عمو زنجیر باف
این قصه ی حلقه را جایی دیگر ، کوندرا به شیوه ی متفاوت نقل میکند. او خودش به عنوان کسی که آگاهانه، ترک حلقه کرده و البته تاکید بر اینکه، او چون دانست، مجبور به رفتن شده است، اما همواره حسرت تعلق به آن حلقه های زنجیروار را که مردان و زنان جوان بازو به بازو، رقصان، پا بر زمین می کوبیدند و با رویای تغییر جهان چرخشی سرگیجه آور را ادامه می دادند ، با خودش هر جا که می رود، به دوش می کشد. کوندرا می داند که این تنهایی بی تعلق، این معلق بودن در فضایی خالی از دستانی که دستان تو را بگیرد، حال چه تو دستها را رها کرده باشی ، چه آنها دیگر انگشتانشان را در میان آنگشتان تو گره نزده باشند، به تو انزوایی اجباری را تحمیل خواهد کرد که بعد از آن هرگز، هیجان شورانگیز ناشی از حضور در کنار آدمیان را تجربه نخواهی کرد. این دلتنگی تنانه،در مقابل آن نیروی گریز از مرکز دانایی، به مرور زمان، همچون خوره تو را به پایان خود نزدیک و نزدیکتر می کند. و اما من که امروز، رانده شده از همه ی آنانی که می شناسم در کنار زمین چمن به بازی پراکنده ی کودکان خیره مانده ام، بی اختیار به سمت کوچکترینشان می روم، دست کوچکش را مشت می کنم و با غریوی پر هیجان بقیه را تک تک به نام می خوانم و آن خیل پر هیاهوی شادمان را دور خودم جمع می کنم. حالا دست دیگرم ، انگشتان نازک دخترکی موکوتاه را در میان انگشتانم می فشارد و بقیه از من تقلید می کنند.
چرخ می خوریم، تند و بی وقفه.
زنجیر می بافیم، مدام.
حلقه می زنیم، به شعاع نور...
و می خوانیم:
-عمو زنجیرباف ،
-بله
- زنجیر من رو بافتی،
-بله
-پشت کوه انداختی...
-بله
روزمرگی