هیچ چیز تغییر نکرده است ولی همه چیز در زیر سایه ی سنگین خطها، رنگی دیگر گرفته است. رنگی پخته و بی نام... نقاش زبردست،زیرکانه، تنها با نازکترین قلم مو، با آرامترین حرکت دست توانسته،همه ی ۳۹ سال زندگی من را به اشارتی به همگان نشان دهد.

قطار شبانه لیسبون

کتاب را که می بندم تازه متوجه می شوم که دیگر ادامه ای ندارد و من باید به خانه ام بازگردم. دیگر امکان هیچ دسترسی به آن آدمها نیست. دیگر قرار نیست، با بازکردنش، بتوانم پا به پای آن مرد تنها، روی سنگفرشهای خیس و سرد بِرن قدم بزنم، روی پل سنگی بایستم، به رودخانه ی خروشان خیره شوم، نگاه زن قرمز پوش را دنبال کنم، دستهای لرزان مرد شکنجه شده را زیر نظر بگیرم و چایی نصفه را سر بکشم. با داروخانه دار شطرنج بازی کنم، پشت پیانوی سیاه «استاین وی» بنشینم ، بر روی کلیدهای هرگز فشارداده نشده اش دست نوازش بکشم و به نوای قطعات باخ دل بسپارم. زن و مرد سودازده را در سفری به پایان دنیا همراهی کنم . و از همه مهمتر با مرد نیمه تمام، جرعه جرعه اندوه را سر بکشم.
کتاب را می بندم و حسرت همه ی آنچه که دیگر نمی توانم زندگی کنم، مثل خوره، دلم را می جود. دوباره و سه باره، صفحات را ورق می زنم، عبارتهای آشنا را زیر و رو می کنم …
با سماجت روی نیمکت پارچه ایی کوپه ی قدیمی که بوی تند و تیز کهنگی اش دماغم را غلغلک می دهد، می نشینم و صورتم را از شیشه ی کدر پنجره برنمی دارم. دلم می خواهد صدای کنترلچی، که با صدای خسته و خواب آلودش بی وقفه تکرار می کند:« ایستگاه آخر. مسافران عزیز، ایستگاه آخر...» را نشنوم . دوست دارم لوکوموتیوران یکباره به سرش بزند ، ترمز دستی را پایین بکشد ، قطار سُر بخورد و فرار کند.
آونوقت من بمانم و سفری بی بازگشت که هرگز من را از شهرهای ابری، سنگفرشهای سرد و خیس،کوچه های تنگ و تاریک، خانه های آجری ، اتاقهای زیرشیروانی ، مغازه های نمناک کتابفروشی، کلیساها با نوای ارگ و همخوانی بم مردمانی بی چهره ، جدا نکند.

جاودانگی جایی در انتظار ماست

لحظه ی خداحافظی قهرمانهای داستان ارباب حلقه ها ، همان زمان که پا بر روی عرشه ی کشتی به مقصد سرزمین جاودانه گذاشتند، رو به دخترک ۹ ساله کردم، که در آغوشم یله داده بود، و با دقت همه ی سه قسمت جدال بین خیر و شر را پا به پای من دنبال می کرد، و گفتم:« می بینی مامان، مرگ این شکلیه، یک روز بعد ازظهر، دم غروب، آدمها باید برن سوار کشتی بشن و به سمت شهری برن که زندگی در آنجا ابدی می شه» بدون اینکه به من نگاه کند، متفکرانه، سرش را به حالت تایید تکان داد و به سکوتش ادامه داد. 
امروز وقتی دوستی گفت که درگیر و دار مشغله های دوستی دیگر است که چند صباحی از ماندنش نمانده و باید هر چه زودتر ، کارهای نیمه و نصفه ی او را به پایان برساند، بی دلیل به یاد آن شب آرامِ سالهایی دور و تعبیر خودم از مرگ برای دخترک افتادم و فکر کردم اگر، آدمیزاد واقعا قرار باشد، یک بعد از ظهر، از اینجا، به جایی برود که توصیفش در افسانه ی ارباب حلقه ها ، خیالی جاودانی و رنگارنگ بود، خوب است که به رسم یادگار از خودمان، تحفه ای را برای مسافران مقصد ابدی ، همراه کنیم. مثلا خاطره ای، سخنی، مهری و شاید حتی شیئی از دنیای فانی در کوله بار او که عازم است، جاسازی کنیم و زیر گوشش بخوانیم،« هرازگاهی به یادگاریم نظری بیفکن و مرا یاد کن».
آری، اگر جاودانگی در این سو که نه، بلکه آن سو انتظارمان را بکشد، از هم اکنون در کنار اسکله ی همه ی کشتی ها به مقصد دیار باقی، می نشینم و همه ی مسافران را بدرقه می کنم تا وقت رسیدنم، غریبه نباشم.

هزاران زندگی

پای قصه ی آدمها ، بنا به تعریف و توصیف گوینده ها و جزییاتی که از روزگارانشان روایت می کنند، در قالب هر شخصیتی که کاملتر توضیح داده شود، فرو میروم و با ادامه ی صحبت ، به جای آن آدمها زندگی می کنم. 
زن اسپانیایی گندمگونم، دوش به دوش مرد، کوچه های شهر غریب را زیر پا می گذارم. مردی عبوسم ، در میانه ی کار، انگشت بر روی پوست سفید و لطیف دست زن می لغزانم. دخترکی نازکم، میان لحافهای سبک، از کابوس پدر به خود می پیچم. زنی با پیراهن تابستانی گلدار، بازوان برهنه ام را به دور گردن مرد حلقه می کنم. پسرکی جسور و گستاخم، به سادگی برای سر بی موی مادرم گریه می کنم. دلم درد می گیرد و برجستگی سفت و محکم را در پهلوی راستم ، لمس می کنم. مهاجری پریشان در کمپ تاریک و نمورم ، روی در اتاق، نور زرد آفتاب و موج آبی و کف آلود دریا را نقش می زنم.
نیمکت کوپه برای خواب، زیادی سخت است، تا صبح به تماشای شب از شیشه ی چرک و کدر پنجره ی قطار می نشینم. با دیدن ابری دامن پوش در میانه ی سنگفرشهای خیس و سرد، هیجانزده از خودم سلفی می گیرم. با دلی که در گلوگاه می تپد و نفسهایی داغ، در میدان شهر، انتظار معشوقه را می کشم. بغض کوچکترین فرزندم را دارم که این روزها مدام خیالپردازی می کند و حاضر نیست به دنیای واقعی نیم نگاهی داشته باشد. مادرِ برادرم هستم، تا جیغ و فریاد پدر و مادر، خانه را پر می کند، او را به سینه می چسبانم و تمام بستنی فروشی های شهر را برای دور شدن از جدالی بی پایان، با او ، دوره می کنم...
گاهی زنم، گاهی مرد، گاهی کودک، گاهی مادر، گاهی عاشق، گاهی معشوق...سالهای زیادی است که در میان قصه ی آدمها گم شده ام.

اینستاگرام مامان

ميگم: مامان جونم، هرجا كه مي ري ، عكس بگير بذار توي اينستاگرام. تئاتر، سينما، سر كوچه، مدرسه، خونه منصور جون، خونه دايي... هرجا.

مي گه: مادر، كم به اينستاگرام سر مي زنم.

ميگم: نه ديگه، سر بزن، زياد سر بزن و عكس بذار. 
يك كمي مكث مي كنم، بعد ادامه مي دهم: اينجوري مي تونم هر جا كه ميري، همراهيت كنم.

ميگه: باشه مامانم.

گوشي رو كه ميذارم، قلمبه قلمبه اشكهام سرازير ميشه، تازه يادم افتاده كه بيشتر از بيست ساله كه نيستم تا بازوي نرم و لطيفش رو محكم بگيرم و كوچه هاي شهر رو باهاش زير پا بذارم.

لیوان مهربان

لیوان به دست می پرسه، اسمت چيه؟
پاي تلفن دارم با دخترك سر و كله مي زنم. مي خوام بگم، ول كن باباجان، قهوه رو آماده كن، اما چشمم به چشمهاي مشتاق و براقش مي افته كه منتظره. به دخترك ميگم، يك دقيقه وايسا و اسمم رو بي حوصله ميگم. به سختي تكرارش مي كنه ،طوريكه مجبور ميشم حرف به حرف اسمم رو وسط كافه هجي كنم. ميره دنبال كارش و من دوباره شروع مي كنم به چك و چونه زدن و باج دادن و خط و نشون كشيدن ...
لبخند مي زنه ، چشمهاي ريزش به يك خط نازك تبديل مي شه و مي گه: روز خوبي داشته باشي. 
و حالا من مهربانترين ليوان قهوه ي دنيا توي دستمه.

اتاق آبی

سرم را که بلند می کنم، جلوی رویم ایستاده، اتفاقی که این روزها به ندرت رخ می دهد. اینکه سر و کله اش بیرون از اتاق آبی پیدا شود، جایی که با تنهایی اش قراردادی بیست و چهار ساعته بسته و به ندرت پیش می آید، که خللی در قراردادش ایجاد کند. حالا روی مبل قهوه ای کناردستی لم می دهد و بی مقدمه می پرسد: مامان فیلم Bridge of Terabithia رو یادته؟
به سختی اسمی را که با لهجه ی غلیظش ازمن پرسیده، تکرار می کنم و چیزی به یاد نمی آورم.
بی حوصله، توضیح می دهد: همون که توی ایران برام خریدی، که آخرش از دستت عصبانی شدم، چون که دختره مرد. اصلا یک دقیقه اسمش رو چک کن، حتما یادت می افته.
اسم فیلم را دوباره می پرسم ، با سرعت کلیدهای کیبورد را فشار می دهم و با کنجکاوی به تصاویری که گوگل نشان می دهد خیره می شوم. 
ذوق زده می گویم: آره آره یادم افتاد، همون که دختر و پسر ۱۱، ۱۲ ساله ای با هم دوست بودند. پسره توی مدرسه از سمت بچه های قلدر اذیت بود و دختره خیالپرداز و عجیب و غریب. چه فیلم قشنگی بود. 
حالا مشتاقانه در انتظار شنیدن بقیه حرفهایش هستم تا به ازای این یادآوری ، استحقاق یک مشارکت حداقلی در دنیای غیر قابل نفوذش داشته باشم.

می گوید: یک جای فیلم پسرک به دخترک می گه:«می دونستی اگه خدا رو باور نداشته باشی، خدا میندازتت توی جهنم؟ » اونوقت دخترک می پره وسط حرف پسرک و می گه: «نخیرم، همچین چیزی هم نیست، خدا اینقدر بیکار نیست، دنبال آدمها بگرده که آیا باورش دارند یا ندارند، می دونی چرا؟! »
حالا اینجا خودش از جایش بلند می شود، دستهای بلند و کشیده اش را به دو سو از هم باز و دیالوگ دخترک را تکرار می کند: « برای اینکه باید این دنیا رو خلق می کرده» و برایم توضیح می دهد: اینجا دخترک به جنگل اطرافش اشاره می کنه و اونهمه گلهای رنگارنگ ، درختهای سبز و رودخونه ی در جریان رو ، به پسرک نشون می ده.

و بی هیچ ادامه ای به آبی اتاقش، بر می گردد.

تن خسته

تنم ، تنِ شریفی است. همه جا و همه وقت همراهیم می کند. برای توقعات بزرگ و کوچکم ، فرمانبری مطلق است. تنها اوست که توان کنترل روح سرکش و ناآرامم را دارد. روحی که بی قرار در خواب و بیداری به دنبال زندگی است و اگر از پای افزارش، کاهلی سر بزند، لحظه ای برای ماندن درنگ نمی کند. و تن که خوب این را می داند، صبورانه پا به پای خواسته های بوالهوسانه اش راه می رود. قبل از طلوع آفتاب، کنار تخت ، همانجا که تن با ملافه های رنگین درهم پیچیده، شیپور بیدار باش را به صدا در می آورد. حمام را از قبل آماده کرده است. از این سو به آن سو هلش می دهد، پاکیزگی، نظم...، همه چیز باید سرجای خودش قرار بگیرد. حالا پشت فرمان، این موسیقی، نه! موسیقی دیگر، این نوا نه! نوایی دیگر...چشم بگردان، آسمان را ، زمین را، پر پرواز پرندگان ، خنکای صبحگاهی، عطر پخش شده در هوا...ببین، بشنو، بنوش. راهروها، پلکان، حیاط بزرگ مدرسه را نه با گامهای معمول که به سرعت برق و باد بپیما، آن طور که باد میان پارچه های الوان پوشیده بر تنت برقصد، زیرا که آسانسور، قفس روح ، راه رفتن، کسالت بار و نشستن پشت میز، خسته کننده است. خورشید که صلات ظهر را رها می کند، کار به پایان می رسد، اما زندگی در اوج شکوفایی است ، پس جایی برای برگشت به خانه نیست. دنیایی متفاوت از دنیای کودکان، مقصد بعدی است. و کافه نشینی که نباید هرگز در این برنامه ی از پیش تعیین شده، نادیده گرفته شود. خوردنیها نه بر اساس نیاز تن که بر پایه ی هوس روح انتخاب می شوند.. سرخی آسمان که رخ نشان می دهد، یعنی می توان، دست از کار کشید و به سمت خانه راند. اما این پایان راه نیست. تن باید برای دویدن ، لباس عوض کند و به دور دریاچه های سبزرنگ، دایره وار بچرخد...و شب که فرا رسید، زمان بازی با کلمات است. کلمه هایی که خوانده می شوند، نوشته می شوند، ثبت و ضبط می شوند. روح، بی طاقت به عقربه های ساعت که در پی هم می دوند نگاه می کند و تندتر و تندتر ، تن را به دنبال خود می کشد. روح به دنبال ساختن تصاویرش هست... تصاویر ، یکی یکی زنده می شوند، زنی پشت میز، زنی روی مبل،زنی در کافه، زنی میان بچه ها، زنی در جمع دوستان...زن باید همه جا باشد...
اما امروز صبح، تن ناله کرد. کشان کشان خودش را به زیر آب داغ فرستاد ولی بیدار نشد، لباس پوشید ولی هشیار نشد، در مدرسه لخت و سنگین، از پله ها بالا و پایین رفت، اما همکار نشد،...

تن نازک، خسته از فرمایشات بی پایان،در کافه ی آبی، زیر آخرین بارقه های نور عصرگاهی، بی رمق، پاهای لرزانش را روی مبل چرمی خاکستری رنگ دراز می کند ،چشم در چشم روح،بی آنکه از ترک کردنش، ترسی به دل راه بدهد، با صدای همهمه ی آرام کافه، به خوابی شیرین فرو می رود.

دن کیشوت

شواليه اي كه روانشناسي بداند، براي مبارزه با شٓر حتي يك آسياب بادي هم پيدا نمي كند تا ، قهرمان بودنش را به دنيا ثابت كند.

پ. ن: قابل توجه جناب سروانتس.

خسته بود

عکسش رو کنار بساط میوه فروشیش نگاه می کنم و بلند فکر می کنم:
ای کاش خودش رو نسوزونده بود.
از روی مبل کناری، همونطور که سرش توی لب تابش فرو رفته و فقط موجی از موهای فرفریش دیده می شه، زمزمه می کنه:
آخه خسته بود، خسته...
و من به خستگی با صدای بلند فکر می کنم:
آره، راست میگی، خسته بود.